چند روزی بود سردرگمبودن، به این پیام بده، اینور بسپار، اونور بگرد تا بتونم کاری پیدا کنم که خیلی خیلی پارت تایم باشه مثلا حدودای ده ساعت در هفته، چون بخاطر پنبه نمیخوام فعلا کار تمام وقت داشته باشم و از طرفی دوست دارم کار خیلی کمی انجام بدم و مدام تو خونه نباشم، بالاخره دیشب جرقه ای تو ذهنم زده شد و سریع دست بکار شدم و اپلای کردم، امیدوارم که بشه ...
همیشه عاشق برجهای بلند ونکوور، خونه های شیشه ای و ویوهای بی نظیرش بودم و هستم، حالا که اقامت دایم گرفتیم وقتی تاییدیه و کارتش بیاد میتونبم خونه بخربم، از طرفز بخاطر پنبه دوست دارم فضای حیاط طور داشته باشیم که خونه های ویلایی دارن، اما خب خونه ویلایی خریدن اینحا خیلی هزینه تعمیرات و نگهداری داره، مدتها قبل به همسر گفته بودم ارزومه پنت هاوس بخریم چون ویژگی هاوس و اپارتمان رو با هم داره، هم ویوی بینظیر و هم حیاط اختصاصی... دیروز دیدم همسر رفته اگهی پنت هاوس پیدا کرده تو همین منطقه خودمون، درسته فعلا از این ارزو دوریم ولی کیف کردم وقتی دیدم ارزوهام براش چقدر مهمن، هرچند خودش هاوس رو ترحیح میده ولی مثل همیشه اجازه میده انتخاب نهایی با خودم باشه ...
اخپنبه، پنبه ی شیرینم، چطور بدون تو زندگی میکردم من؟ تو پاداش تمام زندگی منی، جبران تمام نداشته ها، تو شیرین ترین و با مزه ترینو وزه ترین نی نی هستی که تا حالا دیدم، کاش بتونم برات خیلی خوب مادری کنم همونطوری که تو داری دردامو درمان میکنی، تو مادر منی پنبه، تو پدر منی، بهترین دوست من، تو تمام جاهای خالی قلب من و باباتو پر کردی دخترم ...
* پروازها هم لغو و سفر دوباره به ایران دور از ذهن تر شد، امروز این دوری شد سه سال ...