هر وقت یاد اون روز و لحظه ها میفتم قلبم تند میزنه و چشمام اشکلی میشه، کلی وویس و عکس و فیلم از اون روز دارم چون از صبحش مدام دلشوره داشتم همش عکس و فیلم و صداشو برای همسر میفرستادم، انگار میدونستم یه انفاقی داره میفته ولی نمیدونم چرا مقاومت میکردم و هربار همسر میگفت بیام خونه میگفتم نه، شاید چون همسر خیلی وقت بود حضوری نرفته بود افیس و من دوست نداشتم حالا که بعد از مدتها رفته ازش بخوام برگرده ...

رسیدیم بیمارستان تب بچه خیلی بالا بود، سرش مثل کوره داغ بود و ضربان قلبش رو گرفتن که اونم خیلی بالا بود، سریع تب بر زدن و چون خودمون بهشون مشکل رو گفتیم (ادرار نکردن) سونو گرفتن و تایید کردن مثانه بچه خیلیی پره، اسپری گاز خنده ( بیهوشی خفیف) زدن  داخل بینی و با سوند ادرار رو تخلیه کردن، پنبه تحت تاثیر اسپری و داروهای تب بر خوابه خواب بود ...

بعد شروع کردن انژیو زدن که بچم از سدت گریه سیاه شد، خون گرفتن و تست کوید از داخل دهان و بینی و تست ادرار و بعد چون خیلی بی حال بود سرم زدن ، ضربان قلب و تب همچنان بالا بود و ما و دکترها منتظر ببینیم پنبه میتونه بطور طبیعی ادرار کنه یا نه ... 

تو‌مسیر استخر به خونه که ده دقیقه پیاده روی هست خیلی گریه میکرد و‌همزمان چسماش بسته میشدن و‌منه بی تجربه فکر میکردم داره خوابش میبره ...

رسیدیم‌خونه و همرمان همسر هم رسبد و پنبه دیگه گریه نمیکرد، چشماش بسته بود و ناله میکرد، صداش میزدیم چشماشو اروم باز میکرد و میبست، هوشیاریش داشت بسرعت کم میشد، اون لحظه دلم میخواست بمیرم ولی پنبه رو تو این حال نبینم،  ساعت ۳ و نیم بود،   ‌و‌پنبه از ۸ صبح بدحال بوده و من نفهمیده‌بودم بچم مربضه، همسر دست گذاشت روی شمکش و پنبه ناله بلندی کرد، از من  پرسید ستاره ادرار کرده؟ نمیدونستم، چون دوبار دستشویی کرده‌بود و من دیگه چک نکرده بودم اینو، سریع پوسک رو از سطل دراوردم و چک‌کردم و متوجه شدم پنبه ساعتهاست ادرار نداشته ... پنبه نیمه بیهوش بود میخواستم زنگ بزنم اورژانس که همسر نذاست و گفت خودمون ببریم زودتر میرسبم، تو‌ ماشین فقط گریه میکردم و همسر مدام پنبه رو با صدای بلند صدا میکرد میگفت ستاره نزار چسماشو ببنده بیهوش میشه اما نمیتونستم جلوشو بگیرم، چشماشو بسته بود، سرش و بدنش هر لحظه داغتر میشد ... 

اولین روز از بازده ماهگی پنبه شد یکی ار سختترین روزهای زندگی من و همسر

پنبه هشت صبح با گریه بیدار شد رفت بغل همسر و پایین‌نمیومد، فکر کردیم چون همسر لباس پوشیده و میخواد بره بی قراره، با کلی تلاش راضیش کردم اومد بغلم و همسر رفت، پنبه‌ هم خوابید تا ساعت ۱۲ که نسبت به همیشه خیلی خواب طولانی بود ولی بنطرم غیرعادی نیومد ...

باز با گریه بیدار شد تصویری زنگ زدم به همسر اما برخلاف همیشه برای باباش نخندید و همینکه همسر رو دید شروع به گریه کرد، قطع کردم و رفتم اشپزخونه براش صبحونه بزارم که اومد پاهامو گرفت و گریه اش سدید تر شد، با التماس نگاهم میکرد و میگفت اومه و مدام ابن واژه رو تکرار میکرد، واژه ای که اولین بار بود ازش میشنیدم و معنیشو نمیدونسنم ...

باز زنگ زدم به همسر گفتم خیلی بی قراره و مدام انگار زور میرنه، اما از صبح دو بار دستشویی کرده و مططمینم دل درد نداره، همسر گفت ستاره بیام‌خونه؟  گفتم نه میبرمش استخر اروم میشه و استباه بعدی رو انجام دادم و بچه رو با اون حال بردم استخر ...

پنبه عاشق اب و استخره اما اون روز کلا بنطرم بی حال میومد، موقع تعویض لباس کلی گریه کرد اما وقتی بردمش داخل اب ارومتر شد و میخندید، اما فقط برای مدت کوتاهی، بعد دوباره شروع کرد به گریه و چشماش حالت خابالود شدیدی داشت که دیگه نصمیم گرفتم برگردیم خونه و بخوابونمش ...

تو اتاق تعویض گریه هاش شدیدتر شد به حدی که بدون ابنکه لباس تنم کنم حوله پیچیدم دورم و بهش شیر دادم و خوابید، با خودم گفتم خوابش میومد که اینطوری گریه میکرده ... گذاشتم داخل کالسکه اما دو‌دقیقه بعد صدایی از بیرون اومد و پنبه با گریه خیلی شدید بیدار شد و گریه اش ادامه داشت، انفدر که تو لابی استخر همه به من خیره شده بودن، دیگه مطمین بودم موضوع جدیه، چون پنبه هیچوقت گریه نمیکنه اونم با این شدت، به همسر پیام دادم و گفتم سریع خودشو برسونه ...