X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

تنهایی

انقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد، در و دیوارای خونه انگام بهم نزدیکتر و نزدیکتر میشدن، اصلا اوضاعی بود، تصمیم گرفتم اماده بشم برم بیرون بلکه آب و هوایی عوض کنم، با همون ریخت و قیافه زدم بیرون و رفتم پارک نزدیک خونه، این پارک خیلی خیلی خیلی برای من نوستالژیکه و خیلی هم زیباست، اولین بار بود تنهایی میرفتم اونجا، راستش خجالت میکشیدم با خودم گفتم تنهایی برم پارک که چی؟ این همه آدم دسته جمعی یا حداقل دوتایی اومدن اونوقت من برم اونجا همه نگام میکنن، باورتون نشه شاید چون خودمم چیزی رو که میدیدم باورش برام سخت بود، اما بیشتر افراد تنها بودن، مخصوصا دخترا و پسرای جوون، یکی برای خودش تو پیست تنهایی میدوید، بعضی ها دوچرخه سواری میکردن و خیلی ها تنهایی رو نیمکت با موبایلشون  مشغول بودن، من اما ننشستم اون روز، ولی از شما چه پنهون راه خروجی رو گم کردم و مجبور شدم نزدیک یکساعت راه برم تا به درب خروجی برسم، از بس بزرگه  این پارک، پیست دوچرخه سواریش عااالیی بود جمعه رفتم خونه خواهر جان دوچرخه شوهرخواهر رو برای مدتی نامشخص قرض گرفتم (اگر ازش خوشم بیاد پسش نمیدم آخه شوهرخواهر خیلی وقته گذاشتش گوشه خونه خاک میخوره!) ، البته فعلا فرصت نشده برم اما بعد از سفرم حتما شروعش میکنم...


دیدن تنهایی آدمها یه کم به زندگی امیدوارترم کرد، تا قبلش فکر میکردم تنها تر از من وجود نداره

***

داستانی داریم با خواهر جان و این سفر، بهش میگم حتما باید بریم پارک آبی، پس یادت باشه مایو بیاری، میگه من مایو نمیپوشم تو هم اجازه نداری بپوشی، گفتم آخه چرا؟ میگه اگر ایرانی ها اونجا نبودن میشد، اماچون ایرانی های دیگه ای هم هستن اجازه نداری مایو بپوشی...

***

یه پارچه حریر داشتم با زمینه زرد و گلهای رز سفید، مدتها بود فکری بودم چی بدوزم باهاش که یهویی یه مدل پیراهن خیلی خوب دیدم مناسب این سفر، پارچه رو دادم مادرجان و خواهر جان بدن به خانوم خیاط تا فوری و سریع برام آمادش کنه، امروز خواهرجان میگفت به خانم خیاط گفته قدش تا نوک پام باشه! و بعد مادرجان هم به خواهر گفته ستاره گناه داره چرا به خیاز گفتی بلند بدوزه، بعد از کلی خنده به خواهرجان گفتم نیازی به ناراحتی مادرجان نیست، پنجشنبه که رفتم برای  پرو میگم کوتاهش کنه

***


[ دوشنبه 8 مرداد 1397 ] [ 11:39 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ] | چاپ