X
تبلیغات
زولا

من همه محو تماشای نگاهت...

یادتونه گفته بودم هر وقت یادش میفتم اولین چیزی که تو ذهنم میاد چیه؟  خنده هاش! و همیشه تو دلم کلی قربون صدقه ی خنده هاش میرم، دوشنبه که اومده بود پیشم پشت میز نهارخوری روبروی هم نشسته بودیم  و داشت برام تعریف میکرد که رفته تولد پسرخواهرش و کلی رقصیده و با برادر و دامادشون مسخره بازی درآورده و همزمان با صحبتهاش میخندید، حرفهاشو میشنیدم اما بیشتر حواسم به لبخندش  بود، یه جورایی محو لبخند و مخصوصا دندونهاش بودم که بنظرم خیلی خوشگلن و تو دلم میگفتم قربون خنده هات برم انقدر قشنگه...

چند دقیقه بیشتر از این تفکرات نگذشته بود که لبخند زدم، یهویی گفت قربون خنده هات برم انقدر قشنگه (دقیقا همون جمله ای که خودم تو ذهنم بهش گفته بودم) اینو که شنیدم لبخندم عمیق تر شد...


***


بهم گفت خیلی دوستت دارم، پرسیدم چرا؟ گفت دوست داشتن که چرا نداره، یه عالمه دوستت دارم  بی دلیل...


***


همین که رسید و نشست رو مبل یه لیوان آب دادم دستش، خودمم نشستم کنارش، گفتم دلم برات تنگ شده بود، گفت منم همینطور، نمیزان که (منظورش اداره بود) امروز هم پیچوندمشون چون شب باید زودتر برم خونه آخه برادرم اونجاست، با اخم پرسیدم یعنی کی میری؟ گفت حول و حوش 10-10:30 میرم، خندم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم که 10 خیلی هم زود نیست (بعدش دیگه وقته خوابه خب)   آخه صبح زود باید میرفتم شرکت و احتمالا اگر خودشم نمیخواست 10 به زور راهیش میکردم


***


باهاش قهرم دوباره، چون دیروز که اعلام شد استادیوم برای تماشای فوتبال باز شده و بلیط هاشو میفروختن زنگ زدم بهش و این خبر مهم رو با ذوق و شوق دادم، گفت خودم خبرشو دیدم تو تلگرام ولی نمیتونیم بریم، چون باید تا ساعت 9 بمونم اداره! کار زیاد، همون چیزی که آزارم میده، فعلا سر سنگینم حالا تا ببینیم تو بازی پرتقال جبران میکنه یا نه

[ چهارشنبه 30 خرداد 1397 ] [ 13:30 ] [ ستاره ] [ نظرات (1) ]