دلخوشی ها کم نیست...

 این روزا، دلم به چیزایی خوشه  که یه روزایی (قدیم ترها که مجرد بودم)  اصلا فکر نمیکردم بتونه دلیلی برای دلخوشی و خوشحالی باشه، اینکه در هر ساعتی از شبانه روز که دوست داشته باشم میتونم به او زنگ بزنم و نگران این نباشم که ممکنه نتونه جوابم رو بده، اینکه  دست در دست هم هر جایی که دلم میخواد باهاش برم و نگران این نباشم که کسی ما رو با هم ببینه، اینکه وقتی پیشش هستم و موبایلش زنگ میخوره نگران جواب دادن یا ندادنش نباشم چون میدونم نفر سومی (از نظر رابطه) پشت اون خط نیست،  اینکه زمان دیدارهامون معمولا خیلی طولانی هست و هیچکدوم نگران چیزی نیستیم، و مهمتر اینکه از عذاب وجدان و خیانت خبری نیست...

همه اینا وقتی به ذهنم رسید که او طبق روال همیشه بهم زنگ نزد، منم نزدم و با خودم گفتم شاید جایی باشه که نتونه صحبت کنه، وقتی تماس گرفت و بهش گفتم منتظر بودم زنگ بزنی گفت خیلی سرم شلوغ بود فراموش کردم و بعد با تعجب گفت خب خودت زنگ میزدی عزیزم! بهش گفتم نزدم چون فکر کردم حتما جایی هستی و نمیتونی صحبت کنی، گفت نه عزیزم، چرا نتونم صحبت کنم؟ تو هر ساعتی از شبانه روز خواستی و هر وقتدوست داشتی باهام تماس بگیر، نمیدونید شنیدن این چیزی که  احتمالا تو همه رابطه ها خیلی معمول هست برای من چقدررر شیرین بود 

***

دیروز رفته بودم دانشگاه قبلی برای انجام یه سری کارهای اداری، رفتم دانشکده سابق او، همون جایی که سایت کامییوتر بود و برای اولین بار همدیگر رو دیده بودیم، حالا تبدیل شده بود به سالن مطالعه، وقتی وارد شدم یه جورایی تمام کساییکه اونجا بودن سرشون رو برای لحظاتی بالا آوردن و نگاهم کردن، فکر کنم یه حرکت ناخودآگاهه که وقتی فرد جدیدی وارد میشه همه نگاه میکنن به امید دیدن یک اشنا، شاید به همین دلیل بود که او منو دید و چه خوب که من رو دید 

***

یک عکس قدیمیش رو که از ف.ی.س ب.و.ک.ش برداشته بودم براش فرستادم، عکس مربوط به همون سالی بود که برای اولین بار همدیگر رو دیدیم،  بعد نوشتم چطور دلم اومد بهت نه بگم؟ گفتم دلم برای اون روزات تنگ شده، عکس قدیمی خودمم براش فرستادم، ازش پرسیدم تو هم اون روزای منو بیشتر از الانم دوست داری؟ گفت نه فرقی نداره! گفتم اما من دیگه مثل اون روزا دوست ندارم، با تعجب پرسید چرا؟ گفتم چون الان خیلی بیشتر دوستت دارم، حسابی خوشحال شد فکر کنم


[ پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ] [ 09:17 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]