امید

امروز بعد از مدتها به ارامش رسیدم، دکترم رو که دیدم انگار ابی ریخته شد روی تمام اتش ها، موقع سونو دستهامو فشار داد و گفت خیلی همه چیز خوبه، از اینکه فیبرومی نمیدید برای جراحی متعجب بود، چندین بار گفت jesus 

یه خط صافی رو نشونم داد و گفت این خط کاملا صاف و نرماله و اینجا جایی هست که بچه میمونه و وقتی این خط صافه یعنی هیچی اینجا نیست اما چون پزشک قبلی گفته بود فیبروم دارم و باید جراحی بشم برام نوبت هیستروسکوپی گذاشتن (دوربین میفرستن داخل رحم تا دقیق همه چیز رو ببینن) و مطمین بشن اون قضیه کنسله، بعد هم دونه دونه تخمکها رو شمرد، تعدادشون خیلی بالاتر از چیزی بود که دکتر فکر میکرد و باز هر بار دستشو میزاشت رو شونه ام یا دستمو میگرفت و با خوشحالی میگفت چقدر همه چیز عالیه، منی که دیروز به ایران اومدن فکر میکردم  الان دوست دارم درمانم با این دکتر انجام بشه،تو این چند ساله مهاجرت ادمهایی تو زندگی من و همسر اومدن و کمکمون کردن که هر کدوم معجزه ای همراهشون داشتن و من باور دارم این دکتر یکی از اونهاست، امروز خیلی خوشحالم  و پرامیدتر و صبورانه تر خودم رو برای رسیدن به یکی از قشنگترین ارزوهای زندگیم اماده میکنم ...

* درخواست انتقالم به شعبه جدید که نزدیک خونه جدید هست پذیرفته شد و خوشحالترینم 

* یکی از مدارک  مهاجرتی همسر که خیلی منتظرش بودیم تایید شد و تو راهه، همسر گفته بود ابن مدرک بیاد میره ایران (برای دیدن خانوادش) و من به هزار و یک دلیل دوست ندارم بره ...

تاریکی کجا رفت وقتی تو رسیدی ...

دیشب موقع خواب خواستم به رسم قدیما به گذشته و خاطرات خوبش فکر کنم، کاری که همیشه قبل از خواب انجام میدادم، اینبار اما خاطرات خوشی که به ذهنم اومد شروعش از پنج شش سال قبل بود، از اولین لحظه ای که همسر رو دیدم و عشق به زندگیم سرازیر شد، واقعا یادم نمیاد قبل از این عاشقی چطوری بود زندگیم،  گذشته های دورتر و ادمهاش  خیلی وقته برام مهم نیستن، همسر تو زندگی من همون پیامبری هست که تونست معجزه کنه، همون عشقی که فقط تو رویاها میدیدم، همونی که با اومدنش همه تاریکی های زندگیمو به روشنایی تبدیل کرد، تمام ارزوها و رویاهای شیرین زندگی من در کنارش به واقعیت تبدیل شد، کاش خدا به دلم نگاهی کنه و منم بتونم همسر رو به ارزوش برسونم ...

سالگرد شیرین

یکسال از مهاجرتمون به شهر زیبای ونکوور میگذره و حالا من و همسر که پارسال همین وقتا ناراحت ترین و تنهاترین و دلتنگ ترین بودیم خوشحالیم که این تصمیم بزرگ و سخت رو گرفتیم، دوستهایی که اینجا داریم و لحظاتی که باهاشون میگذرن سختیها و دلتنگیهای مهاجرت رو خیلی اسون میکنن، دورمون پر از انسانهای مهربون و دوستهای خوب شده و این بهترین حال برای یک مهاجره


عاشق خونه جدیدم و همون حسی رو بهش دارم که به خونه ام تو ایران داشتم، خیلی دلتنگ خواهر و مادرم مخصوصا خواهرجان، چون مادرجان بزودی میاد پیشمون ولی خواهرجان فعلا نمیتونه بیاد، دلم برای ایران تنگ نشده ولی دوست داشتم میشد برم ایران کارهای ای وی اف انجام بدم و گرفتار سیستم پزشکی کند کانادا نشم اما ... هنوز و فعلا ترجیحم اینه این پروسه رو همینجا طی کنم ...


بازم دکترم رو عوض کردم، و هفته بعد اولین ویزیت رو داریم، دکتر قبلی گفت همه چیز عالیه و نیاز به هیچ دارویی برای ای وی اف ندارم فقط یه فیبروم کوچولو هست که قبل از انجام ای وی اف باید جراحی بشه چون میتونه ریسک ایجاد کنه برای بارداری و من رو ارجاع داد برای جراحی، حالا باز باید دو ماه منتظر بمونم برای یک جراحی ده دقیقه ای، بخاطر سیستم کند پزشکی کانادا خیلی غصه میخورم و بنظرم تنها چیزیه که ایران واقعا برتری داره نسبت به اینحا، فشار این ماجرا تنها چیزی  هست که این روزا اشکم رو درمیاره، اما شاید خدا داره منو صبورتر میکنه و اماده تر برای اومدن مهمون کوچولومون، این روزا سخت امیدوارم ...