دلتنگی ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آخرین برگ سفرنامه باران این است، که زمین چرکین است ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شیرین مثل عسل

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

الهی تب کنم پرستارم تو باشی ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سرو من ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

هوای یار ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

جای مردان سیاست بنشانید درخت ...

صبح بلند شدم دو کلمه درس بخونم واسه امتحان که شنیدن این خبر توانی برام نذاشت، عذر میخواید؟ شما اصلا میدونید سالها تلاش و درس خوندن و به ثمر رسوندن این تلاشها برای فرار از این مملکت کوفتی چه بهایی داره؟ میدونید چند سال تلاش هست پشت قبول شدن تو بهترین دانشگاههای کشور؟ شمایی که بچه هاتون اقازاده اند و همگی فارغ از این همه سختی....

وای که باید از این درد بمیرید، اما مثل همیشه حتما همه چیز تقصیر دشمنه...

***

 صبح یه بنده خدایی تو گروه تافل سریع عکس و اسم پروفایلش رو عوض کرد و خودشو قاطی جمع کرد، ولی ما فهمیدیم، اینا از حذب بادن، ریا کار و دو رو و مکار، یکی دیگشون تا همین نیم ساعت پیش هی تو گروه پیام میذاشت شایعه نسازید همچین چیزی نیست! امان از تعصب! امان از نون به نرخ روز خوردن! 

***

امروز تو تاریخ این مملکت ثبت میشه، و شک ندارم روزی خون این عزیزان دامن گیر خواهد شد ...

دلتنگی ...

تو که نیستی جهان کوچک من چیزی کم داره، چیزی شبیه به نور ...

امشب امشب تو در راه، عمر جدایی کوتاه ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

لعنت به جنگ

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دلنوشته

خدایا شکرت که هر وقت چیزی رو ازت خواستم و ندادی، داده های بعدیت انقدر فراتر بود که شرمنده شدم از اصرارهام، خدایا ممنون که روز به روز سرنوشتم رو زیباتر میکنی، خدایا حال دلم رو مثل همین لحظه پر از شکرگزاری کن، و اصرارهای من رو به دل نگیر، که اگر تو نباشی من هیچی ندارم، خدایا این روزها معجزه هات تو زندگی من بی نهایتن، خدایا به دوستانم نعمت بده و به دشمنانم شادکامی و به من توانی که بتونم ببخشم و بگذرم ...


حماقت تا کجا...

باورم نمیشه، کلی آدم تو مراسم تشییع بعلت ازدحام مردن! انتقام سختتون این بود؟ اول از خودمون شروع کردیم انگار...

***

واقعا آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه ...

کمی غرغر ...

خوابم چند روزه به هم ریخته، شبها تا دیر وقت بیدارم، روزها هم 6 صبح بیدارم، اینطوریه که همش خوابالودم، امتحانات دانشگاه شروع شده و من این ترم هم متاسفانه یک درس کابوس طور دارم، یعنی از کابوس از فراتر، مخصوصا که از اول ترم بخاطر زبان کلا هیچییی نخوندم، و طبق معمول از ریاضیات و تحلیل متنفرم، اخه این همه ریاضی خوندیم تهش کجای زندگی به کارمون اومد؟

***

پایان نامه ای که داده بودم کسی برام رو کار کنه ایراد داره، یعنی اصلا سطحش با سطح فصلهای اول که خودم کار کرده بودم فرق داره، فکر کنم بهتره خودم تمومش کنه، وسط این همه کار و مشغله اینو دیگه کجای دلم بزارم؟ چطوری تا اواسط بهمن دفاع کنم؟؟؟

***

این وسط انگشت دستم که سر زبان خوندن کیست درآورد اوضاعش وخیم شده، درد میکنه، رفتم دکتر گفت باید جراحی کنی، تا یکماه هم نمیتونی چیزی بنویسی، حالا امروز وقت یه دکتر دیگه دارم ببینم اون چی میگه، آخه این دو ماهه آخر سال خیلی دستهامو لازم دارم...

***

یک هفته هست مادر جانمو ندیدم، تا دو هفته دیگه هم نمیتونم، کاش یه کم سرم خلوت بشه ...

***

دم صبحی خواب دکتر رو دیدم، تا دیدمش پریدم تو بغلش، انقدر خوب بود آغوشش که روزمو ساخت، گاهی فکر میکنم از تمام این دنیا، فقط امنیت این آغوش برای من کافیه ...

***

میدونم حال و روز بدی داریم هممون، ولی من از همیشه نگران ترم، یه ترس مبهم و زیاد، کاش دچار جبر جغرافیایی نبودیم ...

شبانه ها

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رمز

دوستان عزیز معذرت میخوام که مجبور شدم بعضی از پستهامو رمزی بنویسم، هر کسی رمز میخواد لطفا همین جا برام پیام بزاره ...


ذوق زدگی ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

لحظه شماری ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خدایا...

کاش میتونستم تمام حس زیبایی که الان و این لحظه دارم رو منتقل کنم اینجا، فقط آرزو میکنم کاش خواست خدا و دل من یکی باشه ...

دلنوشته

خدایا کی و کجا منو لایق این همه لطف دیدی؟ امشب اشکهام بند نمیاد، اما اینبار از شوقه، خدایا میدونستی و میدونی چی میخوام، ازت ممنونم که داده هات انقدر فراتر از خواسته های من هستن، قول میدم قدردان باشم ...

تلخ و شیرین

از روزی که نتایج زبان اومد دل توی دلم نبود، نمره مورد نظر برای گرفتن پذیرش تو دانشگاه مورد نظرم رو کسب کرده بودم و دقیقا نمره ای بود که آرزوشو داشتم ولی میدونستم اضطراب کار خودش کرده و سطح واقعیم بالاتر از این نمره هست، اما همه، مطلقا همه، بهم گفتن نمره بیشتر میخوای چکار و تو نمره دانشگاه و مقطع مورد نظر رو داری، تا چند روز منم‌ متقاعد شده بودم که راضیم، ولی چه کنم که زیاده خواهم و ته دلم با خودم درگیر بودم...

بعد از دو هفته استراحت، یهویی تصمیم گرفتم دوباره امتحان بدم، میدونستم اگر اینکارو نکنم دیگه هیچوقت چنین موقعیت و آمادگی پیش نمیاد که برم امتحان بدم،  بدون اینکه از تصمیمم به کسی بگم (چون میدونستم منصرفم میکنن) ثبت نام کردم واسه ۱۰ روز بعدش، سریع رفتم جزوه هامو آوردم و دوباره شروع کردم، راستش انقدر خسته بودم که با خودم گفتم اخه این چه کاری بود کردی ولی دیگه خودم رو تو عمل انجام شده قرار داده بودم، خوبیش این بود تقریبا استرسم نزدیک صفر بود، ولی وقتی پشیمون تر شدم که رفتم نشستم سر جلسه و دیدم ای وای، چرا انقدر سوالات سطحش از دفعه قبل سختتره، تازه اینبار مثل امتحان اول از آدرنالین هم خبری نبود که ترشح بشه و تلاشم رو بیشتر کنه ، برعکس چون نمره رو داشتم انقدر کند عمل میکردم که نگو، هی به خودم نهیب میزدم که دختر به خودت بیا، 3 میلیون پول این امتحانو دادی، ولی فایده نداشت که نداشت، امروز بالاخره جوابها اومد و بر خلاف تصوراتم خیلی خیلی راضی بودم، یعنی بطرز شوکه کننده ای مخصوصا تو اونایی که فکر میکردم گند زدم نمره ام خوب شد، و اینچنین پرونده 4 ماهه زبان من بالاخره با نتیجه با شکوهی بسته شد

***

کاش روز و روزگارم خوش تر بود تا این شیرینی و موفقیت به کامم شیرین تر می شد، ولی بخاطر دوست خیلی دل و دماغ ندارم، دلم گرفته، مخصوصا که صبح خیلی زود پیام داد تا ببینه نتیجه ام چی شده، اه، لعنت به این زندگی که داره با یکی از بهترین های روی زمین اینطوری تا میکنه...

***

دوست امروز صبح زود آزمایش داشت تا مشخص بشه مصرف داروها تو روند پیشرفت بیماریش چه تاثیری گذاشته، دیشب با هم آرزو کردیم امروز برای هر دومون روز شنیدن خبرهای خوب باشه ...

***

کاش امروز که انقدر روز خوبیه انقدر تلخ نبودی، بمیرم برات که گفتی موقع باز کردن پیامم انقدر قلبت تند تند میزده انگار نمره امتحان خودتو میخوای ببینی، تو هم امتحان میدی دوست خوشگلم، مهربون، فقط یه کم صبور باش ...

***

دنیای حسود لعنتی ...

***




***

فردا صبح نتیجه تلاش ده روزه میاد، راستش دلم میخواست خوشبین باشم ولی متاسفانه عملکرد خوبی نداشتم و بعید میدونم نتیجه ای در بر داشته باشه، اما خب اگر اینکارو نمیکردم شاید تا آخر عمر حسرت میخوردم که چرا نکردم، به هر حال با وجود خستگی فراوان بهترینمو گذاشتم، راستش توانی نداشتم و بخاطر همینم خودمو سرزنش نمیکنم اگر اونی نشد که باید بشه، آخرین جون باقیمانده بود دیگه و شاید آخرین برگ برنده ی من، دعا کنید شاید معجزه ای شد و خواست خدا با دل من یکی بود...



زیبای من ...

من پای این دوستی و پای تمام محبتهایی که بهم کردی میمونم، نمیزارم دنیا انقدر زود ناامیدت کنه، به خودم قول دادم گریه و ترحم  رو بزارم کنار و شده با زور و فحش و کتک کاری آدمت کنم و نزارم نا امید بشی، تو فقط قوی باش ...

***

لعنتی تو چرا زیباترین لبخند دنیا رو داری ....

***

تو فقط بخند، فقط همین ...

خدایا تو صدای منو بشنوی برام کافیه، 

تو دستم رو بگیری دنیا هم نمیتونه منو زمین بزنه،

تو منو بالا ببری کوه هم نمیتونه تکونم بده،

تو میدونی تو دلم چی میگذره،

تو میدونی چرا چند روزه حال و هوام ابریه، 

تو میدونی چی میخوام ازت، 

و من میدونم حتما تو هم میخوای،

اگر نه حتی آرزوش رو هم به دلم نمینداختی،

خدایا خودت میدونی که این آخرین آرزوی من نیست، ولی قطعا مهمترینشه،

خودت اجابت کن

آمین ❤❤❤




امروز ...

امروز یه داستانی پیش اومد که مجبور شدم به یکی از هم دانشگاهی ها واقعیت زندگیمو بگم، مجبور شدم بگم قبلا ازدواج کرده و جدا شدم، نمیدونید چقدر برام سخت بود گفتنش، مخصوصا وقتی از شنیدن این جمله که "من قبلا ازدواج کردم و جدا شدم" خیلی تعجب کرد، یه بغض بدی راه گلومو بسته بود، اشکام دونه دونه سر میخوردن رو بالش، با خودم گفتم کاش تو جغرافیای دیگه ای متولد شده بودم، که طلاق تبدیل نمیشد به تاریک ترین و پنهانی ترین نقطه زندگیم، انقدر گریه کردم تا خوابم برد، بیدار که شدم سبک تر بودم ...

***

دیروز مادرجان اینا رو بهم داده، بهش میگم من خودم آجیل دارم خونه، خواهرجان هم که کلی برام شب یلدا خوراکی آورد، اینا دیگه چیه، میگه مامان جان تو که میدونی بدون تو چیزی از گلومون پایین نمیره ...

***

رفتیم آتلیه عکسهامون رو انتخاب کردیم، عکسهای 3 نفره من و مادرجان و خواهرجان، خواهرجان بعضی هاشو که بیشتر دوست داشت میگفت بزن رو شاسی ببر با خودت کانادا، نمیدونم چرا از تصور دیدن این عکسها رو قاب یه خونه ی کوچولوی سرد و غریب، دلم بدجوری گرفت...

***

خواب دیدم دکتر محکم دستهامو گرفته، کت شلوار پوشیده بود که برام خیلی عجیب بود، دستهاش خیلی زبر بود، تو خواب خیلی غصه میخوردم که چرا دستهاش زبر شده و روم هم نمیشد بپرسم چرا اینطوری شده دستهاش، اما با همه اینا خواب خوشی بود...