X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

تلخ مثل زهر...

امید اومده ایران،  زنگ زد محل کارم، بهش گفتم جدا شدم، اول باورش نشد، بعد دعوام کرد و شروع کرد به نصیحت کردن، اون حرف میزد و من بی صدا اشک میریختم، خیلی چیزا گفت، گفت تو فکر کردی همه زن و شوهرا تو زندگیشون خوشحال و خوشبختن؟ فکر پدر و مادرتو کردی وقتی داشتی جدا میشدی؟ فکر کردی بعد از این چطوری میخوای تو ایران زندگی کنی؟ گفتم نمیخوام تو ایران زندگی کنم! برام مهم نیست دیگران چه فکری در مورد من میکنن، حتی برام مهم نیست تو دیگه دوستم داشته باشی یا نه! گفت با این کاری که کردی دیگه دوست ندارم، گفتم عالیه، پس منم دیگه دوست ندارم!
اینو که گفتم یه کم ملایم تر شد، گفت ستاره عزیزم یه کم بیشتر فکر کن، فکر کردی من خوشبخت و خوشحالم؟ فکر کردی همه زن و شوهرا با هم خوبن فقط تو مشکل داری؟ تو فقط زندگی خودتو خراب نکردی، زندگی پدر و مادرت رو خراب کردی، نباید خودخواه باشی، باید به اونا هم فکر کنی، گفتم فکر کردم، 5 سال فقط بخاطر مادرم تحمل کردم، اگر بخاطر مادرم نبود همون روزی که من رو تا سر حد مرگ کتک زد جدا میشدم، گفت یکبار این اشتباهو کرد و بعدش دیگه اتفاق نیفتاد، گفتم امید قبول داری یه چیزایی حتی یکبار هم نباید اتفاق بیفتن؟ گفت آره قبول دارم، ولی میدونم تو بی دلیل جدا شدی،  همچنان اشکام جاری بودن ولی بی صدا، صحبتمون که تموم شد گفت برو صورتتو بشور تو اداره خوب نیست کسی بفهمه گریه کردی! و با این حرفش گریه ام شدید تر شد، هنوزم دارم گریه میکنم، بطور اتفاقی و شانسی امروز هیچ کدوم از همکارام نیستن و تو اتاق تنهام، انقدر گریه کردم سرم بشدت درد میکنه، دلم از همه ی دنیا گرفته...
[ یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 ] [ 10:50 ] [ ستاره ] [ نظرات (9) ]