سفر

سه شنبه طی یک تصمیم یهویی  با خواهرجان رفتیم قشم راستش اصلا دلم به رفتن نبود مخصوصا که از قبل با او برنامه ریزی کرده بودیم برای سه شنبه و یک روز طولانی عاشقانه، اما دوشنبه خواهرجان تماس گرفت   که بیا بریم قشم و خیلی هم اصرار کرد، انقدر که دیگه راضی شدم، دوشنبه وقتی به او گفتم دارم میرم سفر خیلی جا خورد، و متاسفانه نتونست بیاد پیشم چون تو اداره خیلی درگیر بود و تا دیروقت اونجا بود، اما در کل خیلی خوش گذشت و حال و هوامو عوض کرد این سفر،دیدارمون موکول شد به تعطیلات 14 خرداد

***

یادتونه گفته بودم امید قرار بود برام دلار بگیره و نشد، دیروز تماس گرفت و گفت اکی شده، بعد هم کلی اصرار کرد که منو ببینه،  اصلا دلم نمیخواست ببینمش، با وجود او تو زندگیم دلم هیچ کس رو نمیخواد، گفتم روزه ام و خیلی خسته، خلاصه که  از اون اصرار بود و از من انکار، گفت میخواد شنبه بره امارات و تا مهر برنمیگرده، گفتم باشه مهر ماه ببینیم همو،  اما به حرفم گوش نداد گفت دارم میام و خدافظی کرد، نزدیکای افطار تماس گرفت که بیا پایین بریم افطاری بخوریم، انقدر خسته و بی حال بودم که برای افطاری هیچی درست نکرده بودم، از طرفی اصرارهای امید و اینکه به هر حال روزگاری عاشقش بودم  و  در هر صورت برای تحویل گرفتن دلارها باید میدیدمش دست به دست هم دادن تا قبول کنم باهاش برم بیرون، وقتی منو دید چشماش برق میزد، گفت خیلی دلتنگم بوده، من همینطوری مثل آدم اهنی به حرفاش گوش میدادم و سر تکون میدادم، بهش نگاه میکردم و بنظرم بیگانه ترین آدم روی زمین میومد، کی اینقدر عاشق او شدم که کل دنیا از یادم رفت؟ خودمم نمیدونم فقط میدونستم وجودم از او پر شده و هیچکس حتی امید برام اهمیتی نداره، گفت دلت برات شده بود ستاره؟ گفتم نه، گفت کاملا مشخصه! بعد علتش رو پرسید، گفتم امید من برای کسی تب میکنم که برام بمیره (ضرب المثل رو از قصد برعکس گفتم) اما تو که برای من نمردی که من برات تب کنم،  هر چند وقت یکبار میای و میری، اگر دوستم داشتی هیچوقت احلام رو نمیگرفتی! بهش حمله ور شده بودم و هر چی تو دلم بود میگفتم، با چشمانی متعجب با این روزهای ستاره ای مواجه شده بود که دیگه خودشم خودش رو نمیشناسه، گفت تو خسته ای ستاره، روزه بودی و حرفات رو میزارم به حساب همینا، برای اینکه موضوع صحبت رو عوض کنه از سفرم پرسید، براش تعریف کردم که یه شب با خواهرجان رفتیم روستای هولور برای مادرجان طلای اماراتی خریدیم گفت خب برای خودت هم میخریدی، گفتم یه مدل دستبند دیدم که خوشم اومد اما سایز یک برام بزرگ بود و آقای فروشنده گفت این سایز دست من صفر! هست (اولین بار بود میشنیدم النگو و دستبند سایز صفر وجود داره، تو تهران چنین چیزی ندیده بودم هیچوقت!)  اما دستبند صفرش رو همین شب قبل فروخته و در حال حاضر فقط النگوش رو داره،منم که از النگو خیلی بدم میاد، حس خفگی بهم دست میده!  بعد با یه حسرتی اضافه کردم ولی امید خیلی خوشگل بود ، گفت عکسش رو داری؟ عکسش توی گوشیم بود نشونش دادم، گفت برام تلگرام کن عین همین و حتی خوشگل ترش رو برات میخرم!

یه کم اوقات تلخیم کم شد و عکس رو براش تلگرام کردم، من در مورد طلا با کسی تعارف ندارم اینم از ماجرای شنبه شب من...

***

شوهرخواهر رفته سفر و امشب یه دورهمی دخترونه با مادرجان، خواهر، خاله کوچولو و فندوق دارم، آخر شب برمیگردم خونه چون فردا روز من  و او هست

***

وقتی با امید رفتم بیرون حس وحشتناک خیانت داشتم، من بارها و بارها وقتی متاهل بودم با امید بیرون رفته بودم و هیچوقت حس بدی نداشتم، اما اینبار با همیشه فرق داشت، عصبی و کلافه بودم از این دیدار، و حس تلخ و خیلی بدی بود...

***

به امید گفتم چرا دفاع نمیکنی تموم بشه؟ (منظورم تز دکتراش بود)، گفت میخوام یک ترم دیگه تمدیدش کنم، پرسدیم چرا؟ گفت دلم نمیاد دفاع کنم، دوست ندارم برای همیشه از ایران برم...

***

یه چیزی بگم؟ حالا که تمام پولهای ایرانی ام رو به دلار تبدیل کردم یه حس امنیت خاصی دارم، شایدم دلار ارزون بشه (که البته خیلی بعیده) اما مهم همین حس این لحظه هست...

***

جنگل حرا، برای اولین بار هست خرچنگ میگیرم دستم، اولش بلد نبودم چطوری بگیرمش چنگکش رو فرو کرد تو دستم و جیغم رفت هوا، البته فقط دستم قرمز شد، اما بعد یاد گرفتم چطوری بگیرمش که گازم نگیره، تو چشماش یه فحش خاصی هست موهام بخاطر شدت رطوبت هوا این شکلی شده


[ سه‌شنبه 8 خرداد 1397 ] [ 11:07 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]