بالاخره خواهر اثاث کشی کرد و رفت طبقه دوم ساختمان مادرجان ساکن شد، حالا هی من باید حسودی کنم که چرا خواهر فقط دو طبقه با مادرجان فاصله دارد و من ساعتها...، هرچند قبلا هم فقط دو تا کوچه با مادرجان فاصله داشت؛ جالبه که من پنجشنبه رفتم کمک و خواهرجان هنوز گلایه مند بود که چرا کم موندم و چرا کم کمک کردم! (البته تا حد زیادی حق داشت طفلک، ساعت 2 رسیدم اونجا و 6 برگشتم، تازه تو این تایم 4 ساعته رفتیم با مادرجان میوه خریدم و کباب برای شام)
هر وقت خواهر پروسه ی مهمی مثل اثاث کشی، تغییر شغل، ادامه تحصیل و مسافرت داره من و مادرجان حسابی خسته میشیم، من که هر وقت کار مهمی برای خواهر پیش میاد عزا میگیرم چون یه جورایی این من و مادرجان هستیم که باید کار رو پیش ببریم، امروز هم یه فیلم تخصصی 15 دقیقه ای برام فرستاده که باید اول انگلسیش رو بنویسم و بعد هم ترجمه اش کنم، اول هفته بد تر از این نمی شه واقعا، چون اساتید این سایت مدیریتی خیلی تند و نامعلوم حرف میزنن .
این هم از آخر هفته ای که خیلی نامعلوم بود، مخصوصا با درگیری ذهنی این روزهای من در مورد ثبت نام کردن یا نکردن در دانشگاه! واقعا نمیدونم این هزینه و وقتی که دارم میزارم آیا برام فایده خواهد داشت یا نه، برای کسیکه مدرک کارشناسی ارشد روزانه داره حالا این مدرک دست و پا شکسته به درد بخور خواهد بود یا نه؟ 6 تا 9 آذرماه ثبت نام هست و تا اون روز هی باید با خودم درگیر باشم، نظرتون چیه دوستان؟
* راستی به عشق در یک نگاه اعتقاد دارین؟ یا ایجاد عشق با گذر زمان؟؟؟
گذر زمان