X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شلوغ پلوغ

این روزا، برای خواب که هیچی، دلم برای بی دغدغه بودن همین یکماه پیش خودم ضعف میره، هر روز باید تا ساعت 7 بمونم اداره! به جبران روزها و ساعتهای دانشگاه، اما این فقط شامل 6 روز از هفته میشه، جمعه ها اولین کار من خوندن درس کابوس طور هست، کابوس طور که بود از اول اما از جلسه قبل یه طوری شدم رسما کم آوردم، استاد درس میده و من گیج و منگ به افق خیره میشم، خدایا یعنی میشه من میان ترم از 7 بگیرم 7 و دیگه یه هیچی فکر نکنم؟ (آخه 5 نمره هم حل تمرین و حضور غیاب و جزوه نوشتن داره و چون برای من درس جبرانیه تو معدلم بی تاثیره و فقط کافیه 12 بشم ) ، از طرفی مستحضرید که همیشه از برنامه نویسی فراری بودم، فراری، قبلا هم در دوره کارشناسی یه درس برنامه نویسی داشتم که همه تمرینای کلاسیم رو او انجام میداد، حالا با استاد راهنمایی پروژه برداشتم که میگه امکان نداره در رشته تو بدون برنامه نویسی بشه پذیرش گرفت! و گیر داده برای یه برنامه نویسی که خیلی هم کابوس طوره، از اون طرف اوضاع اداره به هم ریخته و بدلایلی از رئیس خیلی خیلی ناراحتم اما سکوت کردم و حتی اعتراضی هم نکردم،  ولی بدجوری دلم رو زده این کار ...

***

پنجشنبه تا ظهر اداره بودم، بعدش خانم خیاط زنگ زد که لباست آماده هست بیا برای پرو، از ظرفی کلی خرید و کار عقب افتاده داشتم که بدون کمک مادرجان پیش نمیرفت، رفتم دنبال مادرجان و اینچنین شد که وقتی رسیدم خونه 11 شب بود، همون لحظه مهندس زنگ زد، مردد بودم که جواب بدم یا نه، گفت دلم گرفته دارم تو خیابونا دور میزنم بیام دنبالت بریم دربند؟؟؟ الکی گفتم خونه مادرجانم هستم و اجازه نمیده این وقت شب بیام، آخه داشتم از هوش میرفتم و از طرفی حوصله اش رو نداشتم، بهونه آوردن من همانا و تا 2 نصفه شب حرف زدن همان، از هر دری سخنی گفت از خاطراتمون که تقریبا هیچ کدومش یادم نبود و برام مهم هم نبود، از اینکه او حیله گره و گولم زده و داره ازم سو استفاده میکنه و ... خیلی چیزای دیگه، ته ته حرفاش این بود که بیا دوباره مثل قدیما با هم باشیم، هزار بار بهش گفتم که واقعا برام یه دوست کاملا معمولیه، یه برادر، اما نمیدونم چرا باورش انقدر براش سخته، شایدم بشه بهش حق داد، باورش برای خودمم سخت بود یه زمانی، ساعت 2 با التماس خدافظی و قطع کردم، گفتم میدونم دلت گرفته و نیاز داری با یکی درد و دل کنی، اما من له ام، داغونم، خسته ام، عصبی و کلافه ام، خلاصه با دلخوری قطع کرد، بعد هم براش اس ام اس فرستادم که هیچوقت کسی رو که نمیشناسی قضاوت نکن (منظورم او بود که بهش گفته بود حیله گر!) ، تو دلم بهش حق میدادم البته، چون او رو نمیشناسه و بطور واضح داره بهش حسادت میکنه ...

***

خواب دیدم بچه دار شدم، یه نوزاد پسر، چقدر این روزا دلم میخواد مادر بشم، مسخرست نه؟ تا همین 6 ماه قبل که متاهل بودم حتی از فکر کردن بهش نفرت داشتم، حالا چی شده حس مادرانم زنده شده؟ امید به زندگیم زیاد شده شاید، نمیدونم خودمم، بچه خوابیده بود و منم نگران از اینکه این بچه 4 روزه بدنیا اومده ولی تا حالا چیزی نخورده در حال غر زدن به مادرجان بودم که زودتر شیرخشک بگیره براش، در همون حال چند تا پرنده اومدن تو خونه، یکیشون مثل ما آدمها حرف میزد ولی یادم نیست چی میگفت، تو دستم دونه ریخته بودم دونه ها رو میخورد و همزمان باهام حرف میزد، خواب خوبی بود، دلم روشن شد...

***

بهار بود و میون شکوفه های بهاری عکس گرفتیم، با چشمهایی که میخندید و قلبهایی که شاید تازه تازه داشتن عاشق میشدن، وقتی عکس رو دیدم با خودم گفتم بهار تویی ، حالا پاییز شده،  پرمشغله شدم و حسابی خسته و کلافه و بی حوصله، تو همین اوضاع و احوال ناخوشم که ذهنم درگیر هزارجور پروژه و کارهای سخته، یاد آغوشش میفتم، ناخودآگاه لبخند میاد رو لبم و میگم بهشت تویی...

***

خدایا از خیلی آدما دلم گرفته، آغوشت رو باز کن برام...

[ یکشنبه 15 مهر 1397 ] [ 22:05 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ] | چاپ