وقتی دو روز پشت سر هم مرخصی میگیری و هر دو روز یهویی 7 صبح بیدار میشی میری سر کار یعنی خیلی تنهایی،
یعنی نه کسی رو داری که باهاش بری تفریح و خوش گذرونی، نه هدفی که با غنیمت شمردن این دو روز دنبال اجراشون بری،
چهارشنبه و شنبه رو مرخصی بودم مثلا"، چهارشنبه که عذاب وجدان کارهای انجام نشده اداره وادارم کرد برم و با خودم گفتم شنبه جبران میکنم، ماههاست کارهای تسویه حساب دانشگاه رو اینترنتی انجام دادم که برم اصل مدرکم رو بگیرم، از دانشگاه هم تماس گرفتن که نامه ات آمادست بیا بگیر ببر تحصیلات تکمیلی مدرکتو تحویل بگیر، اما واقعیت اینه که حوصله ای ندارم،
امروز مرخصی بودم و تصمیم گرفتم از صبح برم دانشگاه دنبال مدارکم اما همین تصمیم باعث شد تا خود صبح کابوس ببینم، خواب دانشگاه و روزهای خوش...
صبح بیدار شدم و اینطوری شد که الان بجای دانشگاه اداره هستم، بالاخره باید برم، همین روزها، شاید یه روزی که حالم بهتر بود، مثلا یه روز پاییزی بارونی...
* خیلی دلم میخواست برم فیلم فروشنده رو ببینم، پنجشنبه شب بالاخره این امکان فراهم شد، فیلم خوبی بود فقط اعصاب خورد کن بود، خیلی زیاد...
*کاش امروز منم مثل خیلی ها، میرفتم دانشگاه، کاش الان روز اول دوره ی کارشناسی بود، کاش...
* بدشانسی یعنی تنها هم زبونت، دوست جون عزیزت، 20 روزه فکش شکسته و نمیتونه باهات حرف بزنه، این مدلیش دیگه نوبره، دوست جون لطفا زود زود خوب شو ، مردم از دلتنگیت دختر