امروز ...

امروز یه داستانی پیش اومد که مجبور شدم به یکی از هم دانشگاهی ها واقعیت زندگیمو بگم، مجبور شدم بگم قبلا ازدواج کرده و جدا شدم، نمیدونید چقدر برام سخت بود گفتنش، مخصوصا وقتی از شنیدن این جمله که "من قبلا ازدواج کردم و جدا شدم" خیلی تعجب کرد، یه بغض بدی راه گلومو بسته بود، اشکام دونه دونه سر میخوردن رو بالش، با خودم گفتم کاش تو جغرافیای دیگه ای متولد شده بودم، که طلاق تبدیل نمیشد به تاریک ترین و پنهانی ترین نقطه زندگیم، انقدر گریه کردم تا خوابم برد، بیدار که شدم سبک تر بودم ...

***

دیروز مادرجان اینا رو بهم داده، بهش میگم من خودم آجیل دارم خونه، خواهرجان هم که کلی برام شب یلدا خوراکی آورد، اینا دیگه چیه، میگه مامان جان تو که میدونی بدون تو چیزی از گلومون پایین نمیره ...

***

رفتیم آتلیه عکسهامون رو انتخاب کردیم، عکسهای 3 نفره من و مادرجان و خواهرجان، خواهرجان بعضی هاشو که بیشتر دوست داشت میگفت بزن رو شاسی ببر با خودت کانادا، نمیدونم چرا از تصور دیدن این عکسها رو قاب یه خونه ی کوچولوی سرد و غریب، دلم بدجوری گرفت...

***

خواب دیدم دکتر محکم دستهامو گرفته، کت شلوار پوشیده بود که برام خیلی عجیب بود، دستهاش خیلی زبر بود، تو خواب خیلی غصه میخوردم که چرا دستهاش زبر شده و روم هم نمیشد بپرسم چرا اینطوری شده دستهاش، اما با همه اینا خواب خوشی بود...

نظرات 6 + ارسال نظر
نازلی یکشنبه 8 دی 1398 ساعت 09:38

مردم ما فقط با " ابتلا " هست که به " درک" میرسن . مثلا تو همین طلاق تا از نزدیک لمسش نکنن دریگر قضاوتش هستن . البته درصدی هم وجود دارن که بیش از تفکر غالب جامعه حرکت میکنن . البته برخورد خود افراد هم با این قضیه ظلاقشون خیلی مهمه
کو تا جامعه ما برسه به چیزی که میخوایم . عمر من یکی که قد نمیده ببینم
مادر عشقه در هر سنی که باشی امن ترین جای دنیا برات بغلش اونه .خدا حف کنه مادرعزیزت رو
وقت خوردن اون مسقطی ها چهره منو یادت نره

عمر منم نمیرسه عزیزم، ولی خب ایشالا از ایران برم دیگه این مسئله تموم میشه، مسقطی دوست داری؟ اتفاقا من اصلا دوست ندارم

عزیزم ستاره جان

اسیه شنبه 7 دی 1398 ساعت 14:51 http://neqzan.blogsky.com

طلاق سخته ولی باسختگیری سخت ترش نکن الان با گذشته فرق داره طلاق بیشتر شده و تقریبا توهرفامیلی هست نگاه مردم هم با گذشته فاصله گرفته.همیشه ستاره بمان

مرسی عزیزم، آره دوستم هم خیلی خوب برخورد کرد، ولی خب بازم برام سخت بود بدونه ...

مطهره شنبه 7 دی 1398 ساعت 14:36

مامانا اینطوری اند دیگه...بذار مامان بشی میفهمی...واقعا از گلوی آدم پایین نمیره آخه .

ایشالا بشم یه روزی
خودتم مامانی نکنه؟

تیلوتیلو شنبه 7 دی 1398 ساعت 09:40 https://meslehichkass.blogsky.com/

نوش جان
اینا مهربونی هستند نه خوردنی های معمولی
نوش جانت

اصلا عشق توشون موج مبزنه، آدم دلش نمیاد بخورشون

پارک تخفیف جمعه 6 دی 1398 ساعت 21:18 http://parktakhfif.ir

مطلب جالبی بود ممنون از مطالبتون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد