خاطرات تلخ

اشک رازی ست،

لبخند رازی ست،

عشق رازی ست...


***


دیروز بعد از سالها دوباره ف.ی.س ب.و.ک.م رو تو موبایل فعال کردم، رفتم یه دوری زدم، عکسهای او رو دیدم و کلی تو دلم قربون صدقه اش رفتم که تو تمام عکسها از همه یه سر و گردن بلندتره، تمام عکسهاشو سیو کردم و بارها و بارها به تماشا نشستم، شب موقع خواب دوباره رفتم تو ف.ی.س ب.و.ک تا عکسهای زندگی قبلی رو پاک کنم، رفتم تو قسمت پیامها، باورم نمیشد مکالمه ی 5 سال قبل من و او هنوز اونجا باشه، در تمام این مدت فکر میکردم آخرین بار تو وایبر باهاش صحبت کردم، اما اشتباه بود،  احساس میکردم ته این نوشته ها و جمله ها یه تلخی عجیبی هست، یه عشق ممنوع، یاد حرف همین دو سه هفته پیش او افتادم که گفت خیلی میومدی تو ذهنم ولی هر بار سعی میکردم از ذهنم دورت کنم، مهمترین جمله ای که از این دیالوگ تو این سالها تو ذهنم مونده بود این بود که بهش گفتم برام رزومه بفرسته بدم به همسر، ولی اگر استخدام شد به همسر نگه یه روزی خیلی دوستش داشتم، گفت نگران نباش، به همسرت نمیگم یه روزی خیلی دوستت داشتم، حرفهامونو خوندم، و بعد با یادآوری اون روزها تا ساعتها گریه میکردم و گریه ام بند نمیومد، شانس آرودم او خوابیده بود چون اگر بیدار بود زنگ میزدم بهش، و مسلما با شنیدن صدای گریه من اوقات اونم تلخ میشد...


حرفهای 5-4 سال قبل...















* به پیشنهاد او تصمیم داشتیم آخر هفته که تعطیلات هست با دالاهو بریم تور سوباتان، گفت قبلا رفته و خیلی جای قشنگیه، امروز که رفتیم تو سایت دیدیم پر شده

 پروانه خدا نکشتت با اون پیش بینی عجیب غریبت در مورد عید فطر که فکر کنم داره به واقعیت میپیونده

[ یکشنبه 20 خرداد 1397 ] [ 08:31 ] [ ستاره ] [ نظرات (4) ]