از روزی که جنین هام فریز شدن تا زمان انتقال و حتی بعد از اون ناامیدترین بودم، نمیدونم چرا ولی با وجود اینکه دکترم باهام صحبت کرده‌ بود و گفته بود همه چیز از کیفیت جنین ها گرفته تا امادگی بدنم برای پذیرش بارداری عالیه ولی هر چی سعی مبکردم امیدوار باشم نمیشد، نااامیدی من از لحطه ای که دو تا جنین   رو داخل مانیتور نشونم دادن و  دقایقی بعد منقلشون کردن به بدنم و بهم گفتم میتونی بری خونه و دکترم تاکید کرد سعی کنم نخوابم و فعالیت عادی داشته باشم بیشتر هم شد، با خودم میگفتم مگه به همین سادگیه، چطوری میشه این سلول کوچیک بچسبه به بدن و شروع به تغذیه و رشد کنه، حال دیوانه ای رو داشتم که چون درک و فهمی از یک ماجرا نداره اون رو با شدت هر چه تمام انکار میکنه ...

دو روز اول علایم عجیب و غریب داشتم، زیر شکمم درد میکرد و‌ معده ام متورم شده بود و درجه حرارت شکمم انقدر بالا بود که انگار داخل بدنم اتیشی شعله ور بود, اما صبح روز سوم که از خواب بیدار شدم هیچ علامت و نشونه ای پیدا نکردم، شکمم باز صاف شده بود و دیگه داغ نبود، دل درد و‌کمردرد تموم شده بود و من حس میکردم اونا فقط دو روز تو بدن من زندگی کردن و زنده بودن و از اینکه نتونستم ازشون مراقبت کنم پر از درد و غصه بودم، روز خیلی سختی گذشت، روزی که خیلی زیاد گریه کردم ...  


نظرات 2 + ارسال نظر
تیلوتیلو پنج‌شنبه 23 اسفند 1403 ساعت 21:02

بقیه ش را هم بگو...
بگو که ولی اشتباه فکر میکردی و اتفاقا اون سلولها شدن قسمتی از وجودت و همین حالا دارن با شور و شوق زیاد در وجودت رشد میکنن و بهت یه عالمه امید و انگیزه دادند...

فدای شما دختر باهوشم

الناز چهارشنبه 22 اسفند 1403 ساعت 22:49

ای جانم ،الهی که هر دوتاشون بمونن واست و زندگیت پر از نور و امید بشه

مرسی الناز عزیزم، ایشالا خیلی دو قلو دوست دارم دختر و پسر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد