مادرجان اولین کسی بود که بهش زنگ زدم و نمرمو گفتم، سر کلاس بود و صدای شاد بچه ها (شاگرداش) میومد، مطمئن بودم دوباره دیشب بخاطر نمره من اضطراب داشته اما نمیدونستم تا صبح نخوابیده، به خودم قول مردونه دادم کاری کنم هر وقت اسمم میاد برق غرور تو چشمهای مهربونش بدرخشه...
***
برگشتنه تو سرویس زنگ زده میگه خوشحالی مادرجان؟ گفتم تو خوشحالی؟ گفت اره نمیدونی چقدر نذر و نیاز کرده بودم، گفتم تو فقط بخندی منم خوشحالم...
***
پنجشنبه بعد از ۳ ماه رفتم خونه مادرجان، رو تخت تو اتاق سابقم دراز کشیده بودم اومد گفت ستاره گوشیتو بده صداتو برای بابا بزارم ببینه چه قشنگ صحبت میکنی، گوشیمو دادم، پدر جان داشت بال درمیاورد، هی قربون صدقه ام میرفت میگفت دانشمند خودمی، به دور و برم نگاه میکنم میبینم دنیای من تو همین چند نفر خلاصه شده، تنها دلیل وابستگی من به ایران، تنها امید شبهای تلخ من، خدا رو شکر که دارمتون، عشق واقعی شمایید که با تب من تب کردید، با گریه هام گریه، خدا رو شکر که دارمتون...
پس بعد از تبریک فراووان باید بگم که الان وقتشه زکات علمت رو بدی و بگی دقبقا چطور خودت تنهایی کار کردی و همه مهارت زبانی رو اینقدر قوی کردی
خوشحالم که نتیجه تلاشت رو گرفتی
چشم عزیزم، حتما یه پست میزارم، ولی دو تا موضوع هست، اول اینکه من پایه زبانم خیلی قوی بود و ۸ سال کنار شغل اصلیم کار ترجمه هم انجام میدادم که خیلی تاثیر داشت، بهد هم تنها نبودم هم کلاس میرفتم هم معلم خصوصی داشتم
و همین عزیز های دل هستند که رفتن و دل کندن رو برای آدم اینقدر سخت میکنن
آره، ولی وقتی میبینن خوشبختی ادم اونجاست خودشون با رضایت قلبی دعا میکنن کارات جور بشه بری...
واقعا فقط خانوادس که واسه آدم هست... گوهرهای باارزشی اند خدا حفظشون کنه
انشالا عزیزم