X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

1365/5/1

 از مدتها قبل برای این روز تدارک دیده بودم، برای یک سورپرایز، برای یک روز شیرین کنارش بودن، اما نشد، دوست ندارم بنویسم که چرا نشد، ولی نشد،

بجاش ساعت 7 صبح پیغام تبریک فرستادم، وقتی آنلاین شد و پیغاممو دید ازم تشکر کرد، چند دقیقه بعد هم عکس تلگرامش رو بعد از حدود 8 ماه عوض کرد، عکسی که تو کافی شاپ انداخته بود، با کی؟ نمیدونم...

ولی عکس رو که دیدم انگار همه وجودم شعله ور شد، این مهم نبود که چه کسی اون طرف میز نشسته و این عکس رو گرفته، ولی اینکه او انقدر وقت داشته تو روز روشن بره کافی شاپ و اینطوری به دوربین لبخند بزنه، اما برای من، منی که یکماه تو فکر هدیه و سورپرایز کردنش بودم وقت نداره بدجوری منو به قهقرا برد...

***

دستبند طلایی که هر وقت میدیدمش با خودم تصور میکردم تو دستهای کشیده و زیبای او چقدر دلنشین میشه، جعبه موزیکال طرح گیتار با اون آهنگ love story و دخترکی که روی نت هاش میرقصید، شمع های لیزری  happy birthday که فروشنده گفته بود هر چقدر هم روشن باشه تموم نمیشه و بادکنک های قلبی قرمز، همه و همه انگار جون گرفته بودن، روبروی من نشسته بودن و بهم دهن کجی میکردن،

***

اون روز، یک روز تاریخی بود تو زندگی من، روزی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم، یکم مرداد، روزی بود که از کسی که عاشقانه میخواستمش بدم اومد، آه که چقدر تلخه این زندگی، دیگه دلم به هیچی نیست، دیگه دعا نمیکنم، دیگه از خدا چیزی نمیخوام، دیگه به خدا اصرار نمیکنم، دیگه اصلا امیدی به خدا ندارم، با خدا خیلی حرف زدم، گفتم خدایا اگر قرار بود تهش این باشه چرا من اون خواب رو دیدم؟ اصلا چرا بعد از 12 سال دیدمش؟ چرا یهویی پرت شد وسط زندگیم؟ فقط میخواستی منو بسوزونی؟ میخواستی بهم یادآوری کنی یه روزی بزرگترین نعمت زندگی، یعنی عشق او رو دو دستی تقدیمم کردی و من بهش پشت کردم؟ میخواستی نشونم بدی دل شکوندن چه حسی داره؟ میخواستی ثابت کنی دنیات دار مکافاته و همونطوری که من یه روزی با غرور دلشو شکوندم اونم میتونه منو بشکنه؟؟؟

آفرین، تونستی، تونستی بنده ی امیدوارتو از خودت ناامید کنی، تونستی کاری کنی که همه آرزوهای قشنگم در یک آن دود بشن و برن هوا، تونستی از بنده ای که هر لحظه شکرت رو میگفت یه کافر تمام عیار بسازی،

***

 چقدر نوشتن این پست تلخه، قرار بود بیام از قشنگترین اتفاق زندگیم بگم، قرار بود بیام از بودن همیشگی اش بنویسم،  اما نمیتونم ادامه بدم، دیدن این حجم از بی تفاوتی از هر کسی برام قابل تحمله اما از او نه، هر کس دیگه ای بجز او بود ادامه میدادم اما من او رو همیشه همونطوری که 12 سال قبل بود میخواستم اینکه کار و مشغله اش زیاد شده توجیه خوبی برای من نیست، چون عمیقا باور دارم آدمها هرچقدر که هم مشغله داشته باشن برای کسیکه براشون عزیزه یه وقت ذخیره دارن، چقدر تلخه این روزا، از من انگار فقط خاکستر مونده، اما عجیبه که از این خاکستر هم عشق شعله میکشه...

خدایا دیگه باهات حرفی ندارم، فقط اینو بدون جواب دلمو خودت باید بدی، همین...

***

بعدا نوشت:

خداجون درسته باهات قهرم، ولی مرسی بخاطر وجود پروانه که انقدر بهم نزدیکه و همیشه برام وقت میزاره انقدر که اصلا حس نمیکنم 5 ساله کیلومترها ازم دوره، دوست خوشگلم  دیروز در حالیکه تو فرودگاه بود و از یک ماموریت کاری به ممفیس برمیگشت بهم زنگ زد  و خبر داد قطعا شهریور میاد ایران، از الان دلم برای بغل کردنش و یه عالمه حرف بینمون که هیچوقت تمومی نداره پر میکشه، یکی دیگه هم شهریور داره میاد که نمیتونم بگم کیه، هرچند خیلی تلخم این روزا ولی چه خوب که قراره شهریورماهم زیباتر از ماههایی که گذشت بشه و بشه ماه دیدار یاران قدیمی و وفادار...


از قدیم گفتن من و او دعوا کنیم دیگران باور کنند، قهر نیستیم بخدا، کات هم نیستیم، اما من دارم کم کم خودمو اماده میکنم برای دل کندن، چون بقول  خواهر جان دیگه فرصتی برای اشتباه کردن و وقتی برای تلف کردن ندارم...


راستی من دوشنبه آینده دارم میرم یه سفر 9 روزه و جذاب به خارج از مرزهای ایران، و این روزها چون خیلی مشغولم شاید نشه پست بزارم، اما برگردم حتما با کلی عکس و یک سفرنامه ی شیرین میام، اگر گفتین کجا و با کی؟


راستی برنامه شکرگزاری رو ترک کردم، فعلا با خدا قهرم خب

تو این مدت کلی پست نوشتم و منتشر نکردم، بعضی از قابل انتشاراشو پابلیک میکنم...

[ سه‌شنبه 2 مرداد 1397 ] [ 14:47 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ] | چاپ