این روزها سخت مشغول نی نی داری هستم، پنبه ای که چهاردست و پا میره و مراقبت دایم میخواد و منی که کیف میکنم از با شیرین ترین پنبه ی دنیا بودن و دلم میخواد زمان رو متوقف کنم تا نزارم زود بزرگ بشه، لذت بوسیدنش، تماشای چشماشو بوییدنش با هیج چیزی تو این دنیا قابل مقایسه نیست
خیلی نیاز دارم ایران باشم تا یک ماجرای مالی رو هندل کنم و نزارم بیشتر از این کش پیدا کنه، چون باید به حساب های انلاین مادرجان، پدر جان و همچنین حساب سهام پدرجان دسترسی داشته باشم و مثل گذشته ها پولهاشونو مدیریت کنم و نزارم بذل و بخشش کنن به بعضی ها، ولی نمیشه و دسترسی بهشون از اینجا ممکن نیست، کاش بتونم زودتر حل و فصلش کنم قبل از اینکه چند نفر از فامیا تمام پولها رو از چنگشون دربیارن، خون خونمو میخوره و دستم کوتاهه، از خواهرجان خواستم مانع بشه و کاری کنه ولی بعید میدونم
خواب دیدم با مادرجان و خاله کوچبکه رفتبم بازار خرید، و هر چیزی میخوام بخرم جلومو میگیرن، با عصبانیت میایم بیرون و میبینم همسر در حالیکه پشتش به ماست منتظرمه، بهش میگم این دوتا عصبانیم کردن نمیزارن خرید کنم، میخنده و میگه بیا با خودم بریم، صورتشو برمیگردونه، همسر سابقه با اون چشمهای سبز و عسلی شبیه گربه و همون نگاه و خنده های همیشگی ، نمیدونم چرا باید خوابشو ببینم و اصلا چرا باید ذهن و ضمیر ناخوداگاهم بدیهاشو از یاد ببره و فقط خنده هاش یادش بمونه، یه روز پست مینویسم در مورد کارهایی که با روح و روانم کرد تا همیشه و تا ابد یادم بمونه هر چند از نظر رفتار و اخلاق شبیه ترین به بانو بود، ولی با اشتباهاتش اعتماد و عشق من رو از خودش گرفت
اما همسرو پنبه کوچولو، ارزوهایی که محقق شدن و جبران تمام اون گذشته ی تاریک و سرد هستن، تنها حسرتم اینه که ایکاش گذشته ای قبل از همسر نبود تا حتی خوابشو ببینم...
از فردا زندگی جدیدی برای من و همسر شروع میشه، رویاهامون دارن به حقیقت میپیوندن ...
نه ماه توی وجودم بود و بینهایت عاشق بودم، اما قابل مقایسه با عشقی که این نه ماهه دوم بهش داشتم نیست، شبها با وجود خستگی خیلی زیاد وقتی پنبه میخوابه رو تخت دراز میکشیم و بجای اینکه بخوابیم در مورد پنبه حرف میزنبم و عکساشو تماشا میکنیم و برای هم از کارهای خنده دارش تعریف میکنیم و عشق دنیا رو میکنیم، اره عاشقی این شکلیه، اون کنارتون خوابه و شما دلتنگش هستید ...
خیلی وقتها زندگی چیزی رو که میخواستم بهم نداده، و من بابت این ندادن ها و نرسیدن ها گریه ها کردم واحساس ناامیدی، اما بعد از تمام این نرسیدن ها چیزی بهتر به من داده شده، چیزی که داشتنش انقدر خوب بوده حتی تو ذهنم هم نمیتونستم ارزوش کنم، مثل خونه قشنگم تو ایران، مثل همسر، مثل پنبه ... ارزوی من داشتن پسری بود شبیه همسر، اینو بارها به همسر کفته بودم اما خدا بجاش بهم پنبه روداد، بیشتر دوران بارداری به این فکر میکردم چطوری دوستش داشته باشم، اگر انقدری که باید عاشقش نشم چی و هزارتا فکر دیگه، چون شبیه هیچ کدوم از ارزوهام نبود اما وقتی کهاومد وقتی که با چشمای درشت و اهوییش بهم خیره شد فهمیدمتمامنگرانیعام بی مورد بوده ، فهمیدم پنبه جای خالی قلبم بوده که حالا پر شده، پنبه، این پنبه ی نرمالپ سفید و تپلی تجسم براورده شده ی تمام نداشته ها و تمام ارزوهای نرسبده ی من و همسره ...