روزهای عجیبی به مردم سرزمینم و به من و همسر گذشت، از اون روزی که نزدیک تولدم بود و اینترنت ها و ارتباط ما با ایران کامل قطع شد تا روزی که یک اتفاق شبیه طوفان وارد زندگی من و همسر شد ، طوفانی که هر لحظه من و همسر رو بیشتر تو خودش فرو میبرد و بقول همسر این طوفان شروع ۴ ماه جهنمی و عجیب در زندگی ما بود که بالاخره گذشت و انقدر سخت و عجیب بود که اصلا دوست ندارم در موردش صحبت کنم...
از کارم استعفا دادم چون حس کردم اصلا دلم نمیاد به این زودی ها پنبه رو بزارم مهد، هم خودش به من خیلی وابستست و هم من به اون ...
این روزها انقدررر شیرین شده که من و همسر نمیدونیم چکارش کنیم، همسر گاهی نمیتونه جلوی خودشو بگیره گاز گازیش میکنه اونم میزنه زیر گریه، منم که کلا در حال فشار دادن وبوس بوسیش هستم ولی فایده نداره دوست دارم بخورمش برگرده تو دلم ...
دو روز پیش برای اولین بار گفت ماما و من ذوق زده ترین و خوشبخت ترین مامای دنیا شدم، با اومدنش دنیامون خیلی تغییر کرده ، انگار دوباره بچه شدیم و باهاش بچگی میکنیم، عاشق بازی و اسباب بازیه و انقدر خوشگل بازی میکنه که همیشه ما رو برای خرید اسباب بازی های جدیدتر سر ذوق میاره، منی که همیشه موافق تر بودم تو برج خونه بخریم چون عاشق خونه شیشه ای و ویو های زیبای ونکوور هستم، حالا ارزوم داشتن خونه ویلایی شده فقط بخاطر پنبه، چون دوست دارم طبقه بیسمنت رو اختصاص بدم به بازی دخترم و براش کلی اسباب بازی بچینیم و بتونه به بهترین شکل کودکی کنه، چیزی که من و همسر
هر دو ازش محروم بودیم، کودکی ...
وسط تمام اتفاق های بد، وقتی حال روحی من و همسر در بدتربن حالت ممکن بود و با بدترین اتفاق زندگبمون تا به امروز دست و پنجه نرممیکردبم یکی ار بهترین انفاق های زندگیمون افتاد و ما بالاخره بعد از گذشت پنج سال و اندی اقامت دایم کانادا رو دریافت کردیم، بماند که لحظه اخر در واقع چند روز قبل از انتخاب شدنمون با همسر نشستیم دودو تا چار تا کردیم و امتیازامون رو حساب کردبم و متوجه شدیم بخاطر اینکه من به مرخصی زایمان رفتم سابقه کاریم۲ ماه کمتر از مقدار مورد نیازمون و ۵ امتیاز کم میاریم، نتیجه؟ همسر ازم ااصرار و خواهش که بیا برو امتحان زبان بده امتیارمون رو ببریم بالا، حالا فکر کنید من با نوزاد ۳ ماهه و حال روحی داغان و شیری که از شدت استرس رو به خشک شدن بود و مچ درد شدید بخاطر عوارض بارداری و بغل کردن بچه و ... از همسر اصرارو از من انکار، راستش در توانم نبود استرس جدیدی تحمل کنم ولی بالاخره همسر موفق شد، چرا همسر خودش نرفت؟ چون امتیاز زبانش ماکزیمم بود و امتحان هم میداد بالاتر از اون نمیشد، در نهابت همسر موفق شد راضیم کنه و ۴ روز تمام پنبه رو تنهایی نگهداری کرد ( من فقط موقع شیر دادن میدیمشون) و من تونستم کمی بخونم و امتحان بدم، جواب امتحانم یک روز قبل از دور جدید امتخابات اومد و بر خلاف انتظارم خیلیی نمره ام بالا شد و بجای ۵ امتیاز ده امتیاز رفتیم بالاتر و بالاخره پس از ۵ سال و گذروندن مشقات روحی و جسمی زیاد کانادایی شدیم
قرار بود عید نوزوز بیابم ایران اما بلیط ایرانمون کنسل شد و من خوشحالترین بودم چون به هزار و یکدلیل دوست نداشتم پنبه رو وقتی انقدر کوچبکه بیاریم ایران ...
چند وقته خیلی خواب همسر سابق رو میبینم و نمیدونم چرا ... من تو زندگیم خیلی اشتباهات و امتخابهای بد داشتم اما همیشه تا اخر عمر از خودم ممنونم که به ترسهام و دلسوزی هام و ترحم هام غلبه کردم و ازش جدا شدم، این جدایی بهترین تصمیم زندگی من بود و دنیا هم بخاطر جرات و شهامتم بهترین و زیباترین عشق دنیا رو نصیبم کرد، از من به شما نصبحت هر جای رابطه احساس کرذید چیزی درست نیست همون لحظه به هر قیمتی از اون رابطه خارج بشید، مثل من نباشید و نترسید، تاوان ترسیدن من از قضاوتهای مردم و خانوادم به قیمت از دست رفتن پنج سال ار بهترین سالهای زندگیم تموم شد ...
حرف برای گفتن خیلی هست ولی من مادری هستم که مدام در حال دویدنه و همیشه وقت کم میاره، با همه سختیها بعد از همسر دکتر بودن، مادر پنبه بودن زیباترین نقش زندگی منه ...
وقتی رسیدیم اورژانس بیمارستان در بدترین حالت ممکن بودم، دردی که لحظه به لحظه شدت میکرفت، همه وجودم از اب خیس بود و وقتی از ماشین پیاده شدیم و راه میرفتم اب ازم میرفت و این من رو کمی خجالت زده کرده بود ... سریع من رو فرستادن به اتاق امرجنسی، بهم حوله و لباس مخصوص دادن و فرصتی شد تا لباسهامو دربیارم و خودمو خشک کنم، هرچند همون لباس بیمارستان هم در کمتر از چند دقیقه خیس شد و من تا راهی اتاق عمل بشم دوبار درخواست لباس جدید دادم، اولین کاری که کردن قلب بچه رو چک کردن و همینکه دیدم نرماله انگار نفس راحتی کشبدم، التماسشون میکردم بهم مسکن بدن ولی میگفتن چون قراره سزارین بشی برای بجه خطرناکه، ساعت ۱۱ رفتم اتاق امرجنسی و تا ۱۲ دکتر خودم و دکتر بیهوشی و چند تا پرستار اومدن و روند عمل رو برام توضیح دادن و بعد با همراهی همسر راهی اتاق عمل شدیم ...
همسر رو فرستادن لباس مخصوص بپوشه و شروع کردن توضیح نحوه تزریق بی حسی روی کمر، از شدت ترس همه وجودم میلرزید و حتی نفس کشیدن برام سخت بود، همینطور که روی تخت نشسته بودم تا تزریق انحام بشه همسر رسید و روبروم نشست روی صندلی و دستامو گرفته بود و انگار با وجودش هنه ترسها پر کشیده بودن... بی حسی زده شد و به دو دقیقه هم نرسید که شنیدم به همسر میکن اماده عکس گرفتن باش بچه رو داریم درمیاریم و بعد همون لحظه صدای گریه دونه برفم توی اتاق پیچید و من مادر شدم ...
هنوز گاهی عذاب وجدان دارم از ابنکه همیشه تو این زندگی ایدیولوزیم این بود که ابن دنبا جای خوبی نیست و من ادم جدیدی به این دنیا اضافه نخواهم کرد ... اما در نهایت احساسات مادرانه به این ایدیولوژی پیروز شد ...
روزهایی رو با همسر میگذرونیم که بی نهایت شیرین و ناب هستن، دخترم یک هفته زودتر از زمانیکه برنامه ریزی شده بود اومد و من از لحظه ای که چشمهاشو دیدم ادم دیگه ای شدم، من ارزویی کرده بودم ولی خدا به معنای واقعی کلمه چیزی بسیار فراتر از ارزوهام به من وهمسر داد، دختری که حتی تو رویاهام هم نمیدیدم انقدر شیرین و خواستنی و دلارامم باشه ...
* شب قبل از زایمان رفتیم رستوران ایرانی و کباب خوردیم، همسر وقتی نشسته بودم پشت میز ازمعکس گرفت بعد عکسو گرفت جلوم و گفت ستاره چشمات یطوریه، گفتم چطوری؟ گفت چشمات زاییده ، اونجا کلی به حرفش خندیدیم، شب رسیدیم خونه و همسر و مادرجان خوابیدن، ولی من حالم خوب نبود و خواب به چشمام نمیومد، هر نیم ساعت یا یکساعت یکبار دل درد و کمردرد خیلی شدید میومد سراغم، از درد به خودم میپیچیدم ولی این درد خیلی کوتاه بود و در عرض کمتر از یک دقیقه تموم میشد و نفس راحتی میکشیدم، و بعد درد بعدی ... چند باری همسر رو صدا زدم تا کمرمو ماساژ بده ولی درد ول کن نبود، دم دمای صبح حالم بهتر شد و خوابیدم، اما دوباره با درد شدید از خواب بیدار شدم، اینبار فاصله دردها خیلی کمتر بود در حد ده دقیقه یکبار، از حدودای ۶ صبح که فاصله دردها کمتر شده بود روی مبل دراز کشیده بودم و همسر ماساژم میداد، تا اینکه نزدیکای ۹ دردها تموم شد و تونستم بخوابم، هنوز یک ربع از خوابم نگذشته بود که تکون محکمی رو تو شکمم حس کردم و بچه خودشو برد بالا و با شدت پرت کرد پایین و همون لحظه صدایی شبیه ترکیدن حباب شنیدم و کیسه ابی که پاره شد و درد شدید... فقط تونستم با جیغ همسر رو صدا بزنم ...
اتفاقی که دوست نداشتم بیفته افتاده بود و میدونستم دیگه نمیتونم تا تاریخ مورد علاقم صبر کنم، چون دونه سفید برفم برنامه های خودشو داشت ، خلاصه که در استرسی ترین و شلخته ترین حالت ممکن راهی بیمارستان شدیم، همسر وقت ارایشگاه داشت قبل بیمارستان برای کوتاهی موهاش، من هم کلی برنامه داشتم و البته عکاسی بارداری که همه اش با تصمیم ناگهانی دونه برفم بهم ریخت ...
دیگه فهمیده بودم این درد، درد زایمانه و انقدر شدت گرفته بود که میترسیدیم بچه تو ماشین بدنیا بیاد، از خونه تا بیمارستان یکساعت راه بود و ترافیک شدید و دردهایی که منو تا مرز مردن میبرد، تو راه به دکترم زنگ زدم و گفتم داریم میایم بیمارستان و ازش خواستم اتاق عملو اماده کنه و تاکید کردم به هیچ وجه نمیخوام زایمان طبیعی داشته باشم، البته دکترم کمابیش از شب قبل در جریان بود چون بخاطر دردها باهاش تماس گرفته بودم و ازم خواسته بود که برم بیمارستان برای معاینه اما من بخاطر اینکه دوست نداشتم تو اون تاریخ زایمان کنم مقاومت مبکردم ولی در نهایت دونه برفم تصمیمات دیگه ای داشت ...
خواستم بخوابم دیدم همسر چهاربار زنگ زده و متوجه نشدم، باهاش تماس گرفتم گفت میدونی خونه ات چی شده؟ نمیدونستم، اما همسر فکر کرده بود میدونم چون خواهرجان بهش گفته بود به ستاره زنگ میزنم، اول فکر کردم میخواد بگه دزد زده به خونه، اما گفت خونه اتش گرفته وهمه چیز سوخته، خونه ای که برای مادرجان هست و من یکسال قبل از اومدن به کانادا اساسهامو از خونه خودم بردم و اونجا زندگی کردم، خونه ای که ارزو داشتم باز ببینمش، خونه ای که مادرجان بتازگی نقاش اورده بود وتماما نو شده بود و کارگر اورده بود و داده بود حسابی مرتبش کرده بودن تا من و همسر که اومدیم ایران اونجا ساکن بشیم، همسر برام عکس فرستاد و من با دیدن هر عکس حس کردم قلبم داره میسوزه، ظاهرا اتش از یکی از واحد ها شروع شده و به همه جا سرایت کرده، خونه مادرجان، اساس های من، وسایلی که برای انتخاب تکتکشون کلی وقت گذاشته بودم و همیشه از مادرجان میخواستم هر وقت برای اب دادن به گلدونها و سرکشی میره برام فیلم و عمس بفرسته، اساسهایی که دلم پر میزد باز ببینمشون و برنامه داشتم اینبار که با دخترم رفتم ایران برشون گردونم خونه خودم، تنها چیزی تو ایران که هنوز بهش تعلق خاطر داشتم تو اتش سوخت، وقتی فهمیدم که دیگه نیمه شبه و خواهر جان خوابه، ولی تو اینترنت سرچ کردم و خبرهای بیشتری خوندم، نمیدونم چطوری به مادرجان بگیم که بی قرار نشه، تا حالا با دیدن یه عکس اینطوری نسوخته بودم ...
فقط دو هفته مونده تا اومدن دردونه خونمون و من این روزها دارم همه حسهای خوب و بد دنیا رو همزمان با هم تجربه میکنم، ترس و شادی و اضطراب و ...
به همسر گفتم من خیلی میترسم، دستشو گذاشت رو شکمم و گفت چیزی رو سفارش دادیم که فقط میدونبم دختره، دختری که نمیدونیم چه شکلیه، اخلاقش چطوریه و حتی امکان return هم نداره، بعد دوتایی بلند بلند خندیدیم، اما من ته دلم حسی قوی بهم میگه بهترین نی نی دنیا داره میاد تو زندگیمون...
روزها برام شیرین میگذرن و شبها کشدار و سخت، خواب به چشمام نمیاد و بارها و بارها بیدار میشم، اما شیرین ترین قسمت شبهام اینه که گاهی از خواب بیدار میشم و میبینم تو تاریکی و سکوت وقتی همه خوابن، دونه قشنگ برفم اروم و بی صدا داره سکسکه میکنه، اون لحظه انقدر ذوقشو میکنم که دلم میخواد براش بمیرم، دخترم باهام بی نهایت مهربونه و شبها که میخوابم سعی مبکنه ارومتر شیطونی کنه ...
از خانواده همسر بی نهایت دلخورم به هزار و یکدلیل، هر جقدر سعی کردم از حس بدم به همسر نگم نشد، حسمو بهش گفتم و همسر سعی کرد به روش خودش توجیه کنه که اینطوری که فکر میکنم نیست، ولی احساس میکنم دلم تا ابد باهاشون صاف نمیشه بخاطر بعضی صحبتها و رفتارها، بگذریم ...
مادرجان چند روزی هست که اومده و امروز بهش سفارش شله زرد دادم، اخرین هوسانه این دوران که ماهها نشد بهش برسم ...
اسم نی نی رو عوض کردیم و اسم انتخابی من تصویب شد، شاید باورتون نشه ولی این اسم از دوران نوجوانی تو ذهن من بود، انگار از سالها قبل میدونستم این ارزو یک روزی واقعی میشه ...
جای نی نی توشکمم خیلی تنگ شده و من خیلی غصشو میخورم و همش به همسر میگم بچه اذیته جا نداره، از طرفی نمیتونم ارزوکنم زودتر از تاریخ تعیین شده به دنیا بیاد چون این تاریخ برام خیلی مهم و خاصه، پس هرچند دکتر بهم هشدار داده که هر لحظه اماده اومدن نی نی باشم ولی همچنان امیدوارم تو همون تاریخ برنامه ریزی شده بیاد ...
همسر این روزها مدام تشکر میکنه ازم و میگه میدونم اذیت شدی و سخت گذشت ولی مرسی از اینکه انقدر خوش اخلاق و مهربون بودی و با وجود همه سختیها هوای منو و خونه زندگی رو داشتی، این ۹ ماهه من و همسر فقط خودمونو داشتیم و فکر میکنم تونستیم از پس سختترین چالشها و روزها موفق بیرون بیایم ...
شاید دفعه بعد که پستی مینویسم خیلی با ادمی که الان هستم وتفکراتی که دارم متفاوت باشم ولی با همه وجودم عاشق این فصل جدید از زندگی هستم و بی صبرانه منتظر ...
بعد از گذروندن چندین شب خیلی سخت، بالاخره مقاومتم در مقابل خوردن داروی سوزش ورفلاکس معده شکسته شد و امروز اولین قرص رو مصرف کردم وتا الان خوب خوبم - هرچند دکترم گفته بود این دارو برای نی نی مشکلی ایجاد نمیکنه ولی من تمام ۵ ماه گذشته روتحمل کردم ونخوردم تا مبادا ضرری به دونه برفم برسه-حالم شبیه مرده ای هست که به زندگی برگشته، حتی طعم خوراکیها برام متفاوت شده و انقدر خوشحالم که حد نداره، امیدوارم این حال ادامه داشته باشه ...
* شش هفته مونده تا اومدن نی نی و من هنوز باورم نشده ...
* سه شنبه بعد از نزدیک به پنج ماه میریم سونو نی نی رو ببینبم، دل تودلم نیست که ببینمش ...
روزهایی رو دارم میگذرونم که تودورترین رویاهام هم نمیدم، زندگی با کسیکه دیوانه وار عاشقشم تو کشور و شهری که همیشه تو ارزوهام بود و در انتظار دیدن دونه برفم که ثمره این عشقه، کاش میشد زمان رو در جایی متوقف کرد، مثل همین الان تا این حال خوش تا ابد بمونه ...
نی نی روز به روز بزرگتر و قوی تر میشه، اینو از لگدهاش میفهمم، انقدر ضربه هاش کاری شده که از همسر کمک میگیرم، قبلا دستشو میزاشت روی شکمم اروم میگرفت ولی جدیدا اینکلک هم سازگار نیست و دستمون براش رو شده، دیگه دستای باباشو میشناسه و به بازیگوشی و شیطنتش ادامه میده، زمان برام کش میاد این روزها و نمیدونم کی قراره این دوماه تموم بشه، دلمخود سالم و سلامتم رو میخواد ...
همسر خیلی قشنگ مراقبمهو ازم پرستاری میکنه، مطمینم این رفتارهاش و تلاشهاش برای مراقب از حال من و نی نی هیجوقت یادم نمیره ...
خریدها تقریبا تموم شده و حالا نوبت چیدنه، خرید کردن برای نی نی رو خیلی دوست دارم، این روزها هر چیزی که به دونه برفم مربوط میشه برام بی نهایت شیرینه، چیزی به اومدن مادرجان و شروع مرخصی دوازده ماهه من نمونده و من لحظه شماری میکنم مرخصیم شروع بشه، بی نهایت خسته ام و بدنم به مقدار خیلی زیادی خواب نیاز داره ...
تا حالا شده توجمع دوستان یا خانواده نسبت به رفتار یک نفر با همسرتون حساس بشید و از همسرتون بخواید با اون شخص قطع ارتباط کنه؟ مدتی بود تو جمع دوستانمون نسبت به یک نفر حس بدی داشتم (و دارم) و خودخوری میکردم و به همسر چیزی نمیگفتم، حس میکردم سعی میکنه بیش از حد معمول به همسر نزدیک بشه، تا اینکه این حس بد انقدر در من شدت گرفت که بارها و بارها خواب دیدم کنار همسره و داره بهم خیانت میشه، انقدر این کابوسها ادامه پیدا کرد که به همسر گفتم من دوست ندارم با فلانی جایی بریمیا حرف بزنی چون حس بدی میگیرم، همسر اولش ناراحت شد و موضع گرفت که مگه تو چیزی از من دیدی یا به من اعتماد نداری، ولی بعد که ناراحتی منو دید قبول کرد شاید من حس ششمی دارم ومتوجه چیزایی هستم که خودش نیست و طوری رفتار کرد که اون فرد کم کم از ما فاصله گرفت، هرچند هنوزم تو جمع دوستامون هست و میبینبمش و من هنوز بهش حس خیلی خیلی بدی دارم ...
وسایل نی نی رو سفارش دادیم و کم کم داره میرسه و اضطراب نخریدن وسایل کم کم داره فروکش میکنه، هنوز باورم نمیشه که قراره نی نی از دلم بیاد بیرون شاید اگر وسایلشو بچینم باورپذیرتر بشه، امروز پک پیشبندهاش رسید و انفدرررر قربون صدقه پیش بنداش رفتم که خدا میدونه، دیروز هم شیشه شیر و تخت کنار مادر و صندلی ماشین ... خونه داره کم کم پر میشه از نشونه هاش ...
به لطف دخترم با همسر کلی خونه رو نظم دادیم و دو طبقه کمدهامونو خالی کردیم برای داشتن فضای ببشتر برای لباسهاش، کمد خودش جای رگال داره ولی اون قسمت فقط چند تا لباس گذاشتم و دکوری، دوست ندارم شلوغ باشه، دنبال کمد مخصوص کتاب و اسباب بازی هستیم ولی هنوز چیز قشنگی پیدا نکردیم، در مورد سرویس چوب و وسایل چوبی گزینه ها نسبت به ایران خیلییی محدودتر هست و البته گرونتر، اما بجز این بقیه موارد خیلی ببشتر ...
حاملگیم به اخراش رسید و هوس حلوا و شل زرد به دلم موند چون بلد نیستیم درست کنیم، اینم از معایب زندگی دوری از خانواده هست که باید پذیرفت و گذر کرد ...
برف من این روزا در حال تقویت عضلاتش هست و حسابی مامانشو لگد میزنه، با همسر دوتایی میشینیم لگدهاشو تماشا میکنیم و کیف دنیا رو میکنیم ...
همسر ایفون جدید رو بخاطر نی نی سفارش داد تا بتونه ازش عکسای قشنگ بگیره، ذوق و هیجان هر دومون این روزا خیلی زیاده ...
اسید معده روزگارم رو تیره و تار کرده اما همه ابن سخنیا فدای یک تار موی دخترم، کاش چشمامو ببندم و وقتی باز شد ببینم این دو ماه تموم شده ...
پدر و مادر همسر چون اسم انتخابی ما رو دوست ندارن بهونه گرفتن که سخته نمیتونیم تلفظ کنبم بزاربد فلان اسم، همسر هم تو فکر که میدل نیم بزاریم برای اونایی که ایران هستن، منم به همسر کفتم اونا سه تا بچه داشتن و تو زندگیشون به اندازه کافی فرصت انتخاب اسم داشتن، بهتره سعی کنن یاد بگیرن که درست تلفظ کنن چون این بچه ما هست و من بدم میاد بچم دوتا اسم داشته باشه، اونا هیچ وقت تو پروسه مهاجرت به همسر کمکی نکردن (نه مالی نه معنوی) از کانادا بودن ما تنها نقشی که داشتن کلاس گذاشتنش بوده و دوست دارن همه جوره پز بدن به بقیه، یکی از روشهاش هم از طریق اسم خارجی عجیب غریب گذاشتن برای بچه هست، ولی من اجازه نمیدم چون من و بچم ابزار دستاونا نیستیم، شما اسم پدر مادری که بچش برای اینده بهتر مهاجرت کرده و ادم خیلی موفقی هست و از زندگیش راضیه، اما هر روز زنگ میزنن گریه و زاری که ما راضی نبودیم بری دوریت برامون سخته ما خیلی از خودگذشتگی کردیم گذاشتیم دور بشی ! از ما رو چی میزارید؟ چرا باید حس کنیم تا ابد مالک بچه هامون هستیم و چرا باید با حرفامون بهشون حس گناه و عذاب وجدان بدیم؟ حالا بماند که همواره چشم انتظار دریافت کمک نقدی از همسر هستن و دستور خریدهای گرون دارن، خربدهایی که هیچ سهمی در پرداختش ندارن، بهخودم قول دادم جلوی این انتظارات بی پایه و بی مورد بایستم و برای همیشه متوقفش کنم ...
با دونه سفید برفم وارد ماه هفتم شدیم، حالا فقط سه ماه مونده، شش ماه خیلی خیلی سخت به من گذشت و این روزها زمان سرعت بیشتری گرفته ...
بالاخره برای نی نی اسم انتخاب کردیم، بخاطر تشکر بابت همه روزهایی که گذشت و همسر نزاشت اب تو دلم تکون بخوره و بخاطر اینکه نی نی همون ارزوی براورده شده ی همسر هست اسم پیشنهادی همسر رو انتخاب کردم، اسم قشنگیه و زیباترین معنا رو داره ...
هر چقدر شش ماهه اول سخت و دیر گذشت، حس میکنم این روزها زمان سرعت گرفته و من به هیچ کاری نمیرسم، استرس خریدهای نی نی منو گرفته و این همه کاری که من و همسر باید تنهایی انجام بدیم ...
با همسر رفتیم دریا، اروم و افتابی بود، من جایی ایستاده بودم که تا کمرم تو اب بود و همسر رفت جلوتر برای شنا، دلشوره بدی داشتم و مدام صداش میزدم که برگرد، همبن که برگشت و به یک متری من رسید یهویی دریا چنان مواج شد که من از ترس فقط جیغ میزدم، موجهای خیلی بلند یک یا دو متری میزد و ما رو پرت میکرد به جلو، بعد دوباره با جریان اب مبومدیم عقب و دوباره موج بعدی، بالاخره اومدیم تو ساحل و این عجیبترین پدیده ای بود که اینجا دبده بودم، خیلی شانس اوردم همسر پیشم بود و نمیزاشت تعادلم به هم بریزه، به همشر گفتم انگار همه کاینات میخوان منو نی نی رو غرق کنن، بهخودم قول دادم دیگه تا باردارم سمت هیچ ابی نرم، ولی نمیدونم ایا بتوانم ...
دوست داشتم اسم دخترم رو برفین بزارم اما متاسفانه تو انگلیسی معنای خوبی نداره، اما همچنان عاشق این اسمم ...
چند روز پیش بعد از مدتها رفتیم نی نی رو دیدیم، دستاشو برده بود بالا کنار سرش و لالا کرده بود، مدل خوابیدنش مثل خودمه، نگم براتون که چقدر با دیدنش بیشتر از قبل عاشقش شدم، کف پاهاشم شبیه پاهای همسره، پهن و تپلی، هیچوقت فکر نمیکردم تو زندگیم به یک عکس سیاه سفید محو از کف پا انقدر ذوق کنم و روزی هزار بار نگاش کنم، این روزها یک دونه ی سفید برف تو دلم غلت میخوره و دست و پاهای کوچولوشو برام تکون میده و بدجوری ازم دلبری میکنه ...
نمیدونم طبیعیه یا نه، ولی من از این دوران لذتی نمیبرم و لحظه شماری مبکنم زودتر تموم بشه، هم برای دیدن نی نی خیلی هیجان و ذوق دارم و از طرفی مدام حس مریضی دارم و کمتر پیش میاد حالم خوب خوب باشه، دلم برای خودم وقتایی که سلامتی داشتم تنگ شده ...
اوضاع ایران خوب نبود و من بدون اینکه اضطراب یا ناراحتی داشته باشم منتظر اتفاقات خوب بودم، بگذریم ...
در حالیکه من و همسر تا هفته قبل غصه میخوردیم که چرا شکمم جلو نیومده و حتما نی نی ریزه، شکم نسبتا صاف من خیلی سریع وناگهانی و در عرض یک هفته اومد جلو، حالا دیگه تقریبا هر کسی منو میبینه متوجه بارداریم میشه و من اینو دوست ندارم، نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواد کسی به بارداربم اشاره کنه یا سوالی کنه یا به روم بیاره، دقیقا مثل روزایی که تازه عروس بودم و بدم میومد کسی بهم بگه عروس خانوم ...
از خوردن هر نوع غذا و خوراکی بدم اومده، هر چیزی وقتی اجباری بشه سخت میشه، و من این روزا مدام خودمو وادار میکنم تمام مواد مغذی رو بخاطر نی نی بخورم (سیب و هلو و شیرموز و اواکادو و تخم مرغ و اجیل و خرما گردو ففط بخش کوچکی از این برنامه روزانست) و اینکار حالمو خیلی بد میکنه، همسر هم همچنان توخونه همش با خوراکی و غذا دنبالمه و انقدر اصرار و خواهش میکنه که دلم نمیاد نه بگم، هرچند با ورود به ماه پنجم حال بد جسمیم رفته رفته خوب شد اما این روزا گرسنه شدن و میل به خوردن غذا داشتن ارزوم شده ...
به همسر میگم دلم مبخواد ماشین کمپر بخریم باهاش بریم سفر، میگه یه بچه دیگه بهم بده بشیم یه خانواده بزرگ چهار نفره اونوقت برات میخرم و من میدونم که همسر هیچوقت زیر قولاش نمیزنه ...
فردا میریم بیمارستان تا همسر بعد ار مصرف یکدوره کامل دارو دوباره بررسی و نمونه برداری بشه و دکتر ننیجه نهایی رو بهمون بگه، تو دلم امیدهای زیادی دارم که چیزی نباشه و همسر خوبه خوب شده باشه، من این دنیا رو بدون وجودش نمبخوام و سلامتیش تنها خواسته من از خداست، کاش این هم بگذره تا بیام براتون تعریف کنم این روزها رودوتایی بدون اینکه بزاریم کسی بفهمه چطور گذروندیم ...
کم کم نفسام به شماره افتاده بود، با خودم گفتم بخاطر دخترم باید زنده بمونم، اما تاریکی همه جا رو احاطه کرده بودم، اومدم جیغ بزنم که کلی اب خوردم، و دیگه هیچ زمانی برای نفس کشیدن نداشتم، همون لحظه همسر که تمام این مدت داشته دنبال من میگشته دستشو انداخت دور بازوم و کشوندم بالا، هی میگفت ستاره با دستت پدل رو بگیر، اما من نمیتونستم، دستمو میگرفتم به لبه پدل اما چون پشت و رو شده بود و پشتش شیب داشت دستم سر میخورد، پاهام به پدل گیر کرده بود و توان شنا نداشتم، انگار رسما فلج شده بودم، مدام همسر رو میگرفنم و سرش میرفت زیر اب، حس میکردم دارم همسر رو هم با خودم غرق میکنم، تنها کاری که کردم این بود که شروع کردم به جیغ زدن، هر بار که سرم میرسید بالای اب با تمام توان جیغ میزدم، بار اخر بجای جیغ زدن گفتم کمک، همون لحظه دیدم یه پسر جوون شیرجه زد تو اب و با سرعت نور اومد سمتم، تا اومد دستمو انداختم دور گردنش و گفتم من باردارم، اینو گفتم چون اون لحظه فقط و فقط به دخترم فکر میکردم و فقط دلم میخواست بحاطر اون زنده بمونم، انقدر حرفه ای بود که منی رو که بخاطر ترس زیاد سنگین شده بودم همراه با پدلی که به پاهام وصل بود شنا کنان کشوند تا ساحل، اون بین سرمو بالا میاورد و میگفت نفس بکش، وقتی رسیدیم ساحل دیدم همسر هم شنا کنان اومد سمتمون، تجربه عجیب و سختی بود، اخرین لحظاتی که ناامید بودیم خدا برامون و برای نجاتمون پیامبری فرستاد از جنس معجزه، همسر دهها بار از اون پسر تشکر کرد و من هم، بخاطر اینکه جون دخترمو به خطر انداختم خیلی غصه خوردم، همسر گفت دنبالت میگشتم و نمیدیدمت و اخربن لحظه دیدم زیر پدل گیر کردی، انقدر بخاطر من ترسیده بود که کلی گریه کرد، امروز هم گذشت و میتونست اخرین روز زندگیمون باشه، اما وجود دخترم ما رو نجات داد ...
داشتم غرق میشدم، خیلی سریع و ساده، همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد، دریاچه اروم و صاف بود، من و همسر دو تایی سوار پدل بورد شدیم، دوتا اشتباه خیلی بزرگ انجام دادم، اول اینکه جلیقه نجات نپوشیدم چون مطمین بودم اتفاقی نمیفته و اگرم بیفته خودم شنا بلدم پس به این نتیجه رسیدم جلیقه نجات مزخرفترین وسیله ممکنه! دوم اینکه بخاطر بارداری و برای احتیاط با پابند مخصوص برای اولین بار مچ پای خودمو به پدل وصل کردم که اگر افتادم تو اب دور نیفتم و یک درصد فکر نمیکردم همین کارم انقدر گرون تموم بشه، با همسر زدیم به دل اب و همه چیز عالی و خوب بود، بعد تصمیم گرفتیم پارو بزنیم سمت رودخونه، رسیدیم به ورودی رودخونه و من دست زدم به اب و دیدم خیلی سخته، به همسر گفتم بیا برگردیم اب خیلی سرده اگر بیفتیم بخاطر سرما قلبمون می ایسته، همسر پارو زد به جهت برگشت و هنوز همه چیز خوب بود و شاید دو دقیقه تا ساحل فاصله داشتیم که خیلی عجیب غریب موج شدیدی زد زیر پدل و چپه شد و پرت شدیم تو اب، اب عمیق بود و من حسابی ترسیده بودم، چون همسر رو نمیدیدم و مدام فکر میکردم همسر رفته زیر اب و اونم مثل من داره غرق میشه، اومدم پا بزنم بیام بالا که دیدم پدل بالا سرمه و کامل گیر افتادم، هر چی تقلا میکردم سرمو بکشم بالا نفس بکشم پدل بالای سرم بود، انگار زمان کش اومده بود، اولین بار بود مرگ انقدر بهم نزدیک بود و اصلا و ابدا به خودم فکر نمیکردم، فقط به این فکر میکردم که حتما همسر هم مثل من سرش این زیر گیر کرده و به دخترم هم خیلی فکر میکردم، به اینکه اگر من غرق بشم اونم دیگه نمیتونه زنده بمونه، با اخرین نفسهایی که داشتم شروع کردم به شنا کردن تا بلکه سرم از پدل فاصله بگیره و بتونم بیام روی اب، اما پاهام به پدل وصل بود و وزن پدل و طول کوتاه پابند بهم اجازه فاصله گرفتن و شنا نمیداد
حال بد جسمی و خواب الودگی زیادم کم کم رو به پایان هست، هرچند هنوز بی اشتهام و اخر شبها و صبحهای زود حال بدی رو تجربه میکنم ، نسبت به خوراکیها و بوها حساسیت خاصی ندارم و تقریبا همه چیز میخورم به جز ماهی، منی که هفته ای هفت روز هم ماهی میخوردم باز سیر نمیشدم حالا از ماهی متنفر شدم، چیزی که هیجوقت تصورش هم نمیکردم، حال روحیم خوب هست بجز اینکه نسبت به نظرات در مورد نی نی بشدت حساسم و هر فردی میتونه بسرعت خودشو از چشمم برای همیشه بندازه، مثل پدرهمسر که وقتی همسر با خوشحالی بهش زنگ زد تا جنسیت نی نی رو بگه گفت ما دوست داشتیم پسر باشه، یا یکی از دوستام که وقتی جنسیت نی نی رو بهش گفتم و گفتم همسر از خوشحالی دختر شدنش تو اسموناست گفت عجیبه که همسرت انقدر دختر دوست داره چون مردای ایرانی اکثرا پسر دوست دارن ... فعلا این دو نفر تا ابد از چشمم افتادن و البته هر فرد دیگه ای که بخواد در مورد بچه من اظهار نظر کنه، به همسر هم گفتم که اگر بار دوم پدرش یا هر فرد دبگه ای بخوان در مورد بچه نظر بدن بدون ملاحظه ی بزرگتر کوچکتری یا احترام و اینجور عقب افتادگیهای ذهنی جوابشونو میدم ...
* بنظرم ادمها تا جایی قابل احترام و رابطه و دوست داشتن هستن که بی شعوری ها و عقب افتادگی های ذهنیشون رو برای خودشون نگه دارن و نزارن بیاد رو زبونشون، برای منی که حتی با پدر خودم دو ساله حرف هم نزدم کنار گذاشتن ادمها خیلی راحته، از نظر روحی تو شرایطی هستم که دکمه ی پایان ادمها رو براحتی میتونم بزنم ...
* از مادرجان دلخورم چون سفرش رو کنسل کرد و تصمیم کرد برای به دنیا اومدن نی نی بیاد در حالیکه میتونست بیاد و برگرده و بعد دوباره موقع بدنبا اومدنش بیاد، اما یه سری ادمها رو به من ترجیح داد و بدون فکر کردن به اینکه من و همسر تو اینشرایط خیلی بهش نیاز داریم سفرشو کنسل کرد ... درسته همسر هست و همه کارها رو به عهده گرفته و بشدت مراقبمه ولی گاهی این روزا حضور یکمادر احساس میشه ... دارم سعی میکنم توقعمو از همه و همه حتی مادرجان به صفر برسونم و اینطوری قطعا زندگی برام راحتتر میشه، اما در مقابل قطعا من هم رفتارهامو با ادمها تغییر خواهم داد ...
* امروز خبر خوبی شنیدیم، خبری که مدتها منتظرش بودیم و مطمین بودم وجود دخترم باعث این انفاق خوب خواهد شد، یکی از چیزایی که باعث استرس زیاد من و همسر بود تموم شد ، اما هنوز مشکل اصلی مونده و باید منتظر بود، ولی دلم روشنه که خبرای خوب و روزای خوب در راهن ...
از روزی که فهمیدیم دونه سفید برفم یه دختر نازه زندگبمون تغییر کرد، بعد از تعیین جنسیت وقتی توماشین تنها شدیم همسر خیلی گریه کرد، میگفت ستاره باورم نمیشه خدا منو به ارزوم رسونده و بچمون دختره، درسته شرایط سختی رو داریم میگذرونیم اما همسر میگه فکر دخترم دیگه نمیزاره حتی غمگین باشم ، کاش بتونیم از این همه غم عبور کنیم ...
این روزها بی اشتهاترینم و همسر تو خونه مدام قاشق وبشفاب به دست دنبالمه، حتی تو رختخواب، نمیدونم چطوری باید بهش بگم که توان خوردن چیزی ندارم، معده ام هیچ چیزی رو قبول نمیکنه و وقتی چیزی نمبخورم خیلی حالم بهتره، چند شب پیش به زور برام اب میوه اورد که خیلی هم خوشبو وخوشمزه بود، از من اصرار که نمیخوام و از همسر خواهش که بخور برات مفیده، اولین جرعه رو که خوردم هنوز از گلوم نرفته پایین تمام محتویات معده ام رو بالا اوردم، کاش زودتر سرپا بشم از این همه مریض بودن و کسل بودن خسته شدم ...
از روز اول بارداری مدام لرز میکنم و هوای شهر ما هم انگار قصد گرم شدن نداره، دلم افتاب و گرما میخواد...
دلم البالو وتوت سفید تازه میخواد ولی نیست که نیست ...
امروز فهمیدیم نی نی دختره، همسر من رو به همه ارزوهام رسوند و خوشحالم که امروز به ارزوش که داشتن دختر بود رسوندمش، اشکهای شوقش برام یک دنیا ارزش داشت ...
هنوز تو طوفانی هستیم که توان صحبت در موردش رو ندارم، اما میدونم دخترم قراره با خودش نور و روشنایی و معجزه بیاره، و من هنوز منتظر معجزه ام...
* مرسی از نگرانی و احوالپرسی هاتون، دونه سفید برفم صحیح و سالمه و با مادرش که این روزها حال روحی خوبی نداره بی نهایت مهربونه، میدونم فرشته کوچیکم مراقب من و باباشه و دستمامونو گرفته تا از این طوفان گذر کنیم ...
* دختر دوست نداشتید؟ دوست داشتید پسر بشه؟ به جهنم که نداشتید میخواستم ببرم ایران نوه اشون رو ببینن، اما نمیزارم دستشون به یک تار موی دخترم برسه، دیدن دختر من لیاقت میخواد ...
امروز با خودم فکر میکردم کاش همسر انقدر خوب و مهربون نبود، کاش انقدر بهم محبت نمیکرد اونوقت شاید میتونستم راحتتر از این طوفان عبور کنم، میدونم خودش چقدر دل اشوبه اما بخاطر من همشو میریزه تو خودش و مدام سعی داره بگه اتفاق بدی نیفتاده، دیروز وقتی زیر دوش بودم میگفت کاش بچمون پسر باشه، میدونستم چرا اینو میگه اما به روی خودم نیاوردم، اشکام تندتند سر میخوردن و خوب بود که همسر منو نمی دید ...
امروز اما از صبح که بیدار شدم بغض داشتم، سرکار اشکام دونه دونه سرمیخوردن و مدام دستمال به دست بودم که کسی متوجه حالم نشه، وقتی رسیدم خونه به همسر گفتم خوابم میاد رفتم تو تخت و دیگه نتونستم خودمو نگه دارم زاررر میزدم، وقتی همسر فهمید دارم گریه میکنم اومد پیشم، همدبگه رو بغل کردیم و دوتایی گریه کردیم، این روزها رو حتی به خواب هم نمیدیدم ...
از دیروز که غصه و گریه هام شروع شده خیلی دلم و کمرم درد مبکنه و مدام لرز و حال بد دارم، میدونم بچمون داره اذیت میشه و همش برای سلامتیش نگرانم، ولی کاری ازم برنمیاد ...
حس میکنم تمام شش سال گذشته خدا یه گوشه ای نشسته بود و زندگی ما رو با دقت و حسادت نگاه میکرد، منتظر بود همه خوشی هامون برسه به بهترین حالتش، همه استرس ها و سختی هامون تموم بشه، به ارزوهامون برسیم و بعد باهامون کاری کنه و طوری غرقمون که هیچ کاری نه از خودمون نه از کسی دیگه برنیاد برای نجات ، طوفانی اومده تو زندگیمون که هیچ کس کاری ازش برنمباد، خدا با من کاری کرد که بگم کاش نی نی نداشتم ولی همه چیز مثل قبل بود، و منی که نمیدونم چطوری میتونم این همه غم رو تنهایی تحمل کنم ...
اسم امروز رو میزارم یکی از بدترین روزهای زندگی، من بعد از داشتن همسر چیز زیادی از ابن زندگی نخواستم و نمیخوام، تمام دارایی من تو این زندگی همسر و عشقی هست که بهش دارم ، کاش خدا به من و نی نی تو دلم نگاهی کنه و نزاره زندگیم انقدر زود رنگ غم بگیره، من از خدا معجزه میخوام، و صبری که بتونم از این همه غم عبور کنم، همین ...
تلخی و سختی این روزها کم کم داره میره، اول اون مریضی عجیب که تمام لذت این روزها رو ازمگرفته بود خیلی سریع خوب شد و امروز بعد از چندین روز خیلی سخت که حال جسمیم تعریفی نداشت حالا خیلی بهترم، خوشبختانه از اون دسته باردارهایی هستم که هیچوقت تهوع رو تجربه نکردم ولی یک هفته ای میشد دل درد و بی میلی شدید به غذا داشتم که اونم برطرف شد، کوچولوی شیرینم با من خیلی مهربونه و اصلا اذیتم نمیکنه، همسر این روزها خوشحالترینه و زحمتها و محبت های این روزاش برام ستودنیه، مطمینم همونطور که برای من بهترین عشق و همراه و همسر هست برای بچمون بهترین پدر خواهد بود ...
* امروز دوباره نی نی رو دیدیم و صدای قلبشو شنبدیم و نگم از حالم موقع شنیدن صدای قلبش، اشکام خود بخود سر میخوردن و بعد از مدتها من از شادی زیاد گریه میکردم ...
* دونه ی سفید برفم، میدونی که دوست داشتم پسر باشی اما از امروز که دیدمت فهمبدم انقدر برام ارزشمندی که بجز سلامتی و شادی و سعادت برای تو از خدای خودم چیزی نمیخوام، دیگه فرقی نمیکنه پسر یا دختر، فقط میخوام زودتر بغلت کنم ...
دو روزه حالتهای عجیب و غریب دارم، وقتی گرسنه میشم انقدر دلم ضعف میره که با خودم میگم الان کلی غذا میخورم، اما دو قاشق که میخورم انقدر سیر میشم که حالم بد میشه، برمیگردم به اتاقم و ده دقیقه بعد دوباره انفدر گرسنممیشه انگار نه انگار تا چند دقیقه قبل از دنیا سیر بودم، و فکر کنید تمام این اتفاقها در محل کار میفته. کوچولوی شیطون دو روزه با من شوخیش گرفته ...
* همسر خیلی خیلی مراقب و همراهه و اگر نبود نمیدونستم این روزها رو چطور میگذروندم، چند روز پیش سرکار بودم زنگ زدم به همسر گفتم انقدر دلم دمپخت گوجه با سالاد گوجه خیار خواسته دوست دارم بشینم گریه کنم ، رسیدم خونه دیدم برام خوشمزه ترین دمپخت دنیا رو درست کرده با سالاد شیرازی
* همسر برعکس من عاشق دختره و همیشه ارزو میکنه نی نی دختر باشه، دیشب نصفه شب رفته اینترنت علایم منو سرچ کرده بعد من رو از خواب بیدار کرده میگه ستاره بچمون پسره، نصفه شب نمیدونستم از دستش بخندم یا گریه کنم
* چهار هفته تا ازمایش تعیین جنسیت مونده و من دارم میمیرم از انتظار وکنجکاوی ...
امروز رفتیم دونه سفید برفم رو دیدم، درسته نشد که دو تا باشن، اما بابت داشتن این هدیه تا اخر عمر از خدای خودم ممنونم و برای دیدنش لحظه شماری میکنم ...
از وقتی قلب کوچولوشودیدم که میزد دیگهاون ادم سابق نشدم، انگار انقلابی در درونم رخ داده و عشقی در من ظهور کرده که مثلشو فقط یکبار تجربه کرده بودم و اون زمانی بود که همسر رو برای اولین بار دیدم...
* کوچولوی سر سخت و قوی من، مرسی که اومدی پیش ما و ما رو به ارزومون رسوندی ❤️
سه شنبه اولین نوبت سونو هست برای شنیدن صدای قلب دونه های سفید برفم، خیلی دلم میخواد هر دو رو داشته باشم و البته عددهای سه تا ازمایش بتام خیلی بالا هست و احتمال دوقلویی رو مبده، اما همسر و همه اطرافیان یک صدا معتقدن فقط یکی هست، این روزهای انتظار برام خیلی خیلی کند میگذرن، به تقویم نگاه میکنم و باورم نمیشه فقط کمتر از۴ هفته گذشته و به من انگار هزارسال ...
* از اینکه هر کسی چهره منو میبینه یا مثلا همسر از تغییرات ذایقه غذاییم میگه و سریع میخوان جنسیت رو حدس بزنن متنفرم، هر پدر یا مادری سلیقه خودش رو داره و در این مورد منو و همسر اصلا هم نظر نیستیم، اما از اینکه بقیه سعی میکنن سریع برام تعیین جنسیت کنن خیلی بدم میاد ...
* این روزها انقدر خسته ام انگار کوه کندم، تنها چیزی که دلم میخواد خوابه، سر کار رفتن برام خیلی سخت شده چون مدام خواب الودم ...
* فقط چهارهفته دیگه به تعیین جنسیت مونده و منکه دارم میمیرم از انتظار ...
* هفته پنجم تموم شد و وارد هفته شش شدم و خوشبختانه هنوز حالت تهوع ندارم، اما از اینکه شروع بشه خیلی میترسم ...
این روزها حال جسمیم خیلی خوب نیست، هرچقدر که حاملگی راحتی دارم در عوض یه بیماری مسخره که از یکماه قبل از انتقال شروع شده بود بشدت ازاردهنده شده، هر روزداره بدتر و بدتر میشه و زندگیم رو مختل کرده، انقدر که گاهی از شدن درد و اذیت یادم میره باردارم، فردا نوبت دکتر دارم، فکر کنم تنها راه حلش جراحی هست که بخاطر شرایطم شاید انجامش ممکن نباشه، نمبدونم چرا جدی نگرفتمش و فکر میکردم امکان نداره ادامه پیدا کنه و خودش خوب میشه اما حالا حتی نگرانم که به بچه هام اسیب برسونه این همه درد و ناراحتی ، فردا نوبت دکتر دارم امیدوارم بتونه راه حل سریعی بهم بده...
علایم بارداری خیلی کمتر و بهتر شدن و فقط گاهی سرگیجه میگیرم مخصوصا وقتایی که گرسنه باشم ، و ببشترین علامتی که دارم خواب الودگی هست ...
همسر تو اتاقش توجلسه صبحگاهی شرکت بود، با بغض دویدم تو اتاق و در رو پشت سرم بستم تا همسر متوجه ناراحتیم نشه، تمام غصه های دنیا رو دوشم بود و حس میکردم باری به سنگینی کوه روی شونه هامه، یادم افتاد نوار تست رو کنار روشویی رها کردم و اگر همسر ببینه ناراحت میشه که به حرفش گوش ندادم، برگشتم نوار رو بردارم که دیدم هاله ی صورتی کمرنگ از خط دوم افتاده، نوار رو برداشتم و رفتم دستورالعمل بی بی چک رو خوندم و متوجه شدم برای خوندن نتیجه ۳ تا ۵ دقیقه باید صبر میکردم، حسم اون لحظه شبیه حس پرنده ای بود که از قفس ازاد شده یا شبیه حس ادمی که داره به مهمترین صفحه ی البوم زندگیش نگاه میکنه و صحنه ای رو میبینه که نشون میده در یک لحظه به همه ارزوهاش رسیده، خط خیلی کمرنگ بود ولی متوجه شدم همین خط هم یعنی مثبت و علت کمرنگ بودنش سن کم بارداری هست، برگشتم دیدم همسر جلسه اش تموم شده و تو اشپزخونه داره برای من و خودش صبحانه درست میکنه، میخواستم بهش نگم تا مطمین نشدم ولی دلمنیومد، بهش کفتم فکر کنم نتبجه مثبته وتست رو گرفتم جلوی چشماش، مثل خیلی از فیلمهای سورپرایز نبود که گریه کنه یا بغلم کنه و در واقع فیلمی هم نگرفتم، ولی برق نگاهش و خنده ی از ته دلش برام یک دنیا ارزش داشت، بعد از اون روز من طبق دستورالعمل چت جی پی تی عزیزم هر روز صبح تست رو تکرار کردم و نوار هر روز پر رنگ و پر رنگ تر شد ...
امروز هم صبح خیلی خیلی زود رفتم ازمایش خون دادم به این امید که همین امروز جواب رو بهم بدن ولی همچنان منتظرم، ارزو میکنم امسال با عشقم و ارزوهای قشنگم سال تحویل بشه ...
* دعا میکنم هر دوتا دونه ی سفید برفم جاشون راحت و نرم و گرم بوده باشه و تونسته باشم پناه امنی برای هر دوشون باشم ...
* برای شنیدن صدای قلبشون که قشنگترین صدای دنیاست لحظه شماری میکنم
بعد از دو روز بدون نشونه، علایم دوباره شروع شدن، دیگه کمرم اصلا درد نگرفت اما دل درد داشتم و شکمم به حدی داغ بود که همش نگران بودم، چون پرستارم بهم گفته بود سونا و دوش اب داغ و کلا هر چیزی که باعث حرارت شکم بشه ممنوعه، اما این اتیش درون خودم بودم و کاری از من ساخته نبود ...
بخاطر دو هفته مرخصی و اینکه انجام کارهای خونه رو همسر به عهده گرفته بود وقت ازاد زیادی داشتم و شروع کردم به تحقیق و خدا میدونه چقدر فیلم دیدم و مقاله خوندم از نشونه های انتقال مثبت و علایمش و اینکه بعد از انتقال بلاست های پنج روزه چه اتفاقی براشون میفته و کم کم انگار متوجه میشدم خیلی هم پیجیده نیست، چون دکترم گفته بود این سلول ها بشدت چسبنده هستن و اگر سطح پروژسترون بدن و ضحامت دیواره رحم و کیفیت خود جنین ها خوب باشه احتمال بارداری خیلی زیاده، من تمام سعیم رو کرده بودم، با انتخاب یکی از بهترین دکترهای دنیا در زمینه ناباروری و مصرف به موقع داروها و استراحت کافی و خوردن غذاها و مبوه های مفید برای این دوران و باید ادامه کار رو میسپردم به دست خدا و سرنوشت ...
انقدر روزها کند و سخت میگذشتن و میگذرن که حدی نداره، یجورایی مطمین بودم که باردار نیستم و برنامه انتقال بعدی رو تو ذهنم چیدم و تصمیم گرفتم با شروع سیکل بعدی بلافاصله از پرستارم بخوام برنامه انتقال دو تا جنین دیگه رو برام بزاره، شبها از شدت ناراحتی و اندوه خوابم نمیبرد و همسر هر بار بیدار میشد میدید که من بیدارم و دارم تو نت سرچ میکنم ، روز پنجم انتقال به حدی اشفته و غمگین بودم که تصمیم گرفتم به این انتظار پایان بدم، میدونستم جواب منفی هست ولی دیگه تحمل این حجم از فشار و استرس برام غیر ممکن بود، به پرستارم زنگ زدم و اون گفت برای بی بی چک خیلی زوده و خیلی احتمالش کمه که نتیجه رو نشونت بده، اما اگر انقدر اذیتی که تا روز ازمایش نمیتونی تحمل کنی تست رو بزن و اگر دیدی منفی شد نگران نباش و داروهاتو ادامه بده چون برای دیدن نتیجه مثبت خیلی زوده ...
اون شب از استرس نتیجه تا صبح خواب و بیدار بودم، با خودم گفتم ستاره اگر نتیجه منفی بود قول بده قوی باشی و غصه نخوری، تست رو گرفتم و به نتیجه چشم دوختم، حدسم درست بود، خط منفی پررنگ روی نوار ظاهر شد، با یه دنیا بغض نوار رو تو دستشویی رها کردم و برگشتم تو اتاق و به همسر هم چیزی نگفتم چون مخالف تست گرفتن بود و مدام مبگفت به حرف دکترت گوش بده و تا روز ازمایش صبر کن و به خودت استرس الکی نده ...
از روزی که جنین هام فریز شدن تا زمان انتقال و حتی بعد از اون ناامیدترین بودم، نمیدونم چرا ولی با وجود اینکه دکترم باهام صحبت کرده بود و گفته بود همه چیز از کیفیت جنین ها گرفته تا امادگی بدنم برای پذیرش بارداری عالیه ولی هر چی سعی مبکردم امیدوار باشم نمیشد، نااامیدی من از لحطه ای که دو تا جنین رو داخل مانیتور نشونم دادن و دقایقی بعد منقلشون کردن به بدنم و بهم گفتم میتونی بری خونه و دکترم تاکید کرد سعی کنم نخوابم و فعالیت عادی داشته باشم بیشتر هم شد، با خودم میگفتم مگه به همین سادگیه، چطوری میشه این سلول کوچیک بچسبه به بدن و شروع به تغذیه و رشد کنه، حال دیوانه ای رو داشتم که چون درک و فهمی از یک ماجرا نداره اون رو با شدت هر چه تمام انکار میکنه ...
دو روز اول علایم عجیب و غریب داشتم، زیر شکمم درد میکرد و معده ام متورم شده بود و درجه حرارت شکمم انقدر بالا بود که انگار داخل بدنم اتیشی شعله ور بود, اما صبح روز سوم که از خواب بیدار شدم هیچ علامت و نشونه ای پیدا نکردم، شکمم باز صاف شده بود و دیگه داغ نبود، دل درد وکمردرد تموم شده بود و من حس میکردم اونا فقط دو روز تو بدن من زندگی کردن و زنده بودن و از اینکه نتونستم ازشون مراقبت کنم پر از درد و غصه بودم، روز خیلی سختی گذشت، روزی که خیلی زیاد گریه کردم ...
این روزها خیلی به هم ریخته ام ، منی که همیشه نیمه پر لیوان رو میبینم این روزا بدجوری کم اوردم، همش دنبال نشونه هایی تو بدنم هستم که تا دیشب بودن و امروز صبح احساس میکردم بدنم از همه اون نشونه ها خالی شده، فقط ۴۸ ساعت گذشته و من نمیدونم چطوری باید ۲۴۰ ساعت دیگه تحمل کنم ...
روزهای عجیبی رو پشت سر میزارم و من بیشتر از همه ی روزهای زندگی میترسم ، اوایل سعی کردم به خودم بیام و به ترسهام غلبه کنم، ولی چند روزی
هست رها کردم و گذاشتم ترس کار خودش رو پیش ببره، گاهی تو زندگی باید ترسید، شاید این بخشی از زندگی و بخشی از امید هست ...
تو فسمتی از زندگی قرار دارم که هم دوست دارم زودتر بگذره و هم دوست دارم همینجا زمان متوقف بشه، این امید کمرنگ رو ترجیح میدم به ناامیدی، دارم تمام سعیم رو میکنم تا اروم و امیدوار باشم ولی انگار همه ی سلول هام مخالف این سعی هستن ...