X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پنجشنبه نوشت

صبح زود خسته و خوابالود رفتم اداره، ساعت یک و نیم هم وقت آرایشگاه داشتم، صبحانه اداره رو دوست نداشتم و نخوردم و شعبه جدیدپنجشنبه ها نهار نمیدن، خلاصه همه جوره گرسنه و خسته بودم، همینطور که تو حال خودم بودم و داشتم فکر میکردم بعد از آرایشگاه برم خونه و ساعتها بخوابم که او برام پیغام فرستاد، یه عکس بامزه بود، یه کم در موردش شوخی کردیم و بعد گفت جمعه باید بره شرکت و نمیتونه بیاد و تو هفته میاد، حوصله ی غر زدن و بحث سر اداره ی کوفتی رو نداشتم، فقط نوشتم هر طور راحتی و بعد همون شوخی رو ادامه دادم، بعد از چند تا جمله گفت بعد از ظهر هستی بیام؟ گفتم تو که امروز تا آخر وقت شرکتی، گفت آره ولی ساعت 4 تا 7 کار خاصی ندارم، یه سری تغییرات هست که 7 به بعد باید اعمال کنم ( شغل او در واقع امورات سرور های مربوط به کلیه بانکهای کشور هست و بخاطر همین هم بیشتر کارهاش باید شبها که بانکها تعطیل هستن و روزهای تعطیل انجام بشه)، دیگه طاقت نیاوردم و شروع کردم به غر زدن در مورد اداره ی کوفتی (اسم محل کارش از این به بعد اینه Description: http://www.blogsky.com/images/smileys/107.png ) که تو برای من وقت نمیزاری و بعد از این همه وقت 2 ساعت میخوای بیای و از این حرفها...

وقتی دید خیلی دلم پره گفت ستاره امروز واقعا بیشتر نمیتونم بمونم، میخوای وسط هفته بیام که تا آخر شب بمونم، گفتم نه نمیشه، من وسط هفته کلا یا دانشگاهم یا اداره، همین امروز بیا، یه کتاب جدید خریدم دوتایی میشینیم میخونیم! گفت با  تو کتاب خوندن هم خوبه Description: http://www.blogsky.com/images/smileys/119.png

در ظاهر ناراحت بودم اما ته دلم کارش خیلی ارزش داشت، اینکه پنجشنبه 4 بعدازظهر که اوج ترافیک تهرانه از اون سر شهر بیاد پیش من و بعد دوباره ساعت 7 که ترافیک خیلی سنگین تره بخواد برگرده همونجا برام ارزش داشت...

رفتم آرایشگاه که خیلی شلوغ بود و وبا وجود وقت قبلی تا 3 اونجا بودم، بعد سریع اومدم خونه دوش گرفتم و اماده شدم، یکساعت بعد هم او رسید، از اومدن و دیدنش خیلی خوشحال بودم اما نمیدونم چرا مثل همیشه بهم خوش نگذشت، فکر میکنم استرس درس کابوس طور و پروژه های دانشگاه و اتفاقات اخیر محل کار روم بدجوری تاثیر گذاشته، حتی رفتارم هم مثل همیشه نبود و مدام سئوال و جوابش میکردم و گیر میدادم، کلا یه طور خاصی بودم که خوب نبود...

***

وقتی داشتیم در مورد مزایا و معایب کارش در اداره ی کوفتی صحبت میکردیم گفت ستاره دوست دارم وسط جنگل یه کلبه بگیرم برم اونجا دور از همه آدمها زندگی کنم، گفتم خیلی خوبه منم میام پیشت، گفت باشه بیا فقط شبا باید بری کلبه ی خودت Description: http://www.blogsky.com/images/smileys/107.png

بهم گفت دوستم داره، پرسیدم چقدر؟ گفت خیلییی، گفتم پس چرا من باورم نمیشه؟ گفت اگر دوستت نداشتم این ساعت از روز این همه راه نمیومدم برای دیدنت در حالیکه دو ساعت بعد دوباره باید برگردم، حق داشت یه کم ولی دلیل قانع کننده ای نبود، کلا جدیدا به همه ادمها شک دارم، نمیتونم باور کنم کسی رو، نمیدونم چرا...

***

شماره امید، همسر سابق و مهندس رو بلاک کرده بودم (هر وقت او میاد همین کارو انجام میدم)، آخرای شب دیدم امید 5 بار زنگ زده، نت رو هم که وصل کردم دیدم پیغام فرستاده و خواسته باهاش تماس بگیرم، گفت صبح زود رسیده ایران و فردا 2 ظهر برمیگرده (برای مراسم ختم عموش اومده بود، تنهایی، بدون احلام)، گفت فردا صبح (یعنی امروز) ببینیم همو، مثل دفعه قبل بهونه آوردم، گفت ستاره اگر برم دیگه تا زمستون نمی یام ها! گفتم اشکال نداره، برو، تو به قولات عمل نکردی بخاطر همینم نمیخوام ببینمت، گفت بخدا خیلی گرفتارم ستاره، ثبت شرکت و گرفتن اقامت و کارهاش تمام توانمو گرفته، اما دیگه آخراشه، گفتم اکی، اگر خیلی دوست داری منو ببینی شرکتت که تو کشور جدید راه افتاد برام دعوتنامه و پذیرش کاری بفرست، اون موقع هر روز میتونی منو ببینی، گفت باشه کی بهتر از تو، گفتم پس تا اون روز منو نخواهی دید...

***

در حالیکه تو آغوشش بودم گفتم اگر من از ایران برم تو چیکار میکنی؟ یه نگاهی بهم انداخت و گفتم منم میام باهات، از تصور روزی که مجبور بشم تنهایی برم و تصویر روزهایی که دیگه نبینمش چشمام پر از اشک شد...

***

وقتی میخواست بره اداره بهش گفتم منم میام تا یه جایی باهات (میخواستم برم رستوران محل کار برای این دور روز تعطیلی غذا بخرم، باماشین خودم)، خلاصه که دنبالش راه افتادم، ترافیک وحشتناک بود و از یه جایی به بعد گم کردیم همو، موقع خدافظی گفت ستاره حتما میخوام یه شب بیام دنبالت شام بریم بیرون، میدونم خیلی وقته بیرون نرفتیم و تو فکرش هستم، اما واقعا خیلی شلوغ بودم، میخواستم دوباره گله کنم اما سکوت کردم بازم خوبه خودش متوجه این مسئله هست...

***

هنوزم هر وقت به لحظه های اومدنش نزدیک میشه دخترک عاشق در حالیکه از شدت هیجان صدای قلبش رو میشنوه مشتاق و خوشحال از تراس سرسبزش خیره میشه به خیابون، هنوزم بعد از 6 ماه این تصویر برام زیباترینه...

 

 

[ جمعه 20 مهر 1397 ] [ 12:26 ] [ ستاره ] [ نظرات (1) ] | چاپ