دلهره شیرین

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خیلی شلوغ ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خان هشتم: قطرنامه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

عشق ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

همانا با هر سختی، آسانی است ...

نمیتونم در قالب کلمات بگم روزهای گذشته و این چند روز پیش روز چه روزهای سختی هستند برام، فردا و پس فردا مهمترین و سخت ترینشه، و من روزهاست برای این دو روز برنامه ریزی کردم، اگر بگم تمام یکسالی که به برنامه مهاجرت گذشت ذهنم درگیر این دو روز بوده حقیقت محضه، انقدر سطح استرسم بالا رفته که دیگه خواب و خوراک ندارم، سه روزه غذا نخوردم، دقیقا از پنجشنبه ظهر تا الان، کاش بگذره این دو روز و طبق برنامه پیش بره، فکر میکنم تحمل استرسش خارج از توانم بود ...
***
دوشب قبل خیلییی گریه کردم، ساعتها، تا نزدیکای صبح، دکتر میگفت ستاره پاشو صورتتو بشور خودتو جمع و جور کن ولی نمیتونستم، فشار عصبی که روم بود یهویی خودشو نشون داده بود، نمیتونم بگم چقدررر داغون بودم، هیچ حرفی روم  اثر نداشت، دلم آروم نمیگرفت، با خودم میگفتم اگر دیگه کلا به ایرانی ها اجازه ورود ندن چی میشه، بعد از مدتها با خدا صحبت کردم، گریان و دل شکسته خوابیدم، صبح که بیدار شدم معجزه ای در راه بود، چیزی که 6 ماه تمام انتظارش رو میکشیدم اتفاق افتاد، مطمئنم خدا تمام این روزهای سخت من رو می دید و فقط میخواست صبرم رو امتحان کنه ...
***
خدایا مرسی که انقدر از دلم خبر داری، مرسی که تو سخت ترین روزهای زندگیم یکبار دیگه معجزه ای رو برام فرستادی، این روزها منو دریاب که خسته ترینم ...
***
پست بعدی چند تا عکس میزارم بشوره ببره

دلتنگی

چندین و چند شبانه روزه بدجوری دلتنگم، این روزا تبدیل شدم به غر غرو ترین ستاره ی دنیا، دکتر هم هر شب یه استراتژی پیاده میکنه تا من کمتر غر بزنم، گاهی شوخی میکنه، گاهی اونم متقابلا غر میزنه و قهر میکنه، گاهی هم بشدت نازمو میخره تا بلکه کودک درونم  آروم بگیره ولی خب دلتنگیه دیگه، این روزا خودشو اینطوری نشون میده، شبها بعد از کلی دعوا و جار و جنجال و گیر دادن های الکی با بی محلی یه شب بخیری میگم و سعی میکنم بخوابم، بعد میبینم  بدون یه شب بخیر عاشقانه و طولانی شبم اصلا به خیر نمیشه، اینه که از خر شیطون پیاده میشم و سعی میکنم باقی شب رو عاشقانه بگذرونیم ...

***

انقدر دلتنگم که شبها وقت خواب، بعد از شب بخیر تازه تو ذهنم خاطراتمون رو مرور میکنم، تصور میکنم پیشمه و سعی میکنم دستاشو بگیرم، اکثر شبها وقتی بعد از کلی وول خوردن خوابم میبره خواب دکتر رو میبینم، تو خواب غرق بوسه اش میکنم، محکم بغلش میکنم، ولی بازم صبح که بیدار میشم پر از دلتنگیم ...

***

چند روز قبل، صبح زود بعد از یه شب پر از غرغر که آخرش بدون شب بخیر خوابیدم، زنگ زد، هی حرفای خنده دار میزد و میخندید و من همچنان در ژست قهر و ساکت بودم، بعد از چند دقیقه وقتی خیلی جدی گفتستاره  دیشب خیلی خر شده بودی، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و قه قهه میزدم، البته بهش گفتم خرتر هم میشم، میتونی امتحان کنی

***

روزای اول، یا بهتره بگم ماههای اول کرونا رو خیلی جدی میگرفتم، شاید باورتون نشه ولی من حداقل با سه لایه ماسک از خونه بیرون میرفتم و حتی اگر لازم نبود به چیزی دست نزنم، بازم امکان نداشت دستکش دستم نکنم، انقدر الکل زده بودم به دستام که همه پوستم خشک شده بود و ترک خورده بود، خوراکیهایی که بسته بندی نبودن رو نه میخوردم و نه میخریدم (مثلا آجیل و اینجور چیزا) ، غذای بیرون هم که کلا فراموش شده بود، اما این روزها راستش کرونا رو دیگه هیچی حساب میکنم، خسته شدم از این همه احتیاط، نهایتش یه لایه ماسک خنک و نازک میزنم که اونم از کناره هاش کلی هوا رد میشه، دستکش که اصلا هیچی، ولی خب همین کرونا، همین موجود کوچولوی موذی لعنتی، زندگی منو زیر  و رو کرده، آرزوهامو معلق تو هوا نگه داشته و همچنان داره میتازه، تموم شو لعنتی ...



تراوشات ذهنی یک دیوانه...

ساعت 2 نیمه شبه و من ...

پیام یک دوست تا این ساعت بیدار نگهم داشته، نرگس در واکنش به استوریم تو واتس آپ پیام گذاشت ستاره ...

نمیدونستم چکار کنم، مدتهاست سعی کردم از خودم دور نگهش دارم، انگار دوست داشتم دور تمام کساییکه از ماجرای طلاقم خبر داشتن رو یک خط قرمز بکشم، دوست دارم با کسایی دوست باشم که از زندگی قبلیم خبرندارن، من و نرگس دوست 10 ساله بودیم، علاوه بر اینکه همکار بودیم و همسن، واقعا رفیق گرمابه و گلستان بودیم، چون هفته ای سه روز با هم میرفتیم استخر

تا اینکه از همسر سابق جدا شدم و به هیچ کس نگفتم، از جمله نرگس، بخاطر اینکه متوجه نشه ارتباطمو باهاش کم کردم، دیگه باهاش نمیرفتم استخر و خرید، قرارهای هفته ای یک روز رستورانمون رو میپیچوندم، تلفن هاش رو به بهانه مشغله جواب نمیدادم، یکسال گذشت تا اینکه نرگس فهمید جدا شدم، از خودم نشنیده بود ...

زنگ زد، گریه کرد، سرم داد زد، گفت همین الان میری آشتی میکنی، گفت تو چطوری دلت اومد ازش جدا بشی؟ گفت حتما یکی اومد تو زندگیت که جدا شدی، همه اینا رو با گریه و از روی دلسوزی میگفت،  تو زندگی من نبود ...

بعد از اون روز دیگه تلفناشو جواب ندادم، پیاماشو ریپلای نکردم و چون اداره نمیرفتم دیگه ندیدمش ...

تا امشب که گفت ستاره، و دلم لرزید، گفت میترسیدم بهت زنگ بزنم، گفت چند روز قبل از جلوی خونت رد شدم و ترسیدم بیام سراغت، خیلی حرف زدیم بهش قول دادم قبل رفتنم از ایران ببینمش، ولی هنوزم با خودم میگم کاش پیام نمیداد، من مدتهاست زندگی جدیدی شروع کردم، از هر حرفی که ختم بشه به زندگی قبلیم بیزارم، از هر کسیکه منو یاد گذشته بندازه دوری میکنم، مادرجان و پدرجان تو تمام این دو سال حتی یکبار حرفی از همسر سابق نزدن و این بنظرم یعنی اوج شعور و همدردی، کاش همه همین رفتار رو باهام میکردن ...

***

عنوان پستم عنوان یک کانال تو تلگرام بود، خوشم اومد

***

عشق، مدتهاست رنگ قشنگ  لحظه های زندگی منه ...

***

چند وقته خیلی دلتنگ بانو هستم، بانو  شاید تنها خاطره ای هست که دوست دارم فراموش نکنم ...




روزهای خیلی شلوغ

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

منتظر باید بود، تا زمستان برود ...

 از نظر من عشق یعنی همین، ذوق و شوقش برای پیدا کردن گل فروشی جدید و گل های خوش رنگ و لعابش ...
***
این روزهای من فقط در یک کلمه خلاصه میشن، خستگی ...
***
تو ای خوان هفتم مهاجرت، با این زن کمی مهربان تر باش...

***

عشق هر روز رنگ و بوی تازه ای میگیره




***

با اینا زمستونو سر میکنم..




فوبیا

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سردرگم ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مردان مریخی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

عشق ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آرزوها...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اندوه ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رویا یا کابوس؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این روزهای لعنتی ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

کرونا ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خبررسانی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یه زمانی اینجا مینوشتم چون ناگفته هایی داشتم که نه میشد به هر کسی گفت، نه میشد همشون رو تو یه دل کوچیک نگه داشت، اخیرا با دیدن بعضی از کامنتها به این نتیجه رسیدم انگار اینجا هم نمیشه چیزی گفت،  ناامیدی من این روزها تنها از سیاستمداران این مرز و بوم نیست، از آدمهاست، از خودمون که راحت میریم بالای منبر و دیگران رو قضاوت میکنیم، براحتی برای کسانی آرزوی مرگ میکنیم که هیچی در موردشون نمیدونیم، من خودم رو جدا از این آدمها نمیدونم، هرچند همیشه با تمام وجود سعی کردم قضاوت نکنم، چون هر بار اینکارو کردم دنیا دقیقا خودم رو تو همون شرایط قرار داده، تو دو سال اخیر روزهای سختی رو گذروندم و میگذرونم، جدایی و تنهایی، شغلی که مجبور شدم رهاش کنم، قضاوتهایی که گاهی اندوهش تمام شب خواب رو بر من حرام میکرد، عشقی سخت و باز هم قضاوت خانواده ای که ندیده من رو مطرود و ممنوع کردن، سفر و جدایی، مهاجرت و سختیهاش و کفشهایی که باید آهنین میشد، مسائل مالی که یک زن تنها باهاشون روبرو میشه و مخصوصا بعد از گرونیهای اخیر خیلی خودش رو نشون میده و شبهای طولانی و سرد ...

من آدم گلایه نیستم، هیچوقت نبودم، هر وقت کسی زمینم زده بالاتر و فراتر از قبل اوج گرفتم، چون میدونم و ایمان دارم عزت و ذلت فقط و فقط دست خداست، آدم ناامیدی هم نیستم چون باور دارم ناامیدی یعنی مرگ، فقط این روزها دلم میخواد بیشتر سکوت کنم  چون انگار گوش ها ناشنوا و چشم ها نابینا و قلبها حسود شدن، ترجیح میدم خوشی هام رو بعد از این پنهان تر کنم همونطوریکه غمهام پنهان بودن، شاید یه مدتی که نمیدونم چقدره نباشم، چون خیلی خسته ام، ترجیح میدم دنیام، رویاهام و آرزوهام کمی پنهان تر باشه...

این زن ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دلبستگی ها

ماشینمو فروختم، امروز یه جای خیلی نزدیک میخواستم برم که همیشه پیاده میرفتم، ولی با ماشینم رفتم، دلم میخواست برای آخرین بار سوارش بشم، حالا خریدار خواهرم هستا و گفته هر وقت ماشینو لازم داشتی بیا ببر، ولی بالاخره دیگه برای خودم نیست، دلم گرفته بود، من نمیگذرم از کسانیکه شرایط اینجا رو طوری برامون رقم زدن که چاره ای جز رفتن نمونده، دلم پر از حرف نگفته هست، پر از بغضم، اینجا برام شبیه قفس شده، حس میکنم هیچکس آدمو نمی فهمه، فقط به امید روزای رفتن زنده ام ...
***
خدایا مرسی که هوامو داری، مرسی که تنهام نزاشتی و نمیزاری، مرسی که انقدر برام خدایی میکنی ...
***
پایان نامه عالییی پیش میره 

چشمهایش ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بهار ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رویاها ...

یه روزی یکی میاد تو زندگیتون که برای همیشه می مونه، یکی که حتی اگه بخواید برید بهتون میگه از روز اول گفته بودم قلب من یکطرفست و اگر اومدی حق نداری بری، یکی که وقتی ناراحتید و بهش میگید الان حوصله حرف زدن ندارم و میخوام یه کم تنها باشم بهتون میگه نمیزارم تنهایی غصه بخوری و انقدر اصرار میکنه تا بالاخره زبون باز کنید و باهاش درد و دل کنید،
اون یکی بخاطر شما جلوی دنیا می ایسته و از خواستنش کوتاه نمیاد، اون آدم حتی در بدترین حالات و شرایط شما رو زیباترین می بینه، برای خندونتون از هیچی دریغ نمیکنه، خجالت نمیکشه از اینکه شما رو تو جمع ببوسه، دوست نداره تنهایی عکس بندازه چون عاشق اینه تو تمام عکسها شما کنارش باشید، اون آدم براتون میشه کوه، کوهی که میشه تا ابد با امنیت آغوشش زندگی کرد،یه روزی که هیچ کس نیست اون یکی هست و خواهد بود...
***
من ایمان داشتم و دارم تو زندگی هممون اون یکی یا اومده یا بالاخره میاد، فقط کافیه دلمون رو بزرگ کنیم و به دیگران حسد نورزیم، برای دیگران عشق آرزو کنیم تا خدا عشق رو بهمون هدیه بده...

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دلتنگی ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آخرین برگ سفرنامه باران این است، که زمین چرکین است ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.