نه ماه عاشقی

نه ماه توی وجودم بود و بینهایت عاشق بودم، اما قابل مقایسه با عشقی که این نه ماهه دوم بهش داشتم نیست، شبها با وجود خستگی خیلی زیاد وقتی پنبه میخوابه رو تخت دراز میکشیم و بجای اینکه بخوابیم در مورد پنبه حرف میزنبم و عکساشو تماشا میکنیم و برای هم از کارهای خنده دارش تعریف میکنیم و عشق دنیا رو میکنیم، اره عاشقی این شکلیه، اون کنارتون خوابه و شما دلتنگش هستید ...


خیلی وقتها زندگی چیزی رو که میخواستم بهم نداده، و من  بابت این ندادن ها و نرسیدن ها گریه ها کردم واحساس ناامیدی، اما بعد از تمام این نرسیدن ها چیزی بهتر به من داده شده، چیزی که داشتنش انقدر خوب بوده حتی تو ذهنم هم نمیتونستم ارزوش کنم، مثل خونه قشنگم تو ایران، مثل همسر، مثل پنبه ... ارزوی من داشتن پسری بود شبیه همسر، اینو بارها به همسر کفته بودم اما خدا بجاش بهم پنبه رو‌داد، بیشتر دوران بارداری به این فکر میکردم چطوری دوستش داشته باشم، اگر انقدری که باید عاشقش نشم چی و هزارتا فکر دیگه، چون شبیه هیچ کدوم از ارزوهام نبود اما وقتی که‌اومد وقتی که با چشمای درشت و اهوییش بهم خیره شد فهمیدم‌تمام‌نگرانیعام بی مورد بوده ، فهمیدم  پنبه جای خالی قلبم بوده که‌ حالا پر شده،  پنبه، این پنبه ی نرمالپ سفید و تپلی تجسم براورده شده ی تمام نداشته ها و تمام ارزوهای نرسبده ی من و همسره ...