تراوشات ذهنی یک دیوانه...

ساعت 2 نیمه شبه و من ...

پیام یک دوست تا این ساعت بیدار نگهم داشته، نرگس در واکنش به استوریم تو واتس آپ پیام گذاشت ستاره ...

نمیدونستم چکار کنم، مدتهاست سعی کردم از خودم دور نگهش دارم، انگار دوست داشتم دور تمام کساییکه از ماجرای طلاقم خبر داشتن رو یک خط قرمز بکشم، دوست دارم با کسایی دوست باشم که از زندگی قبلیم خبرندارن، من و نرگس دوست 10 ساله بودیم، علاوه بر اینکه همکار بودیم و همسن، واقعا رفیق گرمابه و گلستان بودیم، چون هفته ای سه روز با هم میرفتیم استخر

تا اینکه از همسر سابق جدا شدم و به هیچ کس نگفتم، از جمله نرگس، بخاطر اینکه متوجه نشه ارتباطمو باهاش کم کردم، دیگه باهاش نمیرفتم استخر و خرید، قرارهای هفته ای یک روز رستورانمون رو میپیچوندم، تلفن هاش رو به بهانه مشغله جواب نمیدادم، یکسال گذشت تا اینکه نرگس فهمید جدا شدم، از خودم نشنیده بود ...

زنگ زد، گریه کرد، سرم داد زد، گفت همین الان میری آشتی میکنی، گفت تو چطوری دلت اومد ازش جدا بشی؟ گفت حتما یکی اومد تو زندگیت که جدا شدی، همه اینا رو با گریه و از روی دلسوزی میگفت،  تو زندگی من نبود ...

بعد از اون روز دیگه تلفناشو جواب ندادم، پیاماشو ریپلای نکردم و چون اداره نمیرفتم دیگه ندیدمش ...

تا امشب که گفت ستاره، و دلم لرزید، گفت میترسیدم بهت زنگ بزنم، گفت چند روز قبل از جلوی خونت رد شدم و ترسیدم بیام سراغت، خیلی حرف زدیم بهش قول دادم قبل رفتنم از ایران ببینمش، ولی هنوزم با خودم میگم کاش پیام نمیداد، من مدتهاست زندگی جدیدی شروع کردم، از هر حرفی که ختم بشه به زندگی قبلیم بیزارم، از هر کسیکه منو یاد گذشته بندازه دوری میکنم، مادرجان و پدرجان تو تمام این دو سال حتی یکبار حرفی از همسر سابق نزدن و این بنظرم یعنی اوج شعور و همدردی، کاش همه همین رفتار رو باهام میکردن ...

***

عنوان پستم عنوان یک کانال تو تلگرام بود، خوشم اومد

***

عشق، مدتهاست رنگ قشنگ  لحظه های زندگی منه ...

***

چند وقته خیلی دلتنگ بانو هستم، بانو  شاید تنها خاطره ای هست که دوست دارم فراموش نکنم ...




نظرات 5 + ارسال نظر
Celeste دوشنبه 27 مرداد 1399 ساعت 02:40 http://celeste.blogsky.com

من تازه پیوستم و دوست دارم همراهی کنم:)
با اجازه البته!

خوش اومدید

مرضیه شنبه 25 مرداد 1399 ساعت 19:19 http://because-ramshm.blogfa.com

آخ دختر که چقدر مقاومی و یک دنده!
یاد بانو بخیر

کاش نبودم، گاهی آدم دلش میخواد ضعیف باشه، حیف که پوستم کلفته ...
واقعا یادش بخیر ...

الی دوشنبه 20 مرداد 1399 ساعت 10:05

کار خوبی میکردی دوری میکردی
گذشته آدمها رو غرق میکنه
اون کاری که دلت میخواد و عشقت هست انجام بده، الانم برو زنگ بزن دکتر از خواب بیدارش کن یه"" براش بفرست

این تایم دکتر بیداره عزیزم، ۸ ساعت فاصله زمانی داریم

نسترن دوشنبه 20 مرداد 1399 ساعت 09:18 http://second-house.blogfa.com/

گاهی دوستان از سر دلسوزی و دوست داشتن ما طوری رفتار میکنن که بیشتر باعث رنجش ما میشه...
من در حدی نیستم که بخوام بگم چیکار کنید ولی از زندگی قبلی تون بیزار نباشید، اون زندگی باعث شده که قدر عشق و رابطه با آقای دکتر رو الان بدونید...البته این نظر منه و من تو زندگی شما نیستم، شاید کاملا اشتباه میگم
ولی برای خودم اینطور بوده که وقتی موارد منزجر کننده ذهنیم رو کم کردم خیلی بیشتر در آرامشم

من ترجیح دادم و میدم با اون ادمایی که وصلم میکردن به اون دوران کات کنم ، اینطوری حس کردم آرامش بیشتری دارم ...

حوا دوشنبه 20 مرداد 1399 ساعت 08:39

خیلی خوبه که دیگه کسی از زندگی گذشته ات صحبتی نمیکنه..
ولی گاهی نگاه کردن به گذشته و مقایسه با موفقیتهای حالا یه حس قوی بودن به آدم میده که لذتش خیلی خیلی بیشتر از ناراحتی اش هست...
امیدوارم در لحظه لحظه ها زندگی ات شادی باشه و امیدواری

مرسی عزیزم، دقیقا همیتطوره، امافکرش هم ازارم میده، ازدواج قبلی بزرگترین اشتباه زندگیم بود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد