X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یکساعت زندگی

راستش از وقتی تو شرکت بشدت مشغول شده خیلی دارم رو خودم کار میکنم که بهونه گیری نکنم و گیر ندم، دارم سعی میکنم بیشتر درکش کنم چون میبینم خودش هم از شرایط موجود ناراضیه، مطمین بودم تو این سه روز هم حتما یکی دو روزش رو باید بره شرکت اما در این مورد چیزی نپرسیدم،  خب میدونم خودش آدم مذهبی و معتقدی نیست ولی تجربه ناخوشایند من با امید که دقیقا تو همین ایام اتفاق افتاد باعث شد به دیدنش تو این دو روز حتی فکر هم نکنم، کل چهارشنبه خونه مادرجان بودم و دیشب هم از سرشب تا دیروقت همگی خونه مادربزرگ بودیم و دیدارها تازه شد،ساعت حدودای 1 بود برگشتم خونه، تو کل مسیر بارون قشنگی میبارید و منم باهاش میباریدم، کلا دلم گرفته بود و سخت دلتنگ بودم...

 امروز از صبح بیدار شدم، خونه رو مرتب کردم، یه کم در مورد پروژه هایی که این ترم باید انجام بدم سرچ کردم، دو تا نامه تهیه و برای اساتید مربوطه ایمیل کردم، نهار خوردم و هزار بار تلگرام رو چک کردم، اما خبری از او نبود، حدودای 2 ظهر بی حوصله و کلافه  رفتم تو تخت و خوابیدم، نیم ساعت بعد گوشیم زنگ خورد، او بود، وقتی فهمید خواب بودم کلی عذرخواهی کرد و گفت بخواب بعدا تماس میگیرم، گفتم نه دوست دارم از خواب بیدارم کنی یه کم صحبت کردیم، گفت دو روز گذشته رو کلا خونه بوده و امروز صبح هم با مادرش رفته بهشت زهرا پیش پدرش، گفت غروب باید بره شرکت بخاطر اینکه ساعتها امشب یکساعت میره عقب و تنظیم ساعت دستگاهها و سرورهای بانکها به عهده خودش و همکارانشه، بعد گفت اگر خونه ای بیام ببینمت، گفتم بیا، گفت پس من یک ربع دیگه میرسم!  وقتی خونه ها نزدیک هم باشه این مشکل هم وجود داره دیگه، یعنی انقدر حول شده بودم نمیدونستم تو یک ربع باید چکار کنم، فقط وقت شد برم دوش بگیرم و لباس عوض کنم، موهامو همونطوری که خیس بود ریختم دورم و در حال زدن رژ بودم که زنگ خونه رو زد، یه تی شرت یشمی تیره پوشیده بود با شلوار کتون یشمی، گفت جمعه قبل که اومده بود پیش من و بعد رفته بود شرکت یکی از همکاراش بهش میگه لباست رنگی شده! نگاه میکنه میبینه دو جای تی شرتش رژ لبیه!  خلاصه امروز فکر کنم بخاطر همین تیره پوشیده بود که رسوایی به بار نیاد 

یه عالمه بستنی خریده بود و به محض اینکه از در وارد شد گفتم میدونستی قدیما این شکلی میرفتن خاستگاری؟ گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی یهویی زنگ میزدن میگفتن ما پشت در هستیم که دختره وقت نکنه آرایش کنه، خلاصه کلی خندیدیم، خیلی روز خوبی بود، کلی از از گذشته ها حرف زدیم، گفت بنظر من آدمها مدتی از ازدواجشون که میگذره دوست داشتنشون کمرنگ میشه، گفتم پس خوب شد زنت نشدم، چون بعد از چند وقت طلاقم میدادی، گفت فکر کنم برعکس تو طلاقم میدادی، از احساسات اون وقتامون گفتیم، از اون پلیور صرمه ای که هر وقت میپوشید هزار برابر عاشقش میشدم، وقتی داشتیم حرف اون وقتا رو میزدیم عکس روی دراور رو آورم و نشونش دادم، عکسی بود که دقیقا تو همون روزا انداخته بودم، گفتم ببین چقدر خوشگل بودم، گفت خیلی خوشگل بودی ولی بنظر من الان خوشگل تری، منم که هی پروانه بود تو دلم بال بال میزد، موقع رفتن بهش گفتم یه چیزی میگم نه نگو، گفت چی؟ گفتم میشه ساعتها رو دو ساعت عقب بکشی من یه کم بیشتر بخوابم؟ طفلک مونده بود چی بگه، چون در هر صورت متهم میشد، خلاصه که همینقدر شاد و شنگول و خوشحال و با کلی انرژی مثبت دارم میرم به استقبال پاییز، خدایا مرسی 

***

همین الان از دانشگاه اومدم اداره، بالاخره 6 واحدم از ارشد قبلی تصویب و پذیرفته شد و انگار باااار سنگینی از رو شونه هام برداشته شد، چه خوب که همه روزهای شنبه انقدر قشنگ و شاد شروع بشن 

[ جمعه 30 شهریور 1397 ] [ 20:22 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ] | چاپ