خانه عناوین مطالب تماس با من

فصل پنجم زندگی

فصل پنجم زندگی

پیوندها

  • آبگینه
  • نگین عزیز جایی برای خود حقیقی بودن
  • ماه بارانی
  • فندقک عزیز روزنوشت فندقک
  • روزهای شیرین الی
  • هزار سال سی سالگی نازلی
  • یادداشت های یک مالیخولیایی
  • هشت بهشت زندگی
  • دلیل آرامشم
  • رافائل تنها
  • زن متاهل من و زندگیم
  • پریدخت

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • هشت ماهه ی شیرینم ...
  • [ بدون عنوان ]
  • فصل پنجم زندگی: فصل وصل ماه
  • [ بدون عنوان ]
  • انتظار ...
  • ۳۴ هفتگی
  • با تو‌انگار تو‌ بهشتم ...
  • حسادت یا ...
  • دونه برفم ...
  • دونه سفید برفم

بایگانی

  • مرداد 1405 1
  • آذر 1404 2
  • آبان 1404 2
  • مهر 1404 2
  • شهریور 1404 1
  • مرداد 1404 1
  • تیر 1404 2
  • خرداد 1404 3
  • اردیبهشت 1404 5
  • فروردین 1404 5
  • اسفند 1403 6
  • بهمن 1403 2
  • دی 1403 1
  • آذر 1403 3
  • آبان 1403 1
  • مهر 1403 2
  • شهریور 1403 5
  • مرداد 1403 2
  • تیر 1403 1
  • فروردین 1400 2
  • اسفند 1399 5
  • بهمن 1399 2
  • دی 1399 2
  • آذر 1399 3
  • آبان 1399 1
  • مهر 1399 1
  • شهریور 1399 2
  • مرداد 1399 3
  • تیر 1399 2
  • خرداد 1399 1
  • اردیبهشت 1399 3
  • فروردین 1399 2
  • اسفند 1398 4
  • بهمن 1398 8
  • دی 1398 26
  • آذر 1398 6
  • آبان 1398 3
  • خرداد 1398 1
  • دی 1397 1
  • آذر 1397 1
  • تیر 1397 1
  • فروردین 1397 1
  • آذر 1396 1
  • تیر 1396 1
  • فروردین 1396 1
  • بهمن 1395 1
  • دی 1395 1
  • آبان 1395 4
  • مهر 1395 2
  • شهریور 1395 3

جستجو


آمار : 129802 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • هشت ماهه ی شیرینم ... سه‌شنبه 20 مرداد 1405 09:51
    روزهای عجیبی به مردم سرزمینم و به من و همسر گذشت، از اون روزی که نزدیک تولدم بود و اینترنت ها و ارتباط ما با ایران کامل قطع شد تا روزی که یک اتفاق شبیه طوفان وارد زندگی من و همسر شد ، طوفانی که هر لحظه من و همسر رو بیشتر تو خودش فرو میبرد و بقول همسر این طوفان شروع ۴ ماه جهنمی و عجیب در زندگی ما بود که بالاخره گذشت و...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 22 آذر 1404 13:20
    وقتی رسیدیم اورژانس بیمارستان در بدترین حالت ممکن بودم، دردی که لحظه به لحظه شدت میکرفت، همه وجودم از اب خیس بود و وقتی از ماشین پیاده شدیم و راه میرفتم اب ازم میرفت و این من رو کمی خجالت زده کرده بود ... سریع من رو فرستادن به اتاق امرجنسی، بهم حوله و لباس مخصوص دادن و فرصتی شد تا لباسهامو دربیارم و خودمو خشک کنم،...
  • فصل پنجم زندگی: فصل وصل ماه شنبه 15 آذر 1404 10:44
    روزهایی رو با همسر میگذرونیم که بی نهایت شیرین و‌ ناب هستن، دخترم یک هفته زودتر از زمانیکه برنامه ریزی شده بود اومد و من از لحظه ای که چشمهاشو دیدم ادم دیگه ای شدم، من ارزویی کرده بودم ولی خدا به معنای واقعی کلمه چیزی بسیار فراتر از ارزوهام به من و‌همسر داد، دختری که حتی تو رویاهام هم نمیدیدم‌ انقدر شیرین ‌و خواستنی و...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 22 آبان 1404 00:47
    خواستم بخوابم دیدم همسر چهاربار زنگ زده و متوجه نشدم، باهاش تماس گرفتم گفت میدونی خونه ات چی شده؟ نمیدونستم، اما همسر فکر کرده بود میدونم چون خواهرجان بهش گفته بود به ستاره زنگ میزنم، اول فکر کردم میخواد بگه دزد زده به خونه، اما گفت خونه اتش گرفته و‌همه چیز سوخته، خونه ای که برای مادرجان هست و من یکسال قبل از اومدن به...
  • انتظار ... جمعه 16 آبان 1404 02:10
    فقط دو هفته مونده تا اومدن دردونه خونمون و من این روزها دارم همه حسهای خوب و بد دنیا رو همزمان با هم تجربه میکنم، ترس و شادی و اضطراب و ... به همسر گفتم من خیلی میترسم، دستشو گذاشت رو شکمم و گفت چیزی رو سفارش دادیم که فقط میدونبم دختره، دختری که نمیدونیم چه شکلیه، اخلاقش چطوریه و حتی امکان return هم نداره، بعد دوتایی...
  • ۳۴ هفتگی چهارشنبه 16 مهر 1404 02:25
    بعد از گذروندن چندین شب خیلی سخت، بالاخره مقاومتم در مقابل خوردن داروی سوزش و‌رفلاکس معده شکسته شد و‌ امروز اولین قرص رو مصرف کردم و‌تا الان خوب خوبم - هرچند دکترم گفته بود این دارو برای نی نی مشکلی ایجاد نمیکنه ولی من تمام ۵ ماه گذشته رو‌تحمل کردم و‌نخوردم تا مبادا ضرری به دونه برفم برسه-حالم شبیه مرده ای هست که به...
  • با تو‌انگار تو‌ بهشتم ... سه‌شنبه 1 مهر 1404 23:43
    روزهایی رو دارم میگذرونم که تو‌دورترین رویاهام هم نمیدم، زندگی با کسیکه دیوانه وار عاشقشم تو کشور و شهری که همیشه تو ارزوهام بود و در انتظار دیدن دونه برفم که ثمره این عشقه، کاش میشد زمان رو در جایی متوقف کرد، مثل همین الان تا این حال خوش تا ابد بمونه ... نی نی روز به روز بزرگتر و قوی تر میشه، اینو از لگدهاش میفهمم،...
  • حسادت یا ... دوشنبه 17 شهریور 1404 04:31
    تا حالا شده تو‌جمع دوستان یا خانواده نسبت به رفتار یک نفر با همسرتون حساس بشید و از همسرتون بخواید با اون شخص قطع ارتباط کنه؟ مدتی بود تو جمع دوستانمون نسبت به یک نفر حس بدی داشتم (و دارم) و خودخوری میکردم و به همسر چیزی نمیگفتم، حس میکردم سعی میکنه بیش از حد معمول به همسر نزدیک بشه، تا اینکه این حس بد انقدر در من شدت...
  • دونه برفم ... دوشنبه 27 مرداد 1404 06:07
    با دونه سفید برفم وارد ماه هفتم شدیم، حالا فقط سه ماه مونده، شش ماه خیلی خیلی سخت به من گذشت و این روزها زمان سرعت بیشتری گرفته ... بالاخره برای نی نی اسم انتخاب کردیم، بخاطر تشکر بابت همه روزهایی که گذشت و همسر نزاشت اب تو دلم تکون بخوره و بخاطر اینکه نی نی همون ارزوی براورده شده ی همسر هست اسم پیشنهادی همسر رو...
  • دونه سفید برفم جمعه 20 تیر 1404 09:04
    چند روز پیش بعد از مدتها رفتیم نی نی رو دیدیم، دستاشو برده بود بالا کنار سرش و لالا کرده بود، مدل خوابیدنش مثل خودمه، نگم براتون که چقدر با دیدنش بیشتر از قبل عاشقش شدم، کف پاهاشم شبیه پاهای همسره، پهن و تپلی، هیچوقت فکر نمیکردم تو زندگیم به یک عکس سیاه سفید محو از کف پا انقدر ذوق کنم و روزی هزار بار نگاش کنم، این...
  • دخترکم چهارشنبه 4 تیر 1404 10:12
    اوضاع ایران خوب نبود و من بدون اینکه اضطراب یا ناراحتی داشته باشم منتظر اتفاقات خوب بودم، بگذریم ... در حالیکه من و همسر تا هفته قبل غصه میخوردیم که چرا شکمم جلو‌ نیومده و حتما نی نی ریزه، شکم نسبتا صاف من خیلی سریع و‌ناگهانی و در عرض یک هفته اومد جلو، حالا دیگه تقریبا هر کسی منو میبینه متوجه بارداریم میشه و من اینو...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 19 خرداد 1404 09:56
    کم کم نفسام به شماره افتاده بود، با خودم گفتم بخاطر دخترم باید زنده بمونم، اما تاریکی همه جا رو احاطه کرده بودم، اومدم جیغ بزنم که کلی اب خوردم، و دیگه هیچ زمانی برای نفس کشیدن نداشتم، همون لحظه همسر که تمام این مدت داشته دنبال من میگشته دستشو انداخت دور بازوم و کشوندم بالا، هی میگفت ستاره با دستت پدل رو بگیر، اما من...
  • زندگی دوشنبه 19 خرداد 1404 09:45
    داشتم غرق میشدم، خیلی سریع و ساده، همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد، دریاچه اروم و صاف بود، من و همسر دو تایی سوار پدل بورد شدیم، دوتا اشتباه خیلی بزرگ انجام دادم، اول اینکه جلیقه نجات نپوشیدم چون مطمین بودم اتفاقی نمیفته و اگرم بیفته خودم شنا بلدم پس به این نتیجه رسیدم جلیقه نجات مزخرفترین وسیله ممکنه! دوم اینکه بخاطر...
  • این روزها جمعه 2 خرداد 1404 09:31
    حال بد جسمی ‌و خواب الودگی زیادم کم کم رو به پایان هست، هرچند هنوز بی اشتهام و اخر شبها و صبحهای زود حال بدی رو تجربه میکنم ، نسبت به خوراکیها و بوها حساسیت خاصی ندارم و تقریبا همه چیز میخورم به جز ماهی، منی که هفته ای هفت روز هم ماهی میخوردم باز سیر نمیشدم حالا از ماهی متنفر شدم، چیزی که هیجوقت تصورش هم نمیکردم، حال...
  • فرشته من ... سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1404 08:21
    از روزی که فهمیدیم دونه سفید برفم یه دختر نازه زندگبمون تغییر کرد، بعد از تعیین جنسیت وقتی تو‌ماشین تنها شدیم همسر خیلی گریه کرد، میگفت ستاره باورم نمیشه خدا منو به ارزوم رسونده و بچمون دختره، درسته شرایط سختی رو داریم میگذرونیم‌ اما همسر میگه فکر دخترم دیگه نمیزاره حتی غمگین باشم ، کاش بتونیم از این همه غم عبور کنیم...
  • زیبای من دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 11:21
    امروز فهمیدیم نی نی دختره، همسر من رو به همه ارزوهام رسوند و خوشحالم که امروز به ارزوش که داشتن دختر بود رسوندمش، اشکهای شوقش برام یک دنیا ارزش داشت ... هنوز تو طوفانی هستیم که توان صحبت در موردش رو ندارم، اما میدونم دخترم قراره با خودش نور و روشنایی و معجزه بیاره، و من هنوز منتظر معجزه ام... * مرسی از نگرانی و...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 4 اردیبهشت 1404 00:11
    امروز با خودم فکر میکردم کاش همسر انقدر خوب و مهربون نبود، کاش انقدر بهم محبت نمیکرد اونوقت شاید میتونستم راحتتر از این طوفان عبور کنم، میدونم خودش چقدر دل اشوبه اما بخاطر من همشو میریزه تو خودش و مدام سعی داره بگه اتفاق بدی نیفتاده، دیروز وقتی زیر دوش بودم میگفت کاش بچمون پسر باشه، میدونستم چرا اینو میگه اما به روی...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 15:04
    حس میکنم تمام شش سال گذشته خدا یه گوشه ای نشسته بود و زندگی ما رو با دقت و حسادت نگاه میکرد، منتظر بود همه خوشی هامون برسه به بهترین حالتش، همه استرس ها و سختی هامون تموم بشه، به ارزوهامون برسیم و بعد باهامون کاری کنه و طوری غرقمون که هیچ کاری نه از خودمون نه از کسی دیگه برنیاد برای نجات ، طوفانی اومده تو زندگیمون که...
  • امروز... چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 04:08
    اسم امروز رو میزارم یکی از بدترین روزهای زندگی، من بعد از داشتن همسر چیز زیادی از ابن زندگی نخواستم و نمیخوام، تمام دارایی من تو این زندگی همسر و عشقی هست که بهش دارم ، کاش خدا به من و نی نی تو دلم نگاهی کنه و نزاره زندگیم انقدر زود رنگ غم بگیره، من از خدا معجزه میخوام، و صبری که بتونم از این همه غم عبور کنم، همین ...
  • کوچولوی شیرینم ... چهارشنبه 27 فروردین 1404 05:07
    تلخی و سختی این روزها کم کم داره میره، اول اون مریضی عجیب که تمام لذت این روزها رو ازم‌گرفته بود خیلی سریع خوب شد و امروز بعد از چندین روز خیلی سخت که حال جسمیم تعریفی نداشت حالا خیلی بهترم، خوشبختانه از اون دسته باردارهایی هستم که هیچوقت تهوع رو تجربه نکردم ولی یک هفته ای میشد دل درد و بی میلی شدید به غذا داشتم که...
  • شکرگزاری پنج‌شنبه 14 فروردین 1404 09:14
    دو روزه حالتهای عجیب و غریب دارم، وقتی گرسنه میشم انقدر دلم ضعف میره که با خودم میگم الان کلی غذا میخورم، اما دو قاشق که میخورم انقدر سیر میشم که حالم بد میشه، برمیگردم به اتاقم و ده دقیقه بعد دوباره انفدر گرسنم‌میشه انگار نه انگار تا چند دقیقه قبل از دنیا سیر بودم، و فکر کنید تمام این اتفاقها در محل کار میفته....
  • دونه سفید برفم ... چهارشنبه 13 فروردین 1404 05:10
    امروز رفتیم دونه سفید برفم رو دیدم، درسته نشد که دو تا باشن، اما بابت داشتن این هدیه تا اخر عمر از خدای خودم ممنونم و برای دیدنش لحظه شماری میکنم ... از وقتی قلب کوچولوشو‌دیدم که میزد دیگه‌اون ادم سابق نشدم، انگار انقلابی در درونم رخ داده و عشقی در من ظهور کرده که مثلشو فقط یکبار تجربه کرده بودم و اون زمانی بود که...
  • انتظار ... شنبه 9 فروردین 1404 23:45
    سه شنبه اولین نوبت سونو هست برای شنیدن صدای قلب دونه های سفید برفم، خیلی دلم میخواد هر دو رو داشته باشم و البته عددهای سه تا ازمایش بتام خیلی بالا هست و احتمال دوقلویی رو مبده، اما همسر و همه اطرافیان یک صدا معتقدن فقط یکی هست، این روزهای انتظار برام خیلی خیلی کند میگذرن، به تقویم نگاه میکنم و باورم نمیشه فقط کمتر از۴...
  • بیماری ناشناخته... چهارشنبه 6 فروردین 1404 00:29
    این روزها حال جسمیم خیلی خوب نیست، هرچقدر که حاملگی راحتی دارم در عوض یه بیماری مسخره که از یکماه قبل از انتقال شروع شده بود بشدت ازاردهنده شده، هر روزداره بدتر و بدتر میشه و زندگیم رو مختل کرده، انقدر که گاهی از شدن درد و اذیت یادم میره باردارم، فردا نوبت دکتر دارم، فکر کنم تنها راه حلش جراحی هست که بخاطر شرایطم شاید...
  • پایان انتظار... شنبه 25 اسفند 1403 21:45
    همسر تو اتاقش تو‌جلسه صبحگاهی شرکت بود، با بغض دویدم تو اتاق و در رو پشت سرم بستم تا همسر متوجه ناراحتیم نشه، تمام غصه های دنیا رو دوشم بود و حس میکردم باری به سنگینی کوه روی شونه هامه، یادم افتاد نوار تست رو کنار روشویی رها کردم و اگر همسر ببینه ناراحت میشه که به حرفش گوش ندادم، برگشتم نوار رو بردارم که دیدم هاله ی...
  • انتظار بی پایان ... پنج‌شنبه 23 اسفند 1403 22:05
    بعد از دو روز بدون نشونه، علایم دوباره شروع شدن، دیگه کمرم اصلا درد نگرفت اما دل درد داشتم و شکمم به حدی داغ بود که همش نگران بودم، چون پرستارم بهم گفته بود سونا و دوش اب داغ و کلا هر چیزی که باعث حرارت شکم بشه ممنوعه، اما این اتیش درون خودم بودم و کاری از من ساخته نبود ... بخاطر دو هفته مرخصی و اینکه انجام کارهای...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 22 اسفند 1403 22:31
    از روزی که جنین هام فریز شدن تا زمان انتقال و حتی بعد از اون ناامیدترین بودم، نمیدونم چرا ولی با وجود اینکه دکترم باهام صحبت کرده‌ بود و گفته بود همه چیز از کیفیت جنین ها گرفته تا امادگی بدنم برای پذیرش بارداری عالیه ولی هر چی سعی مبکردم امیدوار باشم نمیشد، نااامیدی من از لحطه ای که دو تا جنین رو داخل مانیتور نشونم...
  • توقف زمان جمعه 17 اسفند 1403 21:15
    این روزها خیلی به هم ریخته ام ، منی که همیشه نیمه پر لیوان رو میبینم این روزا بدجوری کم اوردم، همش دنبال نشونه هایی تو بدنم هستم که تا دیشب بودن و امروز صبح احساس میکردم بدنم از همه اون نشونه ها خالی شده، فقط ۴۸ ساعت گذشته و من نمیدونم چطوری باید ۲۴۰ ساعت دیگه تحمل کنم ...
  • امید چهارشنبه 15 اسفند 1403 21:10
    امید، آن امید که در دل پیچیده است شاید روزی شکوفا شود ...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 9 اسفند 1403 11:15
    روزهای عجیبی رو پشت سر میزارم و من بیشتر از همه ی روزهای زندگی میترسم ، اوایل سعی کردم به خودم بیام و به ترسهام غلبه کنم، ولی چند روزی هست رها کردم و گذاشتم ترس کار خودش رو پیش ببره، گاهی تو زندگی باید ترسید، شاید این بخشی از زندگی و بخشی از امید هست ... تو فسمتی از زندگی قرار دارم که هم دوست دارم زودتر بگذره و هم...
  • 142
  • صفحه 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5