تو چابهار که بودم چند تا از عکسای تکیم رو استوری کردم (بصورت پابلیک) ، بعد یکی از عکسای همسر رو هم استوری کردم و یه متن عاشقانه نوشتم (فقط برای کلوز فرندهام) ، یکی از دوستام (که چند سالی هست فقط ارتباطمون در حد اینستاگرامه) پیام داد که ستاره جون این آقا مگه همسرت نیستن؟ (حالا چند وقت قبل تر استوری عکسهای عقدمون رو دیده بود!)، گفتم بله چطور مگه؟ گفت پس چرا عکس ایشون رو فقط برای کلوز فرندهات استوری میکنی؟ (در اصل همه فالورهای من تو لیست کلوز فرندهام هستن بجز چند نفر از اقوام همسر سابق و همکارای سابق که به دلایلی دوست نداشتم بدونن ازدواج کردم)، با خودم فکر کردم جوابش رو ندم، بعد دوباره گفتم چون دوست ندارم اقوام همسر سابقم فعلا بدونن که ازدواج کردم ! خب جواب قانع کننده و کامل بود، اما باز دوباره پیام داد ببخشید میدونم فضولیه ولی چرا جدا شدی؟؟؟ داشتم از عصبانیت منفجر میشدم، اعصابم خورد بود از اینکه با جواب دادن به سوال اولش بهش این اجازه رو دادم تا به این حد واردحریم خصوصی من بشه، از اینکه همواره معتقدم نه ازدواج کردن ارزشه و نه ازدواج نکردن ولی خب این دوستی که 5.6 سالی از من بزرگتره و تا حالا ازدواج نکرده شاید داره فکر میکنه ازدواج کردن ارزشه یا مثلا با ازدواج کردن من (اونم برای بار دوم) اون یکی از شانس هاش رو برای ازدواج از دست داده کم کم دارم به این نتیجه میرسم که کاملا حق با دکتره که همیشه میگه دوست ندارم عکسهامون رو تو اینستا بزاری ...
***
یکی دیگه از دوستای نسبتا صمیمیم با دیدن عکس عقدم پیام داده چه یهویی! بهش گفتم برای تو یهویی بنظر اومده اما در واقع ما خیلی وقت هست تو رابطه بودیم و برای این ازدواج برنامه ریزی کرده بودیم، بعد میگه طفلک همسر سابقت، دلم براش سوخت ... الان دقیقا نمیدونم چرا باید دلش برای کسی بسوزه که 3 ساله ازش جدا شدم اونم کاملا توافقی، و آیا درسته با کسی که ازدواج مجدد کرده از همسر سابقش صحبت کرد ...
***
خلاصه که متاسفانه تو جامعه ای زندگی میکنیم که وقتی جدا میشیم اسمت میشه مطلقه، نگاهها بهت تغییر میکنه، وقتی هم که با کسیکه قبلا ازدواج نکرده ازدواج میکنی اسمش میشه اغوا کردن و گول زدن، منکه خیلی وقته برام حرف یاوه گویان مهم نیست و دارم زندگی خودمو میکنم، ولی دلم میسوزه برای این سرزمین ...
***
همسر همیشه میگه تنها چیزی که اصلا برام مهم نبود و هیچوقت توتصمیم گیریم تاثیر نزاشت ازدواج قبلیت بود، از همه ی دنیا همین یک نفر عقیده اش اینطوری باشه برای من کافیه
***
ماشین ظرفشویی روشنه و ظرفها دارن برای خودشون شسته میشن، دوشم رو گرفتم و نشستم پای لپ تاپ مشغول آخرین خریدهای قبل از سفر از بانی مد هستم، همسر نشسته رو مبلی که روبرومه و داره زبان فرانسه میخونه، همین چند دقیقه قبل ترش هم ساعتها نشسته بودیم پای لپ تاپش و داشتیم عکسهای قدیمیشو نگاه میکردیم، چقدر تو این خونه زندگی جریان داره ... واقعا یادم نمیاد قبل از این رزوها زندگیم چه شکلی بود
***
دلم میخواست روزشمار رفتنمون رو تو اینستا استوری کنم، دوستای صمیمیم رو قبل از رفتن ببینم، حداقل به کساییکه دوستشون دارم بگم که کی میرم، ولی با خودم عهد بستم تا روزی که پام به فرودگاه مونترال نرسیده کسی چیزی نفهمه، شما هم نپرسید که کی میرم و فقط دعا کنید که این مرحله هم به سلامت بگذره