دهه سوم زندگی

دهه سوم زندگی، یعنی فاصله 20 تا 30 سالگی دهه ی عجیبیه، فکر میکنم تغییرات بنیادین در دیدگاه آدمها در همین دهه اتفاق میفته و تصمیماتی که در این دهه گرفته میشه تقریبا تمام سالهای باقیمانده عمر رو متاثر میکنه، من طی این 10 سال تصمیمات زیادی گرفتم که میتونم بگم تقریبا همشون اشتباه بودن:


ترک یک عشق واقعی و دو طرفه (او) ترم 2 کارشناسی، دوباره ترک یک عشق واقعی و دوطرفه ترم 7 کارشناسی فقط و فقط بخاطر ادامه تحصیل در مقطع ارشد (قبلا در مورد این ماجرا گفتم (عنوان پست عشق هست) آقای عاشق که برای ادامه تحصیل رفت سوئد و مادرجان بخاطر تمکن مالی زیاد ایشون رو رد کردن، چون از نظر مادرجان مردهایی که زیادی پولدارن فاسدن!)، انتخاب رشته نامناسب در مقطع ارشد، دوباره ترک یک عشق واقعی و دوطرفه (امید)،  کنار گذاشتن علم و انتشار مقاله و مهاجرت برای همیشه همزمان با دریافت اولین حقوق کاری، دوباره کنار گذاشتن یک عشق واقعی و دوطرفه همزمان با ترک اولین شغل (مهندس که بعد از یکسال دوستی همزمان با خاستگاری همسر رسما و از طریق خواهرش درخواست ازدواج کرد) ، شروع به کار مجدد علیرغم تلاشهام برای مهاجرت و آشنا شدن با همسر، ازدواج عجولانه و احساسی، و طلاق نگرفتن درست زمانی که باید اینکار رو انجام میدادم (4 سال قبل وقتی به خیانت همسر پی بردم و عشقم بهش در یک لحظه و برای همیشه نابود شد)...


***


این حرفها رو کسی میزنه که مدرک کارشناسی و ارشدش رو در مقطع روزانه از یکی از بهترین دانشگاههای تهران گرفته، دو سال عضو بنیاد نخبگان بوده، کاردولتی و با امنیت شغلی بالا و درآمد نسبتا خوبی داره، و نسبت به همسن و سالاش از نظر مالی میشه گفت شاید یک سر و گردن بالاتره! ولی شکست خورده دوستان و با وجود آدمهای زیادی که دور و برش هستن بدجوری احساس تنهایی میکنه، تنها توصیفی که در حال حاضر از خودم دارم همینه، یک آدم شکست خورده که تازه تو سن 31 سالگی دستاش رو گذاشته رو زانوهاش و میخواد بلند بشه، اگر بتونه، اگر بزارن...


***


* همه این اراجیف وقتی اومد تو ذهنم که مهندس دقایقی قبل از نوشتن این پست تماس گرفت و گفت برام عینک آفتابی گذاشته کنار که مطمئنه  زیباترین عینکی هست که تو تمام زندگیم داشتم!(شغل دوم مهندس واردات عینک آفتابی هست)، ازش خواستم هر موقع مسیرش افتاد طرف اداره عینک رو برام بیاره که گفت روزه هست! و من واقعا داشتم شاخ درمی آوردم! روزه؟ نماز؟ آدمی که به همه اینا میخندید، کلی قسم خورد تا باورم شد، گفت فلسفه روزه گرفتن و نماز خوندنش خیلی مفصله و وقتی منو دید برام تعریف میکنه، منم که این روزها رسما" رد دادم، هرکی میخواد منو ببینه نه نمیشنوه ازم، چرا؟ نمیدونم، احساس میکنم  با طنابهای نامرئی به گذشته ها وصلم و فقط و فقط یک نفر میتونه منو از بند گذشته ها رها کنه، فکر کنم لازم نیست بگم اون یک نفر کیه چون همتون میدونید...


* ذهنم درگیر اراجیف و توهمات عجیبیه این روزها، انقدر که برای اولین بار تو زندگیم  حتی به خودکشی  هم فکر کردم، مادرجان و پدر نگرانم هستن، هر چند نمیدونن من جدا شدم ولی میدونن تنها زندگی میکنم،  با این وجود حتی حاضر نشدن یکبار بیان دیدنم، (تو همین مدت خواهرجان دو بار اومد)، چرا نیومدن؟ نمیدونم، ولی شاید لازمه، دیگه باور دارم بجز خدا هیچ کس، مطلقا هیچ کس رو ندارم، و از خودش خواستم کسی رو به زندگیم بفرسته که با وجودش هرگز به کسی نیاز نداشته باشم، حتی به خانوادم،


* تک تک این خط ها رو با بغض نوشتم، خیلی دلگیرم، نپرسید چرا و از چه کسی، فقط بگم از دیروز صبح تا الان اشکام بند نمیاد، واقعا بند نمیاد


[ دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ] [ 12:25 ] [ ستاره ] [ نظرات (7) ]