خواستم بخوابم دیدم همسر چهاربار زنگ زده و متوجه نشدم، باهاش تماس گرفتم گفت میدونی خونه ات چی شده؟ نمیدونستم، اما همسر فکر کرده بود میدونم چون خواهرجان بهش گفته بود به ستاره زنگ میزنم، اول فکر کردم میخواد بگه دزد زده به خونه، اما گفت خونه اتش گرفته و‌همه چیز سوخته، خونه ای که برای مادرجان هست و من یکسال قبل از اومدن به کانادا اساسهامو از خونه خودم بردم و اونجا زندگی کردم،  خونه ای که ارزو داشتم باز ببینمش، خونه ای که مادرجان بتازگی نقاش اورده بود و‌تماما نو شده بود و کارگر اورده بود و داده بود حسابی مرتبش کرده بودن تا من و همسر که اومدیم ایران اونجا ساکن بشیم، همسر برام عکس فرستاد و من با دیدن هر عکس حس کردم قلبم داره میسوزه، ظاهرا اتش از یکی از واحد ها شروع شده و به همه جا سرایت کرده، خونه مادرجان، اساس های من، وسایلی که برای انتخاب تک‌تکشون کلی وقت گذاشته بودم و همیشه از مادرجان میخواستم هر وقت برای اب دادن به گلدونها و سرکشی میره برام  فیلم و عمس بفرسته، اساسهایی  که دلم‌ پر میزد باز ببینمشون و برنامه داشتم اینبار که با دخترم رفتم ایران برشون گردونم خونه خودم، تنها چیزی تو ایران که هنوز بهش تعلق خاطر داشتم تو اتش سوخت، وقتی فهمیدم که دیگه نیمه شبه و خواهر جان خوابه، ولی تو اینترنت سرچ کردم و خبرهای بیشتری خوندم، نمیدونم چطوری به مادرجان بگیم که بی قرار نشه، تا حالا با دیدن یه عکس اینطوری نسوخته بودم ...

انتظار ...

فقط دو هفته مونده تا اومدن دردونه خونمون و من این روزها دارم همه حسهای خوب و بد دنیا رو همزمان با هم تجربه میکنم، ترس و شادی و اضطراب و ...

به همسر گفتم من خیلی میترسم، دستشو گذاشت رو شکمم و گفت چیزی رو سفارش دادیم که فقط میدونبم دختره، دختری که نمیدونیم چه شکلیه، اخلاقش چطوریه و حتی امکان return هم نداره، بعد دوتایی بلند بلند خندیدیم، اما من ته دلم حسی قوی بهم میگه بهترین نی نی دنیا داره میاد تو زندگیمون...


روزها برام شیرین میگذرن و شبها کشدار و سخت، خواب به چشمام نمیاد و بارها و بارها بیدار میشم، اما شیرین ترین قسمت شبهام اینه که گاهی از خواب بیدار میشم و میبینم تو تاریکی و سکوت وقتی همه خوابن، دونه قشنگ برفم اروم و بی صدا داره سکسکه میکنه، اون لحظه انقدر ذوقشو میکنم که دلم میخواد براش بمیرم، دخترم باهام بی نهایت مهربونه و شبها که میخوابم سعی مبکنه ارومتر شیطونی کنه ... 


از خانواده همسر بی نهایت دلخورم به هزار و یک‌دلیل، هر جقدر سعی کردم از حس بدم به همسر نگم نشد، حسمو بهش گفتم و همسر سعی کرد به روش خودش توجیه کنه که اینطوری که فکر میکنم نیست، ولی احساس میکنم دلم تا ابد باهاشون صاف نمیشه بخاطر بعضی صحبتها و رفتارها، بگذریم ...


مادرجان چند روزی هست که اومده و امروز بهش سفارش شله زرد دادم، اخرین هوسانه این دوران که ماهها نشد بهش برسم ...


اسم نی نی رو عوض کردیم و اسم انتخابی من تصویب شد، شاید باورتون نشه ولی این اسم از دوران نوجوانی تو ذهن من بود، انگار از سالها قبل میدونستم این ارزو یک روزی واقعی میشه ...


جای نی نی تو‌شکمم خیلی تنگ شده و من خیلی غصشو میخورم و همش به همسر میگم بچه اذیته جا نداره، از طرفی نمیتونم ارزو‌کنم زودتر از تاریخ تعیین شده به دنیا بیاد چون این تاریخ برام خیلی مهم و خاصه، پس هرچند دکتر بهم هشدار داده که هر لحظه اماده اومدن نی نی باشم ولی همچنان امیدوارم تو همون تاریخ برنامه ریزی شده بیاد  ...


 همسر این روزها مدام تشکر میکنه ازم و میگه میدونم اذیت شدی و سخت گذشت ولی مرسی از اینکه انقدر خوش اخلاق و مهربون بودی و با وجود همه سختیها هوای منو و خونه زندگی رو داشتی، این ۹ ماهه من و همسر فقط خودمونو داشتیم و فکر میکنم تونستیم از پس سختترین چالشها و روزها موفق بیرون بیایم ...


شاید دفعه بعد که پستی مینویسم خیلی با ادمی که الان هستم و‌تفکراتی که دار‌م متفاوت باشم ولی با همه وجودم عاشق این فصل جدید از زندگی هستم و بی صبرانه منتظر ...