کم کم نفسام به شماره افتاده بود، با خودم گفتم بخاطر دخترم باید زنده بمونم، اما تاریکی همه جا رو احاطه کرده بودم، اومدم جیغ بزنم که کلی اب خوردم، و دیگه هیچ زمانی برای نفس کشیدن نداشتم، همون لحظه همسر که تمام این مدت داشته دنبال من میگشته دستشو انداخت دور بازوم و کشوندم بالا، هی میگفت ستاره با دستت پدل رو بگیر، اما من نمیتونستم، دستمو میگرفتم به لبه پدل اما چون پشت و رو شده بود و پشتش شیب داشت دستم سر میخورد، پاهام به پدل گیر کرده بود و توان شنا نداشتم، انگار رسما فلج شده بودم، مدام همسر رو میگرفنم و سرش میرفت زیر اب، حس میکردم دارم همسر رو هم با خودم غرق میکنم، تنها کاری که کردم این بود که شروع کردم به جیغ زدن، هر بار که سرم میرسید بالای اب با تمام توان جیغ میزدم، بار اخر بجای جیغ زدن گفتم کمک، همون لحظه دیدم یه پسر جوون شیرجه زد تو اب و با سرعت نور اومد سمتم، تا اومد دستمو انداختم دور گردنش و گفتم من باردارم، اینو گفتم چون اون لحظه فقط و فقط به دخترم فکر میکردم و فقط دلم میخواست بحاطر اون زنده بمونم، انقدر حرفه ای بود که منی رو که بخاطر ترس زیاد سنگین شده بودم همراه با پدلی که به پاهام وصل بود شنا کنان کشوند تا ساحل، اون بین سرمو بالا میاورد و میگفت نفس بکش، وقتی رسیدیم ساحل دیدم همسر هم شنا کنان اومد سمتمون، تجربه عجیب و سختی بود، اخرین لحظاتی که ناامید بودیم خدا برامون و برای نجاتمون پیامبری فرستاد از جنس معجزه، همسر دهها بار از اون پسر تشکر کرد و من هم، بخاطر اینکه جون دخترمو به خطر انداختم خیلی غصه خوردم، همسر گفت دنبالت میگشتم و نمیدیدمت و اخربن لحظه دیدم زیر پدل گیر کردی، انقدر بخاطر من ترسیده بود که کلی گریه کرد، امروز هم گذشت و میتونست اخرین روز زندگیمون باشه، اما وجود دخترم ما رو نجات داد ...
داشتم غرق میشدم، خیلی سریع و ساده، همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد، دریاچه اروم و صاف بود، من و همسر دو تایی سوار پدل بورد شدیم، دوتا اشتباه خیلی بزرگ انجام دادم، اول اینکه جلیقه نجات نپوشیدم چون مطمین بودم اتفاقی نمیفته و اگرم بیفته خودم شنا بلدم پس به این نتیجه رسیدم جلیقه نجات مزخرفترین وسیله ممکنه! دوم اینکه بخاطر بارداری و برای احتیاط با پابند مخصوص برای اولین بار مچ پای خودمو به پدل وصل کردم که اگر افتادم تو اب دور نیفتم و یک درصد فکر نمیکردم همین کارم انقدر گرون تموم بشه، با همسر زدیم به دل اب و همه چیز عالی و خوب بود، بعد تصمیم گرفتیم پارو بزنیم سمت رودخونه، رسیدیم به ورودی رودخونه و من دست زدم به اب و دیدم خیلی سخته، به همسر گفتم بیا برگردیم اب خیلی سرده اگر بیفتیم بخاطر سرما قلبمون می ایسته، همسر پارو زد به جهت برگشت و هنوز همه چیز خوب بود و شاید دو دقیقه تا ساحل فاصله داشتیم که خیلی عجیب غریب موج شدیدی زد زیر پدل و چپه شد و پرت شدیم تو اب، اب عمیق بود و من حسابی ترسیده بودم، چون همسر رو نمیدیدم و مدام فکر میکردم همسر رفته زیر اب و اونم مثل من داره غرق میشه، اومدم پا بزنم بیام بالا که دیدم پدل بالا سرمه و کامل گیر افتادم، هر چی تقلا میکردم سرمو بکشم بالا نفس بکشم پدل بالای سرم بود، انگار زمان کش اومده بود، اولین بار بود مرگ انقدر بهم نزدیک بود و اصلا و ابدا به خودم فکر نمیکردم، فقط به این فکر میکردم که حتما همسر هم مثل من سرش این زیر گیر کرده و به دخترم هم خیلی فکر میکردم، به اینکه اگر من غرق بشم اونم دیگه نمیتونه زنده بمونه، با اخرین نفسهایی که داشتم شروع کردم به شنا کردن تا بلکه سرم از پدل فاصله بگیره و بتونم بیام روی اب، اما پاهام به پدل وصل بود و وزن پدل و طول کوتاه پابند بهم اجازه فاصله گرفتن و شنا نمیداد
حال بد جسمی و خواب الودگی زیادم کم کم رو به پایان هست، هرچند هنوز بی اشتهام و اخر شبها و صبحهای زود حال بدی رو تجربه میکنم ، نسبت به خوراکیها و بوها حساسیت خاصی ندارم و تقریبا همه چیز میخورم به جز ماهی، منی که هفته ای هفت روز هم ماهی میخوردم باز سیر نمیشدم حالا از ماهی متنفر شدم، چیزی که هیجوقت تصورش هم نمیکردم، حال روحیم خوب هست بجز اینکه نسبت به نظرات در مورد نی نی بشدت حساسم و هر فردی میتونه بسرعت خودشو از چشمم برای همیشه بندازه، مثل پدرهمسر که وقتی همسر با خوشحالی بهش زنگ زد تا جنسیت نی نی رو بگه گفت ما دوست داشتیم پسر باشه، یا یکی از دوستام که وقتی جنسیت نی نی رو بهش گفتم و گفتم همسر از خوشحالی دختر شدنش تو اسموناست گفت عجیبه که همسرت انقدر دختر دوست داره چون مردای ایرانی اکثرا پسر دوست دارن ... فعلا این دو نفر تا ابد از چشمم افتادن و البته هر فرد دیگه ای که بخواد در مورد بچه من اظهار نظر کنه، به همسر هم گفتم که اگر بار دوم پدرش یا هر فرد دبگه ای بخوان در مورد بچه نظر بدن بدون ملاحظه ی بزرگتر کوچکتری یا احترام و اینجور عقب افتادگیهای ذهنی جوابشونو میدم ...
* بنظرم ادمها تا جایی قابل احترام و رابطه و دوست داشتن هستن که بی شعوری ها و عقب افتادگی های ذهنیشون رو برای خودشون نگه دارن و نزارن بیاد رو زبونشون، برای منی که حتی با پدر خودم دو ساله حرف هم نزدم کنار گذاشتن ادمها خیلی راحته، از نظر روحی تو شرایطی هستم که دکمه ی پایان ادمها رو براحتی میتونم بزنم ...
* از مادرجان دلخورم چون سفرش رو کنسل کرد و تصمیم کرد برای به دنیا اومدن نی نی بیاد در حالیکه میتونست بیاد و برگرده و بعد دوباره موقع بدنبا اومدنش بیاد، اما یه سری ادمها رو به من ترجیح داد و بدون فکر کردن به اینکه من و همسر تو اینشرایط خیلی بهش نیاز داریم سفرشو کنسل کرد ... درسته همسر هست و همه کارها رو به عهده گرفته و بشدت مراقبمه ولی گاهی این روزا حضور یکمادر احساس میشه ... دارم سعی میکنم توقعمو از همه و همه حتی مادرجان به صفر برسونم و اینطوری قطعا زندگی برام راحتتر میشه، اما در مقابل قطعا من هم رفتارهامو با ادمها تغییر خواهم داد ...
* امروز خبر خوبی شنیدیم، خبری که مدتها منتظرش بودیم و مطمین بودم وجود دخترم باعث این انفاق خوب خواهد شد، یکی از چیزایی که باعث استرس زیاد من و همسر بود تموم شد ، اما هنوز مشکل اصلی مونده و باید منتظر بود، ولی دلم روشنه که خبرای خوب و روزای خوب در راهن ...