-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 دی 1398 22:44
فردا صبح نتیجه تلاش ده روزه میاد، راستش دلم میخواست خوشبین باشم ولی متاسفانه عملکرد خوبی نداشتم و بعید میدونم نتیجه ای در بر داشته باشه، اما خب اگر اینکارو نمیکردم شاید تا آخر عمر حسرت میخوردم که چرا نکردم، به هر حال با وجود خستگی فراوان بهترینمو گذاشتم، راستش توانی نداشتم و بخاطر همینم خودمو سرزنش نمیکنم اگر اونی نشد...
-
زیبای من ...
دوشنبه 9 دی 1398 22:20
من پای این دوستی و پای تمام محبتهایی که بهم کردی میمونم، نمیزارم دنیا انقدر زود ناامیدت کنه، به خودم قول دادم گریه و ترحم رو بزارم کنار و شده با زور و فحش و کتک کاری آدمت کنم و نزارم نا امید بشی، تو فقط قوی باش ...***لعنتی تو چرا زیباترین لبخند دنیا رو داری ....***تو فقط بخند، فقط همین ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 دی 1398 00:12
خدایا تو صدای منو بشنوی برام کافیه، تو دستم رو بگیری دنیا هم نمیتونه منو زمین بزنه،تو منو بالا ببری کوه هم نمیتونه تکونم بده،تو میدونی تو دلم چی میگذره،تو میدونی چرا چند روزه حال و هوام ابریه، تو میدونی چی میخوام ازت، و من میدونم حتما تو هم میخوای،اگر نه حتی آرزوش رو هم به دلم نمینداختی،خدایا خودت میدونی که این آخرین...
-
امروز ...
جمعه 6 دی 1398 20:20
امروز یه داستانی پیش اومد که مجبور شدم به یکی از هم دانشگاهی ها واقعیت زندگیمو بگم، مجبور شدم بگم قبلا ازدواج کرده و جدا شدم، نمیدونید چقدر برام سخت بود گفتنش، مخصوصا وقتی از شنیدن این جمله که "من قبلا ازدواج کردم و جدا شدم" خیلی تعجب کرد، یه بغض بدی راه گلومو بسته بود، اشکام دونه دونه سر میخوردن رو بالش، با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آذر 1398 22:47
بالاخره برگشتم، قول میدم حدس هم نمیزنید کجا بودم، بزارید نگم تا به وقتش، فقط بگم روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم، سختیهایی که باید تنهایی به دوش کشیده میشد و دختری که باید هر روز قوی تر می شد، فارغ از نتیجه ی این تلاش، از خودم خیلی راضیم، خیلی...***تو چند وقت اخیر بیشتر از همیشه به این پی بردم چقدر میشه با پول راحتی و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آذر 1398 21:16
بی اونکه بفهمم سالها پیر شدم، فقط تو همین زمان کوتاه ...***امروز انقدر ذهنم درگیر یه کاری بود خریدهامو تو فروشگاه جا گذاشتم اومدم خونه لباسهامم عوض کرد، اومدم شام بخورم که دیدم نیستن، بچه ها من یه تصمیمی گرفتم که ده روزی بشدت درگیرم میکنه، سر همینم خیلی اوضاع روحیم متشنج شده، مربوط به رفتنمه، برام خیلی دعا...
-
TOEFL
یکشنبه 17 آذر 1398 18:39
و اما زبان، این پست رو میزارم چون میدونم خیلی ها مثل خودم بزرگترین سدشون و احتمالا بزرگترین ترسشون برای مهاجرت زبانه، من از بچگی تا حدودا 22 سالگی کلاس زبان کیش و سفیر میرفتم، البته پراکنده، چون هربار میرفتم تو کلاس همه چیز رو بلد بودم و احساس میکردم سطحم از کلاس بالاتره و کلافه میشدم، دلیلش رو بعدها فهمیدم، کیش و...
-
عشق اول و آخرم
شنبه 16 آذر 1398 13:45
مادرجان اولین کسی بود که بهش زنگ زدم و نمرمو گفتم، سر کلاس بود و صدای شاد بچه ها (شاگرداش) میومد، مطمئن بودم دوباره دیشب بخاطر نمره من اضطراب داشته اما نمیدونستم تا صبح نخوابیده، به خودم قول مردونه دادم کاری کنم هر وقت اسمم میاد برق غرور تو چشمهای مهربونش بدرخشه...***برگشتنه تو سرویس زنگ زده میگه خوشحالی مادرجان؟ گفتم...
-
Yesssss
شنبه 16 آذر 1398 11:40
خواب میدیدم نمره ام اومده، ۳۰ شده بودم از ۱۲۰! انقدر تو خواب بغض کردم که از شدت خفگی پریدم، ساعت ۵ صبح بود، نمیدونید چقدر خدا رو شکر کردم خواب بوده، بالاخره ۸ صبح نمره ها اومد، ۱۰ دقیقه تمام گوشیم دستم بود و قلبم تند تند میزدو جرات نمیکردم روی گزینه view کلیک کنم، بالاخره دل رو به دریا زدم و خوشبختانه نمره ام تو همون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 آذر 1398 18:29
مغزم درد میکنه، لحظه به لحظه تو خواب و بیداری فقط و فقط زبان انگلیسی هست که به شکل های مختلف تو ذهنم پدیدار میشه، این دو هفته تعویق باعث شد بتونم کل مجموعه تستها رو مرور کنم، اما با همه اینا معتقدم بخاطر اوضاع روحیم احتمالا اگر امتحان کنسل نمیشد نتیجه بهتری میگرفتم، فعلا تا اطلاع ثانوی امتحانم یکشنبه هست... *** این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آبان 1398 09:24
بخاطر قطع بودن سراسری اینترنت امتحانم کنسل شد، همینقدر شیک و مجلسی، اصلا کی گفته ما حق داریم تو این مملکت از ۳ ماه قبل واسه یه روز خاص برنامه بچینیم؟ برای کی مهمه خیلی ها مثل من تمام دیشب رو از اضطراب تب کردن و نتونستن بخوابن؟ ددلاین دانشگاهها تموم میشه که بشه، چون ما تو سرزمینی زندگی میکنیم که فقط مردن اختیاریه، فردا...
-
Saturated
دوشنبه 20 آبان 1398 18:12
یکشنبه سرنوشت ساز ترین امتحان زندگیم رو دارم، خیلی برام دعا کنید ... *** از نظر آمادگی فقط در این حد بگم به درجه ای از عرفان رسیدم که چند شب پیش Ancestor اومد به خوابم، خلاصه که این سه ماه یه طرف، خوابهام یه طرف...
-
ستاره میشوم
جمعه 10 آبان 1398 00:51
خوب که فکر میکنم میبینم حق با اونه، قلبم پر از کینه شده انگار... *** به خودم میگم دووم بیار دختر، فقط دو هفته مونده تا به خیلی ها ثابت کنی تو واقعا یه ستاره ای...
-
...
شنبه 18 خرداد 1398 12:28
نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد *** یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که این نیز بگذرد مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است *** یک روزی که...
-
جام زهر
جمعه 14 دی 1397 21:55
-
حال خوش
چهارشنبه 7 آذر 1397 16:41
حال خوش امروز و این لحظه ام رو مدیون آدمهایی هستم که هر کدام پیامبرانی هستند با یک سبد پر از معجزه، دیروز غرق در گریه بودم و امروز غرق در خوشی، فردا رو نمیدونم اما به خودم قول دارم بعد از این نزارم چیزی یا کسی بین من و اهدافم مانع بشه، چون به زندگی مدیونم، بخاطر تمام لحظه هایی که باید زندگی میکردم و نکردم... دیروز زنی...
-
تنهایی
سهشنبه 19 تیر 1397 13:03
بیخیال آدمهای تنهایی شوید که سالهاست در لاک تنهاییشان فرو رفته اند و کاری به کسی ندارند، باور کنید اطرافتان پر است از آدمهایی که روز به روز یارشان را تعویض میکنند بروید سراغ آن جماعت... خیلی راحت خودتان را، وضع مالی تان را، ماشین زیر پایتان را، محل زندگی تان را، معرفی میکنید و با یار قبلی شان تعویض میشوید، به همین...
-
...
پنجشنبه 30 فروردین 1397 09:45
نخست دیر زمانی در او نگریستم، چندان که چون نظر از او بازگرفتم در پیرامون من همه چیز به هیات او درآمده بود، آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریزی نیست... *** "شازده کوچولو"
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 آذر 1396 13:04
خدایا خودت میدونی جنبشو ندارم، منو با چیزایی که دوستشون دارم امتحان نکن
-
خوشحالی
یکشنبه 25 تیر 1396 13:01
گفت: خیلی میترسم گفتم:چرا؟ گفت: چون از ته دل خوشحالم…این جور خوشحالی ترسناک است… پرسیدم آخر چرا؟! او جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد! »برگرفته از کتاب بادبادک باز»
-
پنجشنبه نوشت
شنبه 19 فروردین 1396 10:08
تصمیم داشتم پنجشنبه برم اداره، اما شب قبلش خواهر زنگ زد و کلی عکس از یک گلدون خوشگل فرستاد و وسوسه ام کرد بریم بازار گل، منم که عشق خرید اینطوری شد که بجای اداره صبح زود از خواب بیدار شدم رفتم خونه مادرجان، خواهر هنوز خواب بود، منم یکساعتی بغل مادرجان خوابیدم و بعد بیدار شدیم شوهر خواهر ما رو برد بازار گل، اما هر چی...
-
نا امیدی
پنجشنبه 14 بهمن 1395 15:34
تو این هوای سرد با چادری که روی سرم سنگینی میکرد در مسیر خونه بودم، این گلدون زیبا دستم بود و دست دیگم کیفم که انقدر پر و سنگین بود همش استرس داشتم بندش پاره بشه و کل محتویاتش بریزه وسط خیابون، تو کل مسیر به کلیدم فکر میکردم که ته کیف مونده و با این همه وسیله و دست پر من احتمال پیدا کردنش نزدیک به صفره، خدا خدا میکردم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 دی 1395 00:32
شازده کوچولو گفت: شاید باورت نشه، گل با تعجب پرسید: چیو؟ شازده کوچولو گفت: اینکه بعضی شبا میشه تا صبح نخوابید و فقط به تو فکر کرد...
-
خودم!
شنبه 22 آبان 1395 18:14
gone with the wind عنوان فیلمی که بارها دیدمش و هر وقت از تلویزیون پخش میشه با اشتیاق برای بار n ام به تماشای اون میشینم، ,و همیشه طوری این فیلم رو نگاه میکنم انگار اولین بار هست دارم میبینمش، اما جدا از فیلم نامه و صحنه های فوق العاده ی این فیلم، دلیل علاقه ی خاصم به ماجرای فیلم، اینه که شخصیت خودم رو خیلی خیلی نزدیک...
-
تعطیلات
چهارشنبه 19 آبان 1395 19:43
بالاخره خواهر اثاث کشی کرد و رفت طبقه دوم ساختمان مادرجان ساکن شد، حالا هی من باید حسودی کنم که چرا خواهر فقط دو طبقه با مادرجان فاصله دارد و من ساعتها...، هرچند قبلا هم فقط دو تا کوچه با مادرجان فاصله داشت؛ جالبه که من پنجشنبه رفتم کمک و خواهرجان هنوز گلایه مند بود که چرا کم موندم و چرا کم کمک کردم! (البته تا حد...
-
سکوت
چهارشنبه 19 آبان 1395 09:48
اکثر فیلمسازان، عادت دارند صحنههای ترسناک را با صدا و جیغ و هیاهو و فریاد همراه کنند، اما فکر میکنم ترسناکترین صحنهها را فقط با سکوت میتوان ساخت...
-
دوست نامه است، نامه ای که از خدا رسیده است...
یکشنبه 16 آبان 1395 16:14
چند شب پیش دوباره خواب پروانه رو دیدم، خواب دیدم اومده ایران و با هم رفتیم دانشگاه قبلیمون، هر دومون خیلی خوشحال بودیم، فردای همون روز بهش پی ام زدم، و همین یک جمله روزم رو زیبا کرد، حتی تصوردیدنش هم فوق العادست... این روزها همه چیز خوبه خوبه، و یه جورایی سعی کردم بی خیال تر بشم و این خیلی کمک کرده، راستی نتایج تکمیل...
-
آخر هفته ی شلوغ و درهم
شنبه 10 مهر 1395 18:36
پنجشنبه صبح خواب موندم، در نتیجه مجبور شدم برای رفتن به خونه مادرجان تا 1 ظهر صبر کنم تا طرح تموم بشه، وقتی هم رسیدم با مادرجان رفتیم خرید میوه و بعد نهار و بعد هم مراسم اهدای هدیه قبولی خواهر جان در مقطع دکترا را داشتم (یه نیم ست طلا که برای خودم بود و خواهر جان هم مثل خودم عاشقش بود، آخر از خود گذشتگی هستم من )، بعد...
-
پوچی
شنبه 3 مهر 1395 09:18
وقتی دو روز پشت سر هم مرخصی میگیری و هر دو روز یهویی 7 صبح بیدار میشی میری سر کار یعنی خیلی تنهایی، یعنی نه کسی رو داری که باهاش بری تفریح و خوش گذرونی، نه هدفی که با غنیمت شمردن این دو روز دنبال اجراشون بری، چهارشنبه و شنبه رو مرخصی بودم مثلا"، چهارشنبه که عذاب وجدان کارهای انجام نشده اداره وادارم کرد برم و با...
-
03
یکشنبه 14 شهریور 1395 08:58
وقتی دلم برای خودم تنگ میشه دست خودمو میگیرم میبرمش پیاده روی و خرید، براش بستنی میخرم، راه میرم و از دیدن هیاهوی خریداران لذت میبرم، برای خودم خرید میکنم، چیزهایی رو که دوست دارم کسی برام هدیه بخره میخرم، خوشحال و خرامان و قدم زنان میرم خونه،سر راه میرم شیرینی فروشی محبوبم و نون خامه ای میخرم،هوا تاریک تاریک شده ولی...