سال 1399

سالی که گذشت برای من سال خیلی خیلی خیلی سختی بود، تو این سال انقدر سختی کشیدم که واقعا روزهایی بود که آرزو میکردم دیگه تو این دنیا نباشم، دوری و دلتنگی، کرونایی که همه برنامه هامو جابجا کرده بود، پذیرشی که اومدنش جون به لبم کرد، ویزایی که گرفتنش آرزو شده بود، جدا شدن از خیلی از وابستگی هام که مهمترینش خونم بود و خیلی چیزای دیگه، که بجز خودم و خدا و دکتر کسی نمیدونه ...

اما 

.

.

.

گذشت و خیلی ها رو سیاه شدن...

من آدمهای سال 99 زندگیم رو هیچوقت فراموش نمیکنم، همه اونایی که پشت سرم حرفایی زدن که گاهی تا اعماق قلبم میسوخت، اونایی که با زخم زبون هاشون دل مادرجانم رو به درد آوردن،  اونایی که نشستن خوشحال و خندان که شکست خوردن و زمین خوردن منو ببینن و البته اونایی که مثل کوه پشتم بودن، همه این آدمها خواسته یا ناخواسته باعث مصمم تر شدن و قوی تر شدن من شدن، هیچوقت تو زندگیم اندازه امسال دوستان و دشمنانم رو نشناخته بودم ...

***

بالاخره به هر سختی بود  زمستون زندگی  گذشت،  ویزام اومد، عشق جانم اومد، و روز تولدم به بهترین روز زندگیم تبدیل شد، تو شبهای سختی که ناامید میشدم فقط و فقط یادآوری یه اتفاق بود که بهم امید و توان ادامه راه رو میداد، یه نور که خدا به زندگیم تابونده بود تا باهاش بتونم تو ادامه مسیرم مصمم باشم...

***

خیلی خوشحالم که عقب نشینی نکردم، که هر بار دلم لرزید یه مقدار زیادی گریه کردم و بعدش قویتر از جام بلند شدم، خوشحالم از اینکه تا جاییکه میشد تنهایی و سختی ها و غصه هامو تنهایی به دوش کشیدم و نزاشتم کسی اذیت بشه، خوشحالم که بزرگتر و پخته تر و باتجربه تر شدم و دید جدیدی به دنیا و آدمهای اطرافم پیدا کردم، تو سالی که گذشت به خیلی از آرزوهای بزرگ زندگیم رسیدم و این یعنی خدا هست، و سخت مراقبمون هست، و سخت همراهمونه 

***

برای همه دوستانم آرزوی سالی پر از عشق و تلاش و رسیدن به آرزوهای قشنگ دارم  و برای دشمنانم قلبی خالی از کینه و حسد ...

پیشاپیش سال نو مبارک

 

کمی غرغر ...

دیشب دکتر راهی شیراز شد تا فامیل و دوستاش  رو بعد از مدتها ببینه، بعد از دو ماه و خورده ای تهران بودن رفتنش برام خیلی سخت بود، دوست داشتم همراهش برم اما ترجیح دادم فعلا به درس و مشقام برسم و اگر شد بعد از کوییز دومم که اواسط عید نوروز میشه برم و بعدش با دکتر برگردیم تهران، هنوز یک شبانه روز نشده که رفته و من دلتنگ ترینم

***

چند روز قبل با هم دعوای سختی داشتیم، ماجرا اینطوری بود که چند وقت بود دکتر همش میگفت بیا بریم خریداتو تا من هستم انجام بدیم، برعکس دکتر که همیشه از اولین مغازه خرید میکنه من خیلی سختگیرم، ضمن اینکه چون قرار بود 22 اسفند بریم تصمیم داشتم یه سری چیزا مثل کفش و کیف رو از همونجا بخرم، بخاطر همین همش به دکتر میگفتم نمیخوام و از همونجا میخرم، اما از وقتی رفتنمون عقب افتاد از دکتر اصرار که بیا بریم خرید کن و از من انکار تا اینکه هفته قبل یک روز قبل از روز جهانی زن رفتیم  مگامال، بعد دکتر یهویی یه ست بلوز و شلوار تن مانکن دید و گفت اینو بردار با دو تا سویشرت کلاه دار  و وقتی تو اتاق پرو بودم یه عالمه لباس دیگه هم آورد و گفت اینا هم خیلی قشنگه برشون دار در حالیکه من فقط یه سویشرت رو پسندیده بودم و اصلا عادت به این مدلی خرید ندارم ووقتی زیادی گزینه برای انتخاب داشته باشم گیج میشم و نمیتونم انتخاب کنم،بخاطر همین خیلی شاکی شدم و اعصابم بهم ریخته بود، وقتی از اتاق پرو اومدم بیرون بهش گفتم دوست دارم از دستت گریه کنم و بعد هم با دلخوری بدون اینکه چیزی رو انتخاب کرده باشم از فروشگاه اومدیم بیرون، دکتر خیلییی بهش برخورده بود، گفت اگر میگفتم کم بردار باید ناراحت میشدی، من دارم بهت اصرار میکنم بیشتر بخری و تو ناراحت میشی، همه زنها از خداشونه شوهرشون براشون خرید کنه و تو برعکس وقتی من میخوام برات چیزی بخرم طفره میری، همه اینا رو با صدای بلند تو ماشین میگفت و خیلی داد میزد یطوری که نمیشد اصلا توضیح بدم، دیگه وقتی رسیدیم خونه و آروم گرفت براش توضیح دادم که نباید یهویی اون همه لباس میاوردی تو اتاق پرو و بدون در نظر گرفتن نظر من فقط بخوای سایز کنی و بخری (قبلا هم اینکارو کرده که وقتی من تو پرو داشتم آماده میشدم بیام بیرون رفته جلوی صندوق و حساب کرده، بدون اینکه نظر نهایی منو بدونه و نمیدونم چرا فکر میکنه چون پولشو خودش داره میده من قطعا موافقم خلاصه توافق کردیم که فرداش (که اتفاقا روز امتخان میانترم من هم بود)  بریم همون فروشگاه و دکتر قول داد دیگه هولم نکنه و نظرش رو بهم تحمیل نکنه، اینطوری شد که خوش و خندان رفتیم و یه عالمه خریدای خوشگل کردم، دو دست هم لباس ست خریدیم که خیلی دوسشون دارم

***

لباس عروس رویاییم رو پیدا کردم، ابته تو سایت خارجی بود حالا باید بگردم داخلیشو پیدا کنم، پروانه هاشو دوست دارم


***

این کفشم انتخاب کردم برای لباسای اسپرتم، ولی دیر سراغش رفتم و موجودیش تموم شده، باید یه کم صبر کنم تا بازم بیارن





عکس

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

وقتیکه من عاشق شدم دنیا همان یک لحظه بود، آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این نیز بگذرد...

دارم روزهای سخت درسی رو میگذرونم،  سه شنبه و چهارشنبه کوییز دارم، هر دو تا درس کابوس طور هستن، اولین بار هست تو زندگیم که قراره امتحان آنلاین بدم اونم به یک زبون بیگانه   یه  کم زیادی استرس دارم، چون امتحانمون گزینه ای هست بلافاصله بعد از پایان امتحان نمرمون نمایش داده میشه  دعا کنید نمره خوبی بگیرم، بعدش میام تعریف میکنم براتون با چند تا عکس خوشگل و کلی خبرهای مهم و عجیب غریب

***

دوستای وبلاگی خوبم، مرسی که با وجود کامنت نزاشتن من،  برام کامنت میزارید و دلگرمم میکنید