روزهای عجیبی به مردم سرزمینم و به من و همسر گذشت، از اون روزی که نزدیک تولدم بود و اینترنت ها و ارتباط ما با ایران کامل قطع شد تا روزی که یک اتفاق شبیه طوفان وارد زندگی من و همسر شد ، طوفانی که هر لحظه من و همسر رو بیشتر تو خودش فرو میبرد و بقول همسر این طوفان شروع ۴ ماه جهنمی و عجیب در زندگی ما بود که بالاخره گذشت و انقدر سخت و عجیب بود که اصلا دوست ندارم در موردش صحبت کنم...
از کارم استعفا دادم چون حس کردم اصلا دلم نمیاد به این زودی ها پنبه رو بزارم مهد، هم خودش به من خیلی وابستست و هم من به اون ...
این روزها انقدررر شیرین شده که من و همسر نمیدونیم چکارش کنیم، همسر گاهی نمیتونه جلوی خودشو بگیره گاز گازیش میکنه اونم میزنه زیر گریه، منم که کلا در حال فشار دادن وبوس بوسیش هستم ولی فایده نداره دوست دارم بخورمش برگرده تو دلم ...
دو روز پیش برای اولین بار گفت ماما و من ذوق زده ترین و خوشبخت ترین مامای دنیا شدم، با اومدنش دنیامون خیلی تغییر کرده ، انگار دوباره بچه شدیم و باهاش بچگی میکنیم، عاشق بازی و اسباب بازیه و انقدر خوشگل بازی میکنه که همیشه ما رو برای خرید اسباب بازی های جدیدتر سر ذوق میاره، منی که همیشه موافق تر بودم تو برج خونه بخریم چون عاشق خونه شیشه ای و ویو های زیبای ونکوور هستم، حالا ارزوم داشتن خونه ویلایی شده فقط بخاطر پنبه، چون دوست دارم طبقه بیسمنت رو اختصاص بدم به بازی دخترم و براش کلی اسباب بازی بچینیم و بتونه به بهترین شکل کودکی کنه، چیزی که من و همسر
هر دو ازش محروم بودیم، کودکی ...
وسط تمام اتفاق های بد، وقتی حال روحی من و همسر در بدتربن حالت ممکن بود و با بدترین اتفاق زندگبمون تا به امروز دست و پنجه نرممیکردبم یکی ار بهترین انفاق های زندگیمون افتاد و ما بالاخره بعد از گذشت پنج سال و اندی اقامت دایم کانادا رو دریافت کردیم، بماند که لحظه اخر در واقع چند روز قبل از انتخاب شدنمون با همسر نشستیم دودو تا چار تا کردیم و امتیازامون رو حساب کردبم و متوجه شدیم بخاطر اینکه من به مرخصی زایمان رفتم سابقه کاریم۲ ماه کمتر از مقدار مورد نیازمون و ۵ امتیاز کم میاریم، نتیجه؟ همسر ازم ااصرار و خواهش که بیا برو امتحان زبان بده امتیارمون رو ببریم بالا، حالا فکر کنید من با نوزاد ۳ ماهه و حال روحی داغان و شیری که از شدت استرس رو به خشک شدن بود و مچ درد شدید بخاطر عوارض بارداری و بغل کردن بچه و ... از همسر اصرارو از من انکار، راستش در توانم نبود استرس جدیدی تحمل کنم ولی بالاخره همسر موفق شد، چرا همسر خودش نرفت؟ چون امتیاز زبانش ماکزیمم بود و امتحان هم میداد بالاتر از اون نمیشد، در نهابت همسر موفق شد راضیم کنه و ۴ روز تمام پنبه رو تنهایی نگهداری کرد ( من فقط موقع شیر دادن میدیمشون) و من تونستم کمی بخونم و امتحان بدم، جواب امتحانم یک روز قبل از دور جدید امتخابات اومد و بر خلاف انتظارم خیلیی نمره ام بالا شد و بجای ۵ امتیاز ده امتیاز رفتیم بالاتر و بالاخره پس از ۵ سال و گذروندن مشقات روحی و جسمی زیاد کانادایی شدیم
قرار بود عید نوزوز بیابم ایران اما بلیط ایرانمون کنسل شد و من خوشحالترین بودم چون به هزار و یکدلیل دوست نداشتم پنبه رو وقتی انقدر کوچبکه بیاریم ایران ...
چند وقته خیلی خواب همسر سابق رو میبینم و نمیدونم چرا ... من تو زندگیم خیلی اشتباهات و امتخابهای بد داشتم اما همیشه تا اخر عمر از خودم ممنونم که به ترسهام و دلسوزی هام و ترحم هام غلبه کردم و ازش جدا شدم، این جدایی بهترین تصمیم زندگی من بود و دنیا هم بخاطر جرات و شهامتم بهترین و زیباترین عشق دنیا رو نصیبم کرد، از من به شما نصبحت هر جای رابطه احساس کرذید چیزی درست نیست همون لحظه به هر قیمتی از اون رابطه خارج بشید، مثل من نباشید و نترسید، تاوان ترسیدن من از قضاوتهای مردم و خانوادم به قیمت از دست رفتن پنج سال ار بهترین سالهای زندگیم تموم شد ...
حرف برای گفتن خیلی هست ولی من مادری هستم که مدام در حال دویدنه و همیشه وقت کم میاره، با همه سختیها بعد از همسر دکتر بودن، مادر پنبه بودن زیباترین نقش زندگی منه ...