پست ثابت: آدرس وبلاگ قبلی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ پنج‌شنبه 4 شهریور 1395 ] [ 12:36 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

یکساعت زندگی

راستش از وقتی تو شرکت بشدت مشغول شده خیلی دارم رو خودم کار میکنم که بهونه گیری نکنم و گیر ندم، دارم سعی میکنم بیشتر درکش کنم چون میبینم خودش هم از شرایط موجود ناراضیه، مطمین بودم تو این سه روز هم حتما یکی دو روزش رو باید بره شرکت اما در این مورد چیزی نپرسیدم،  خب میدونم خودش آدم مذهبی و معتقدی نیست ولی تجربه ناخوشایند من با امید که دقیقا تو همین ایام اتفاق افتاد باعث شد به دیدنش تو این دو روز حتی فکر هم نکنم، کل چهارشنبه خونه مادرجان بودم و دیشب هم از سرشب تا دیروقت همگی خونه مادربزرگ بودیم و دیدارها تازه شد،ساعت حدودای 1 بود برگشتم خونه، تو کل مسیر بارون قشنگی میبارید و منم باهاش میباریدم، کلا دلم گرفته بود و سخت دلتنگ بودم...

 امروز از صبح بیدار شدم، خونه رو مرتب کردم، یه کم در مورد پروژه هایی که این ترم باید انجام بدم سرچ کردم، دو تا نامه تهیه و برای اساتید مربوطه ایمیل کردم، نهار خوردم و هزار بار تلگرام رو چک کردم، اما خبری از او نبود، حدودای 2 ظهر بی حوصله و کلافه  رفتم تو تخت و خوابیدم، نیم ساعت بعد گوشیم زنگ خورد، او بود، وقتی فهمید خواب بودم کلی عذرخواهی کرد و گفت بخواب بعدا تماس میگیرم، گفتم نه دوست دارم از خواب بیدارم کنی یه کم صحبت کردیم، گفت دو روز گذشته رو کلا خونه بوده و امروز صبح هم با مادرش رفته بهشت زهرا پیش پدرش، گفت غروب باید بره شرکت بخاطر اینکه ساعتها امشب یکساعت میره عقب و تنظیم ساعت دستگاهها و سرورهای بانکها به عهده خودش و همکارانشه، بعد گفت اگر خونه ای بیام ببینمت، گفتم بیا، گفت پس من یک ربع دیگه میرسم!  وقتی خونه ها نزدیک هم باشه این مشکل هم وجود داره دیگه، یعنی انقدر حول شده بودم نمیدونستم تو یک ربع باید چکار کنم، فقط وقت شد برم دوش بگیرم و لباس عوض کنم، موهامو همونطوری که خیس بود ریختم دورم و در حال زدن رژ بودم که زنگ خونه رو زد، یه تی شرت یشمی تیره پوشیده بود با شلوار کتون یشمی، گفت جمعه قبل که اومده بود پیش من و بعد رفته بود شرکت یکی از همکاراش بهش میگه لباست رنگی شده! نگاه میکنه میبینه دو جای تی شرتش رژ لبیه!  خلاصه امروز فکر کنم بخاطر همین تیره پوشیده بود که رسوایی به بار نیاد 

یه عالمه بستنی خریده بود و به محض اینکه از در وارد شد گفتم میدونستی قدیما این شکلی میرفتن خاستگاری؟ گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی یهویی زنگ میزدن میگفتن ما پشت در هستیم که دختره وقت نکنه آرایش کنه، خلاصه کلی خندیدیم، خیلی روز خوبی بود، کلی از از گذشته ها حرف زدیم، گفت بنظر من آدمها مدتی از ازدواجشون که میگذره دوست داشتنشون کمرنگ میشه، گفتم پس خوب شد زنت نشدم، چون بعد از چند وقت طلاقم میدادی، گفت فکر کنم برعکس تو طلاقم میدادی، از احساسات اون وقتامون گفتیم، از اون پلیور صرمه ای که هر وقت میپوشید هزار برابر عاشقش میشدم، وقتی داشتیم حرف اون وقتا رو میزدیم عکس روی دراور رو آورم و نشونش دادم، عکسی بود که دقیقا تو همون روزا انداخته بودم، گفتم ببین چقدر خوشگل بودم، گفت خیلی خوشگل بودی ولی بنظر من الان خوشگل تری، منم که هی پروانه بود تو دلم بال بال میزد، موقع رفتن بهش گفتم یه چیزی میگم نه نگو، گفت چی؟ گفتم میشه ساعتها رو دو ساعت عقب بکشی من یه کم بیشتر بخوابم؟ طفلک مونده بود چی بگه، چون در هر صورت متهم میشد، خلاصه که همینقدر شاد و شنگول و خوشحال و با کلی انرژی مثبت دارم میرم به استقبال پاییز، خدایا مرسی 

***

همین الان از دانشگاه اومدم اداره، بالاخره 6 واحدم از ارشد قبلی تصویب و پذیرفته شد و انگار باااار سنگینی از رو شونه هام برداشته شد، چه خوب که همه روزهای شنبه انقدر قشنگ و شاد شروع بشن 

[ جمعه 30 شهریور 1397 ] [ 20:22 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

خستگی

با تمام وجودم احساس خستگی میکنم، هنوز دو جلسه بیشتر از کلاسها نگذشته ولی کلی پروژه و کار بهم واگذار شده، حداکثر تا پایان هفته آینده فرصت دارم استاد راهنمای پایان نامه رو پیدا کنم چون اساتید خوب زود پر میشن و من هنوز اقدامی نکردم و موضوعی هم تو ذهنم ندارم برای پیشنهاد، تو اداره یه کار سنگین بهم سپردن که از بس سخته هی از انجامش طفره میرم و امروز و فردا میکنم، مادرجان هی گیرمیده که چرا نمیای به ما سر بزنی و من هی بهونه میارم، اوضاع و احوال اداره ناخوشه و هر کس داره سعی میکنه واسه خودش رئیس بشه، تمام استخونام از شدت کم خوابی درد میکنه، زیر چشمم دو متر گود افتاده و خلاصه همه چیز به طرز عجیبی در هم پیچیده، یکی نیست به من  بگه سر پیری دوتا دوتا ارشد گرفتنت چی بود دیگه، والا 
***
خیز برداشتم واسه این سه روز تعطیلی که دو روزش رو حسابی بخوابم، یک روزش هم در کنار جان جانان باشم 

[ سه‌شنبه 27 شهریور 1397 ] [ 15:42 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

عاشقانه

تو چشماش نگاه کردم و پرسیدم دوستم داری؟ گفت خیلی و بعد منو بوسید... 

یه عالمه حرف زدیم اما این یک کلمه و حس عجیب واقعی بودنش بدجوری به دلم نشست...

***

این هفته تقریبا بیشتر اوقاتم بجای اداره تو دانشگاه سپری شد، حس غریبیه، انگار بعد از سالها غربت دوباره رسیده باشم به وطنم ❤



[ یکشنبه 25 شهریور 1397 ] [ 22:06 ] [ ستاره ] [ نظرات (1) ]

جمعه ی رویایی

چهارشنبه غروب با هم صحبت کردیم، شرکت بود و گفت شیفت 24 ساعته داره و تا پنجشنبه 7 صبح باید بمونه، تقریبا کل پنجشنبه رو  به جبران شیفت 24 ساعته خوابید، برای جمعه صبح زود با هم قرار گذاشتیم، تو کل این 5 ماه دومین باری بود که  با هم صبحانه میخوردیم، راستش حالم خیلی خوب نبود، با اینکه تا شب قبلش بشدت خوشحال بودم که او رو میبینم اما از صبح که از خواب بیدار شدم اخمام تو هم بود و بی حوصله بودم، ساعت 8 صبح رسید و با هم صبحانه خوردیم، برعکس من حسابی خوابیده بود و خوشحال و سرحال و پرانرژی بود، وقتی با هم دست دادیم دستش میلرزید، 5 ماهه با همیم ولی هنوزم هر بار منو میبینه هول میشه و دستش میلرزه  

روز خیلی خوبی بود، یه عالمه حرف زدیم، عکسهای سفر رو نگاه کردیم، وقتی بغلم کرد انگار تمام  نگرانی ها و استرس های دانشگاه و ماجرای ساختمون و اداره و خیلی چیزای دیگه که باعث اعصاب خوردی این روزهام شده بودن یکباره تموم شدن، تمام خستگی ها و دلخوری ها هم همینطور، یه جورایی احساس میکردم با همون آدم 12 سال قبل مواجه شدم، اولین باری بود رفتارهایی کاملا مشابه اون روزها ازش میدیدم،  همونقدر  عاشقانه، همونقدر دلتنگ...

بالاخره بعد از 2 ماه آمادگی بخشیدنش رو داشتم (بخاطر ماجرای روز تولدش که نیومد پیشم)، وقتی رو تخت دراز کشیده بود اومدم تو سالن، جعبه گیتار موزیکال رو برداشتم و دستبند رو گذاشتم داخلش و درش رو بستم، کوکش کردم و آهنگ love story شروع به نواختن کرد، رفتم رو تخت نشستم و گیتار رو گرفتم جلوش، گفت چقدر خوشگله، چه آهنگ قشنگی، گفتم تازه داخلش رو ندیدی هنوز، درش رو باز کردم و دخترک رو گذاشتم رو نت هاش و دخترک شروع کرد به رقصیدن، گیتار رو از دستم گرفت و تماشاش کرد، اما متوجه دستبند نشد، ازش خواستم بیشتر به داخل جعبه دقت کنه، بالاخره دستبند رو با کلی راهنمایی دید و حسابی سورپرایز شد، نمیدونید چقدر اندازش بود و چقدر به دستهاش میومد و چقدر خوشش اومد، بعد رفتیم جلوی تلویزیون و یه کم آهنگ گوش دادیمو و میوه و بستنی خوردیم، وقتی آهنگ یادآور منصور پخش میشد بهش گفتم من هروقت این آهنگ رو گوش میدم یاد تو میفتم، دستش رو انداخت دور گردنم و با دقت عجیبی آهنگ رو گوش داد، وقتی آهنگ تموم شد بخاطر این یادآوری خوب ازم تشکر کرد

***

میگفت میخواد رژیم بگیره، بهش گفتم تو خیلی خوبی الانم، گفت ولی اون وقتا خیلی بهتر بودم، یهویی یاد اون روزهاش افتادم و ناخودآگاه گفتم آره خیلی، هر وقت از دور میومدی سمتم محو تماشات میشدم انقدر هیکلت قشنگ بود (اون وقتا با قد 185، وزنش 3-82 بود، الان 95 کیلوئه)، با هم قرار گذاشتیم آخرشبا که از سرکار میاد بیاد با هم دوتایی بریم یکی دو ساعت تو پارک نزدیک خونه من دوچرخه سواری کنیم (دوچرخه شوهرخواهر پیش منه و خودمم که جدیدا دوچرخه خریدم)، البته از این قرارها زیاد گذاشتیم ما ولی معمولا مشغله زیاد او مانع میشه ،اما اینبار مجبوره، چون من مجبورش میکنم 

***

خدایا مرسی بخاطر تمام جمعه هایی که با وجود او انقدر شیرین و خاطره انگیز میشن، خدایا خودت میدونی ازت چی میخوام، فقط یه کم زودتر، مرسی...

[ شنبه 24 شهریور 1397 ] [ 11:47 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

حادثه

همیشه دهه اول محرم برای من خیلی سنگین هست و تقریبا تمام اتفاقات بد زندگیم در همین ایام اتفاق افتاده، خب دیروز روز اول بود و اتفاق خاصی نیفتاد، البته تا ساعت 6، خیلی خسته بودم و بعد از چندین روز بدو بدو تصمیم گرفتم به خودم یه استراحتی بدم، بخاطر همین ساعت 3 رفتم خونه و خوابیدم، خواب که چه عرض کنم تقریبا بی هوش شدم، ساعت 6:15 بیدار شدم و خوشحال و سرحال م.ا.ه.و.ا.ر.ه رو روشن کردم و اتفاقا آهنگهای شادی پخش میشد و کلی روحیه ام خوب بود، اما این خوشی فقط 15 دقیقه دوام داشت، تا وقتی که زنگ آیفون رو زدند...
***
مدیر ساختمان بود که زنگ همه واحد ها را زده بود و با صدایی که تقریبا میلرزید گفت همین الان همتون بیاین پارکینگ، انقدر اضطراب تو صداش بود که با خودم گفتم شاید ماشینی رو دزدیدند، با عجله آماده شدم و رفتم پایین، دیدم همه همسایه ها قبل از من رفتن پایین و همگی تو حیاط هستن به همراه چند نفر با لباس اورژانس و آتش نشانی و پلیس! و همه دارن بالا رو نگاه میکنن! وقتی این صحنه رو دیدم دلم ریخت، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که ساختمون حتما ترک برداشته و داره میریزه رو سرمون و آتش نشانی اومده ازمون بخواد خونه رو تخلیه کنیم، وقتی من رو دیدن همه نگاهها برگشت سمت من طوریکه دلهره ام هزار برابر شد، آقای پلیس اومد جلو و به من گفت اون پنجره که طبقه 5 بازه میدونی برای  کدوم خونه هست؟ بالا رو نگاه کردم و دیدم پنجره ای نیمه بازه و یه چیز قرمز مثل خون از پنجره بیرون زده، با تعجب گفتم بله منزل آقای نون هست، سریع پرسیدم اون خون هست؟ که یکی از همسایه ها گفت نه پرده خونست! بعد گفت خانوم آقای نون رو تا حالا دیدی؟ اگر دوباره ببینی میشناسیش؟ گفتم بله، دو بار دیدمش (دقت کنید خانمی که 5 سال تو این ساختمون ساکن هست رو هیچ کدوم از همسایه ها ندیده بودن بجز من، منم که فقط دوبار!) ، پلیس گفت یه خانومی از اونجا سقوط کرده بیا ببین خانم آقای نون هست؟ با تعجب گفتم مرده؟ گفتن بله! یه نگاهی به آقای ف انداختم و پرسیدم خون هم اومده ازش؟ آروم بهم گفت خیلی، با صورت افتاده رو زمین...
انتهای رمپ افتاده بود، یه کم رفتم جلو پاهاش  رو دیدم که سفید شده بودن، جلوتر نرفتم، معذرت خواهی کردم و گفتم نمیتونم ببینمش، همسایه ها میگفتن درب آکاردئونی خونه از بیرون قفله و ممکنه کسی بجز خودش داخل خونه باشه! میگفتن شاید نظافت چی هست که موقع پاک کردن پنجره سقوط کرده! زنگ زده بودن همسرش و گفته بودن سریع خودتو برسون، نیم ساعت بعد همسرش رسید، خیلی دلم براش سوخت، وقتی دید همه داریم نگاش میکنیم با اون همه پلیس و ... یهویی رنگ لبش سفیده سفید شد، گفت چی شده؟ مامور اورژانس که نمیدونم  واقعا مدرکش رو از کجا گرفته بود بی مقدمه بهش گفت یه خانومی فوت کرده، بیا ببین این خانم همسرته؟ و مستقیم بردش بالای سر جسد، دیگه نگم براتون از فریادهای دلخراش اون آقا و گریه هاش و واکنش های بعدیش...
پلیس گرفت بردش بالا و معلوم شد آقا ظاهرا با خانومه حرفش شده و  موقع رفتن درب آکاردئونی خونه رو قفل کرده و رفته! در حالیکه تو منزلشون جستجو برای یافتن کلید در حال انجام بود (میخواستن بدونن خانومه کلید داشته که بتونه آکاردئونی رو باز کنه یا حبس شده بوده) خانواده دخترک رسیدن، پلیس نزاشت بیان داخل و به دروغ بهشون گفتن دخترتون قرص خورده و دکتر بالا سرشه (میگفتن نباید بیان داخل و به جسد دست بزنن)، براشون آب بردم چون حالشون خیلی بد بود، بعد هم مادر و اقوامش باهام درد و دل کردن، چیزهایی رو میشنیدم که باورش خیلی سخت بود، میگفتن آقای نون بد دل بوده و همیشه در رو رو همسرش قفل میکرده و میرفته سرکار! مادر دخترک میگفت تو این 6 سال نه خودش و نه هیچیک از افراد خانوادش خونه دخترش رو ندیدن،  زن و شوهر 30 ساله ی تحصیلکرده، فوق العاده پولدار و مودب، اینکه فقط خانم رو 2 بار دیده بودم بنظرم غیرطبیعی نبود، چون خب من خودم هیچوقت خونه نیستم، آخرین بار شب عید قربان یا غدیر بود دیدمشون، بخاطر ظاهرشون و نوع لباسهاشون  فکر کردم دارن میرن عروسی، آقای نون که خیلی خوش قیافه و مودبه خوشحال بود و باهام احوالپرسی گرمی کرد، راستش  اون لحظه تو دلم حسرتشون رو خوردم، وقتی مادر و اقوام دخترک باهام صحبت کردن و فهمیدم چه زندگی سخت و عجیبی داشتن، هرچند نمیشه واقعا یکطرفه قضاوت کرد و فقط آقا رو مقصر دونست، اما یادم افتاد هیچوقت نباید از روی ظاهر زندگی دیگران قضاوت کرد، و اینکه اون روز که من فکر میکردم دارن میرن عروسی، بعد از یکسال و نیم طلاق داشتن میرفتن محضر دوباره عقد کنن! و دو هفته بعد هم که...
***
روحیه ام خرابه و داغون داغونم، به جرات میتونم بگم اون شب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود، تا ساعت 12 به همراه همه همسایه ها پایین بودیم، شاید باورتون نشه ولی ساعت 2 نیمه شب جسد رو بالاخره از تو حیاط برداشتن، میگفتن اول باید تشخیص هویت بیاد بعد جسد رو ببریم! تا صبح خوابم نبرد، هزاربار گوشی رو برداشتم زنگ بزنم به او بیاد پیشم ولی هربار منصرف  شدم ، به مادرجان هم  چیزی نگفتم که نگران نشه، این هم اول محرم ما...
***
بعضی وقتها حس ششم بدجوری من رو متعجب میکنه، یادمه 3-2 روز قبل از زلزله تهران نشسته بودم رو مبل، به پذیرایی نگاه میکردم و با خودم میگفتم چقدررر این خونه رو دوست دارم، بعد با خدا گفتم خدایا هیچوقت من رو با چیزایی که دوستشون دارم امتحان نکن...

خونه ما شمالی جنوبی هست و واحد ما سمت خیابونه، از اونجایی که پارکینگ واحدمون هم در طبقه همکف هست من معمولا گذرم به رمپ و حیاط نمیفته، ماهها بود تو حیاط خونه نرفته بودم اما چند روز قبل از این اتفاق وقتی از اداره برمیگشتم با خودم گفتم برم ببینم باغچه خونه چه شکلی شده، رفتم تو حیاط، بعد هم سرم رو گرفتم بالا و به تراس و پنجره های خونه همسایه ها نگاه کردم، باخودم میگفتم چقدر تراسهاشون ترسناکه (آخه جلوش فقط نرده هست و دیواری نداره)، بعد یه عروسک خیلی بزرگ که دست نداشت تو تراس طبقه اول نظرمو جلب کرد، خیلی ترسناک بود بنظرم، انقدر که سریع حیاط رو ترک کردم، ولی با یه حس بد، حالا که این اتفاق افتاده فکر کنم تا ماهها یا حتی شاید سالها دیگه پامو نزارم تو اون حیاط... 


[ چهارشنبه 21 شهریور 1397 ] [ 14:23 ] [ ستاره ] [ ]

روز خیلی خوب ...

تا حالا شده روزهایی تو زندگیتون باشن که هم خیلی خوب و هم خیلی بد باشن؟ دیروز برای من از اون روزها بود، صبح رفتم اداره و روز کاری خیلی سختی رو پیش رو داشتم، از طرفی دل درد شدید و حالت تهوع بدلیل تغییرات هورمونی، از طرفی مادرجان اومده بود اداره پیش من تا یه کاری براش با پارتی بازی انجام بدم و از طرفی اساس کشی هم داشتم، از اداره محترم فعلی که همسر سابق هم تشریف دارن کوچ کردم به یک شعبه دیگه (البته دیروز فقط در حد این بود که رفتم شعبه جدید اتاقمو دیدمو و پسندیدم و جای میزم رو مشخص کردم و امروز عصری سیستم و وسایلمو میبرن برام) خلاصه حسابی شلوغ بودم...

بعد از ظهر بدو بدو رفتم خونه دوش گرفتم و لباس پوشیدمو و رفتم دانشگاه جدید، مستاصل و درمانده دنبال رئیس دانشکده تا بلکه بتونم چند درس رو که قبلا تو ارشد گذروندم انطباق بدم، حدودای 5 رسیدم  و دیدم  هیچچچ کس نیست، سوت و کور، همون موقع متوجه شدم وقتی خونه در گیر و دار آماده شدن بودم او زنگ زده و متوجه نشده بودم، باهاش تماس گرفتم و در کمال تعجب دیدم امروز زود از شرکت زده بیرون، ازم پرسید خونه ام؟ که گفتم دانشگاهم و آهی کشید و گفت کاری نداشتم همینطوری تماس گرفته بودم (قیافه او:   ، قیافه من ) راستش او خیلی حسوده و از وقتی دانشگاه قبول شدم یه جورایی بنظرم رو من حساس تر شده و هرچند بخاطر نوع شغلش معمولا همچنان وقت زیادی نداره اما حداقل داره سعی میکنه بیشتر برام وقت بزاره، از لحنش و آهی که کشید فهمیدم میخواسته اگر خونه ام بیاد پیشم ، ولی وقتی دید دانشگاهم چیزی نگفت و به روم نیاورد، به هر حال این تماس روزم رو ساخت و اولین بار تو دوران دوستیمون بود که او اراده کرده بود من رو ببینه و نتونست بعد از یه صحبت کوتاه با او حسابی روحیه ام تغییر کرد و  با یه حال خوب و انرژی بهتر تو دانشکده دنبال اتاق رئیس گشتم،

رفتم دفتر رئیس دانشکده که دیدم منشی نیست اما در اتاقش نیمه بازه و در کمال تعجب حضور داشتن و خیلی راهنمایی و کمکم کردن، اصلا من هر وقت با او حرف میزنم شانس و اتفاقات خوبه که سرازیر میشه سمتم، خلاصه کلیییی راهنمایی گرفتم و امروز با اطمینان و خوشحالی فراوان رفتم ثبت نام حضوری و اینترنتی رو انجام دادم، فردا هم انتخاب واحد دارم و از هفته آینده کلاسهام شروع میشه، نمیتونم خوشحالیمو از اینکه دوباره دانشجوی دانشگاه سابق شدم بیان کنم، هر چند تو این دانشگاه پوست آدمو میکنن و خیلی سخت گیر هستن، و مطمئنا بعد از این دیگه از اوقات فراغت و ایجور چیزا خبری نیست یا حداقل خیلی کمتر میشه، ولی مهم اینه که دلم خوب خوبه...

***

خدایا میگن برای بنده هات اندازه ظرفیت و طاقتشون مقدر میکنی، امسال برای من پر از تغییراتی بود که شاید خودمم باورم نمیشد تاب بیارم، جدایی از همسر سابق،  اومدن دوباره او به زندگیم، جابجایی محل کارم و همکاران جدید، و حالا هم دانشگاه،  میدونم امسال اتفاقات مهمتر دیگه ای هم قراره بیفته برام، اتفاقات خیلی شیرین و خوب، خدایا تنهام نزار و دستمو بگیر و این امیدهایی رو که تو دلم کاشتی ناامید نکن

[ دوشنبه 19 شهریور 1397 ] [ 14:00 ] [ ستاره ] [ نظرات (7) ]

عکس خانوادگی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ پنج‌شنبه 15 شهریور 1397 ] [ 11:42 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

خدایا مرسی

گفتم تو این اوضاع و احوال ناخوشی کشورمون، از شادی این روزهام براتون بگم  و تو این شادی شریکتون کنم، ارشد قبول شدم اونم دانشگاه سابق خودم، الان  یه جورایی تو ابرهام

البته چون قبلا یکبار ارشد روزانه خوندم حق روزانه خوندن ندارم، هرچند رتبه ام هم در اون حد خوب نبود که روزانه قبول بشم، شبانه قبول شدم، تو رشته ای که سالها تو رویاهام بود، وقتی خبرش رو به او دادم خیلی خوشحال شد، بهش گفتم فقط دیگه نمیتونم برم تو سایت! اولش متوجه نشد منظورمو، بعدش کلی خندید آخه 13 سال قبل تو سایت کامپیوتر دانشکدشون برای اولین بار همدیگر رو دیدیم...

***

وقتی بهم زنگ میزنه و در جواب سئوالم در مورد برنامه آخر هفتمون میگه این خراب شده همه برنامه هامو بهم ریخته، بعد توضیح میده چیز خوب بود امادر آخرین لحظات ساعتهای سرورهاشون به هم ریخته و کل پنجشنبه و حتی شاید جمعه هم مجبور بشه بره بر خلاف انتظار خوشحال میشم، چون وقتی او با این همه ادب و متانت از این لفظ برای محل کارش استفاده میکنه یعنی خیلی ناراحته از اینکه برنامه دیدارمون کنسل بشه، هرچند جفتمون هنوز کورسوی امیدی داریم که قضیه تایم سرورها همین امروز ختم به خیر بشه و فردا بتونیم ببینیم همدیگر رو

***

دیشب وقتی برقها رو خاموش کرده بودم و داشتم میخوابیدم پروانه زنگ زد و تا 2:30 نصفه شب مشغول چرندگویی بودیم، میگه شوهرش امریکا رو دوست نداره و همش دلتنگ ایران میشه! بنده خدا 4 ساله نیومده ایران خبر نداره الان اینجا چقدر ماها غرق در لذت و خوشی هستیم، والا


[ چهارشنبه 14 شهریور 1397 ] [ 20:21 ] [ ستاره ] [ نظرات (6) ]

خوشحالی

دیروز به دلیلی که بعدا براتون میگم خوشحال بودم، خیلی زیاد،اما  اوضاع و احوال اقتصادی و وضعیت جامعه اجازه نداد این شادی دوامی داشته باشه، عکسهای ونزوئلا رو که میبینم وحشت میکنم، از تصور اینکه روزی مجبور بشم مثل اونا هر چی دارم و ندارم بزارم و برم، یا اینکه نتونم برم و بمونم و تمام روزهای جوونی همینقدر سخت بگذره...

***

چند روز بود تو فکر خرید یک سری رژ جدید بودم، از طرفی تنبلی مانع میشد برم و از طرفی دلم پر میکشید برای داشتن رنگهای جدید، دیشب که از سر بیکاری هی تو یخچال سرک میکشیدم چشمم به این نازنین ها  افتاد که او چند ماه قبل از کیش برام آورده بود، بالاترین طبقه یخچال و زیر کلی جعبه شکلات مخفی و کلا به فراموشی  سپرده شده بودن   با ناامیدی یکی یکی امتحانشون کردم، باورم نمیشد انقدر خوب باشن، دقیقا به همون رنگ و به همون براقیت جعبه هاشون! جذابیش به اینه که وقتی مرحله 3 رو بزنید تبدیل به یک رژ 24 ساعته میشن که به هیچچچ وجه پاک نمیشن، خیلی دوستشون دارم


[ سه‌شنبه 13 شهریور 1397 ] [ 13:42 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

همسر سابق

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ سه‌شنبه 6 شهریور 1397 ] [ 14:57 ] [ ستاره ] [ نظرات (7) ]

در همین حوالی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 5 شهریور 1397 ] [ 14:07 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

تو مرا میفهمی و همین ساده ترین قصه یک انسان است...


مثلا غرق خواب باشی و با تماسش از خواب بیدار شی،

بعد بهت اصرار کنه برای گفتن حرفهایی که خیلی وقته دلت میخواد بگی اما فرصتش پیش نمیاد،

یه نفس عمیق بکشی و بهش بگی تلفنی نمیشه،

بعد دوباره اصرار کنه که حداقل یه کمیش رو بگی و بعدا وقتی حضوری دیدیش باز در موردش حرف بزنید،

بعد تو هی اصرار کنی که نه،

اونم با صبر و حوصله ی تمام هی نازتو بکشه و ازت بخواد حرف بزنی باهاش،

اما انقدر از تصور صحبت در موردش خجالت بکشی که همون لحظه تمام صورت و بدنت خیس عرق بشه،

دوباره اصرار کنه،

دو سه دقیقه هر دوتون سکوت کنید و فقط صدای نفسهاتون بیاد،

بعد شروع کنی به صحبت و با اولین اشاره متوجه بشه چی میخوای بگی،

مثلا بعد از 12، 13 سال حرفهایی رو ازش بشنوی که تو تمام این سالها آرزوی شنیدنش رو داشتی،

اون حرف بزنه و تو پروانه باشه که تو دلت بال بال میزنه،

بازم حرف بزنه و تو فقط تو موسیقی صداش و تصور روزهایی که شاید خیلی دور نباشن غرق بشی،

مثلا بعد از مدتها از خوشحالی گریه ات بگیره،

بعد آروم چشماتو ببندی و با خودت فکر کنی شاید خوشبختی نزدیکتر از اون چیزی هست که فکرشو میکردی...


***

یعنی میدونه با حرفاش چقدررر حالمو خوب میکنه؟ 





[ سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ] [ 08:35 ] [ ستاره ] [ ]

سفرنامه

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ یکشنبه 28 مرداد 1397 ] [ 14:37 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

مالزی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 24 مرداد 1397 ] [ 08:41 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]

سفر

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 13 مرداد 1397 ] [ 16:19 ] [ ستاره ] [ نظرات (1) ]

خوردنی

لب و لوچه، لپهاش، دستاش...

از الان دارم برنامه ریزی میکنم فردا که دیدمش برای خوردن و تموم کردنش،  از کجاش شروع کنم فقط؟

[ چهارشنبه 10 مرداد 1397 ] [ 14:37 ] [ ستاره ] [ ]

خوابهای پریشان

چند شب پیش خواب دیدم با او تو دانشگاه سرکلاس هستیم، کلاس که تموم شد اومدیم که بریم  بیرون از دانشگاه، همزمان یه خانوم که حدودا 40 ساله بود و در حال صحبت با او بود با ما از کلاس اومد بیرون، او رفت داخل بوفه 3 تا بستنی خرید و هر 3 شروع به بستنی خوردن کردیم، چند قدم بیشتر نرفته بودیم که جایگاه من و اون خانوم عوض شد، یعنی او خیلی شیک و مجلسی از من خدافظی کرد و با اون خانوم رفت، خیلی خواب بدی بود، داشتم از حسودی میمردم،  بیدار که شدم کلی خدا رو شکر کردم که خواب بوده...


دوباره چند روز قبل خواب دیدم خونه مادرجان هستم و او و پدر هم هستن، پدر با آقایی که اومده بود دوش حمامشون رو تعمیر کنه! دعواش شده بود، او خیلی ناراحت و بی تفاوت نشسته بود یه گوشه، رفتم بهش گفتم برو جلوشونو بگیر نزار پدرجان عصبانی بشه، خیلی بی تفاوت نگام کرد و نرفت، برای بار دوم که بهش گفتم با اکراه رفت، تو خواب  با خودم داشتم خط و نشون میکشیدم که بزار این تعمیرکاره پاشو بزاره بیرون از خونه میدونم چه بلایی سر او بیارم! خلاصه حسابی از دستش عصبانی بودم


یه موضوعی پیش اومده که ازش خیلی ناراحتم، الان دیگه فکر کنم حق دارم همه چیز  رو خراب کنم، یعنی خب خیلی هم آماده ام برای این جدایی، انگار تازه دارم معنای این جمله که اوایل دوستیمون  بهم گفت رو میفهمم، اینکه گفت ستاره من خیلی نسبت به 13 سال قبل تغییر کردم و اگر منو بشناسی شاید دیگه دوستم نداشته باشی...


***

چند روزه مدام خوابهای پریشان میبینم، راستش از اینکه به این سفر دارم میرم هنوز نرفته پشیمون و نگرانم، آخه شغل من طوری هست که در حالت عادی  اجازه خروج از کشور ندارم  و این سفر باید پنهانی باشه، با وجود اینکه  به هیچکدوم از همکاران هم نگفتم و برای مرخصی طولانی مدتم بهانه دیگری جور کردم اما همچنان دلشوره دارم، آخه یکی نیست بگه با این شرایط کاری مجبوری سفر 9 روزه بری...

***

[ چهارشنبه 10 مرداد 1397 ] [ 14:17 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]

تنهایی

انقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد، در و دیوارای خونه انگام بهم نزدیکتر و نزدیکتر میشدن، اصلا اوضاعی بود، تصمیم گرفتم اماده بشم برم بیرون بلکه آب و هوایی عوض کنم، با همون ریخت و قیافه زدم بیرون و رفتم پارک نزدیک خونه، این پارک خیلی خیلی خیلی برای من نوستالژیکه و خیلی هم زیباست، اولین بار بود تنهایی میرفتم اونجا، راستش خجالت میکشیدم با خودم گفتم تنهایی برم پارک که چی؟ این همه آدم دسته جمعی یا حداقل دوتایی اومدن اونوقت من برم اونجا همه نگام میکنن، باورتون نشه شاید چون خودمم چیزی رو که میدیدم باورش برام سخت بود، اما بیشتر افراد تنها بودن، مخصوصا دخترا و پسرای جوون، یکی برای خودش تو پیست تنهایی میدوید، بعضی ها دوچرخه سواری میکردن و خیلی ها تنهایی رو نیمکت با موبایلشون  مشغول بودن، من اما ننشستم اون روز، ولی از شما چه پنهون راه خروجی رو گم کردم و مجبور شدم نزدیک یکساعت راه برم تا به درب خروجی برسم، از بس بزرگه  این پارک، پیست دوچرخه سواریش عااالیی بود جمعه رفتم خونه خواهر جان دوچرخه شوهرخواهر رو برای مدتی نامشخص قرض گرفتم (اگر ازش خوشم بیاد پسش نمیدم آخه شوهرخواهر خیلی وقته گذاشتش گوشه خونه خاک میخوره!) ، البته فعلا فرصت نشده برم اما بعد از سفرم حتما شروعش میکنم...


دیدن تنهایی آدمها یه کم به زندگی امیدوارترم کرد، تا قبلش فکر میکردم تنها تر از من وجود نداره

***

داستانی داریم با خواهر جان و این سفر، بهش میگم حتما باید بریم پارک آبی، پس یادت باشه مایو بیاری، میگه من مایو نمیپوشم تو هم اجازه نداری بپوشی، گفتم آخه چرا؟ میگه اگر ایرانی ها اونجا نبودن میشد، اماچون ایرانی های دیگه ای هم هستن اجازه نداری مایو بپوشی...

***

یه پارچه حریر داشتم با زمینه زرد و گلهای رز سفید، مدتها بود فکری بودم چی بدوزم باهاش که یهویی یه مدل پیراهن خیلی خوب دیدم مناسب این سفر، پارچه رو دادم مادرجان و خواهر جان بدن به خانوم خیاط تا فوری و سریع برام آمادش کنه، امروز خواهرجان میگفت به خانم خیاط گفته قدش تا نوک پام باشه! و بعد مادرجان هم به خواهر گفته ستاره گناه داره چرا به خیاز گفتی بلند بدوزه، بعد از کلی خنده به خواهرجان گفتم نیازی به ناراحتی مادرجان نیست، پنجشنبه که رفتم برای  پرو میگم کوتاهش کنه

***


[ دوشنبه 8 مرداد 1397 ] [ 11:39 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

1365/5/1

 از مدتها قبل برای این روز تدارک دیده بودم، برای یک سورپرایز، برای یک روز شیرین کنارش بودن، اما نشد، دوست ندارم بنویسم که چرا نشد، ولی نشد،

بجاش ساعت 7 صبح پیغام تبریک فرستادم، وقتی آنلاین شد و پیغاممو دید ازم تشکر کرد، چند دقیقه بعد هم عکس تلگرامش رو بعد از حدود 8 ماه عوض کرد، عکسی که تو کافی شاپ انداخته بود، با کی؟ نمیدونم...

ولی عکس رو که دیدم انگار همه وجودم شعله ور شد، این مهم نبود که چه کسی اون طرف میز نشسته و این عکس رو گرفته، ولی اینکه او انقدر وقت داشته تو روز روشن بره کافی شاپ و اینطوری به دوربین لبخند بزنه، اما برای من، منی که یکماه تو فکر هدیه و سورپرایز کردنش بودم وقت نداره بدجوری منو به قهقرا برد...

***

دستبند طلایی که هر وقت میدیدمش با خودم تصور میکردم تو دستهای کشیده و زیبای او چقدر دلنشین میشه، جعبه موزیکال طرح گیتار با اون آهنگ love story و دخترکی که روی نت هاش میرقصید، شمع های لیزری  happy birthday که فروشنده گفته بود هر چقدر هم روشن باشه تموم نمیشه و بادکنک های قلبی قرمز، همه و همه انگار جون گرفته بودن، روبروی من نشسته بودن و بهم دهن کجی میکردن،

***

اون روز، یک روز تاریخی بود تو زندگی من، روزی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم، یکم مرداد، روزی بود که از کسی که عاشقانه میخواستمش بدم اومد، آه که چقدر تلخه این زندگی، دیگه دلم به هیچی نیست، دیگه دعا نمیکنم، دیگه از خدا چیزی نمیخوام، دیگه به خدا اصرار نمیکنم، دیگه اصلا امیدی به خدا ندارم، با خدا خیلی حرف زدم، گفتم خدایا اگر قرار بود تهش این باشه چرا من اون خواب رو دیدم؟ اصلا چرا بعد از 12 سال دیدمش؟ چرا یهویی پرت شد وسط زندگیم؟ فقط میخواستی منو بسوزونی؟ میخواستی بهم یادآوری کنی یه روزی بزرگترین نعمت زندگی، یعنی عشق او رو دو دستی تقدیمم کردی و من بهش پشت کردم؟ میخواستی نشونم بدی دل شکوندن چه حسی داره؟ میخواستی ثابت کنی دنیات دار مکافاته و همونطوری که من یه روزی با غرور دلشو شکوندم اونم میتونه منو بشکنه؟؟؟

آفرین، تونستی، تونستی بنده ی امیدوارتو از خودت ناامید کنی، تونستی کاری کنی که همه آرزوهای قشنگم در یک آن دود بشن و برن هوا، تونستی از بنده ای که هر لحظه شکرت رو میگفت یه کافر تمام عیار بسازی،

***

 چقدر نوشتن این پست تلخه، قرار بود بیام از قشنگترین اتفاق زندگیم بگم، قرار بود بیام از بودن همیشگی اش بنویسم،  اما نمیتونم ادامه بدم، دیدن این حجم از بی تفاوتی از هر کسی برام قابل تحمله اما از او نه، هر کس دیگه ای بجز او بود ادامه میدادم اما من او رو همیشه همونطوری که 12 سال قبل بود میخواستم اینکه کار و مشغله اش زیاد شده توجیه خوبی برای من نیست، چون عمیقا باور دارم آدمها هرچقدر که هم مشغله داشته باشن برای کسیکه براشون عزیزه یه وقت ذخیره دارن، چقدر تلخه این روزا، از من انگار فقط خاکستر مونده، اما عجیبه که از این خاکستر هم عشق شعله میکشه...

خدایا دیگه باهات حرفی ندارم، فقط اینو بدون جواب دلمو خودت باید بدی، همین...

***

بعدا نوشت:

خداجون درسته باهات قهرم، ولی مرسی بخاطر وجود پروانه که انقدر بهم نزدیکه و همیشه برام وقت میزاره انقدر که اصلا حس نمیکنم 5 ساله کیلومترها ازم دوره، دوست خوشگلم  دیروز در حالیکه تو فرودگاه بود و از یک ماموریت کاری به ممفیس برمیگشت بهم زنگ زد  و خبر داد قطعا شهریور میاد ایران، از الان دلم برای بغل کردنش و یه عالمه حرف بینمون که هیچوقت تمومی نداره پر میکشه، یکی دیگه هم شهریور داره میاد که نمیتونم بگم کیه، هرچند خیلی تلخم این روزا ولی چه خوب که قراره شهریورماهم زیباتر از ماههایی که گذشت بشه و بشه ماه دیدار یاران قدیمی و وفادار...


از قدیم گفتن من و او دعوا کنیم دیگران باور کنند، قهر نیستیم بخدا، کات هم نیستیم، اما من دارم کم کم خودمو اماده میکنم برای دل کندن، چون بقول  خواهر جان دیگه فرصتی برای اشتباه کردن و وقتی برای تلف کردن ندارم...


راستی من دوشنبه آینده دارم میرم یه سفر 9 روزه و جذاب به خارج از مرزهای ایران، و این روزها چون خیلی مشغولم شاید نشه پست بزارم، اما برگردم حتما با کلی عکس و یک سفرنامه ی شیرین میام، اگر گفتین کجا و با کی؟


راستی برنامه شکرگزاری رو ترک کردم، فعلا با خدا قهرم خب

تو این مدت کلی پست نوشتم و منتشر نکردم، بعضی از قابل انتشاراشو پابلیک میکنم...

[ سه‌شنبه 2 مرداد 1397 ] [ 14:47 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

سایر عناوین شکرگزاری

خدایا شکرت که:

1. سلامتی دارم

2. ریا نباشه زیبایی دارم

3. بخاطر وجود خانواده ای حمایتگر

4. بخاطر وجود دوست های وفادار در زندگیم

5. بخاطر وجود کسیکه مطمئنم تا ابد عاشقمه حتی اگر من عاشقش نباشم(امید)

6. بخاطر وجود و حضور همیشگی حس زیبای عشق در زندگیم

7. بخاطر اینکه یکی از بزرگترین رویاهامو به واقعیت تبدیل کردی (قبولی تو کنکور ارشد با رتبه 1)

8. بخاطر سقف بالای سرم

9. بخاطر شغل خوبی که دارم

10. بخاطر اینکه دغدغه مالی ندارم

11. بخاطر وجود فندوق

12. بخاطر وجود پروانه، دوستی که میشه تا ابد باهاش حرف زد و خندید و سیر نشد

13. بخاطر داشتن همکارای خوب و دوست داشتنی

14. بخاطر اینکه سایز و وزن دلخواهم رو دارم

15. هنوز شوق زندگی دارم

16. بخاطر اینکه باهات رفیقم و هر چی ازت بخوام بهم میدی



[ شنبه 30 تیر 1397 ] [ 14:35 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

شکرگزاری

در چهارمین روز برنامه شکرگزاری هستم، روز سوم قرار بود بابت یکی از اتفاقات خوبی که برام افتاده موقع خواب سپاسگزاری کنم، مسواک زدم و خواستم برم تو ختخواب، هر چی فکر کردم دیدم روزم کسل کننده و پر از اتفاقات بد بوده، واقعا هیچی برای شکرگزاری نداشتم، تصمیم گرفتم بدون شکرگزاری بخوابم و برنامه رو همین جا رها کنم،

یهویی تلفن زنگ خورد، مادرجان بود که بلند بلند میخندید، گفت میدونی چه بلایی سر خواهرت اومده؟ گفتم نه!

گفت امروز عصری با خواهرت رفته بودیم خرید که یک انگشتر خیلی خوشگل دیدیم، از اون مدلایی که تو دوست داری و خواهرت پیشنهاد داد اینو بخریم برای تولد تو و تا اون روز بهت ندیمش (تولدم 6 ماه دیگه هست ) بعد خواهر وقتی میرسن خونه منصرف میشه و به مادرجان میگه ستاره سلیقه کسی رو قبول نداره و هر چی بهش میدیدم گم میکنه (آخه دو سال قبل برام انگشتر خریدن و گمش کردم) اینو خودم برمیدارم، بعد به زور میکنه دستش و بعد از دقایقی دستش انقدر باد میکنه و متورم میشه که تصمیم میگیرن انگشتر رو قیچی کنن! خلاصه پدرجان پیشنهاد میده زنگ بزنن آتش نشانی اما خواهر اصرار که حیفه قیچی بشه این برای ستارست دیگه با کلی روغن زیتون انگشتر رو درمیارن، فرداش که خواهر رو دیدم همچنان  انگشتش بشدت متورم بود و حتی نمیتونست انگشتش رو تکون بده، گفت این از آه تو هست ستاره، خبر نداشت همه اینا زیر سر برنامه شکرگزاریه، اون شب موقع رفتن به رختخواب یه سوژه ی خوب برای تشکر داشتم، شکرگزاری بخاطر داشتن مادر و خواهری که انقدر دوستم دارن و به یادم هستن که  6 ماه قبل از تولدم  برام هدیه میخرن


***


تمام 10 مورد شکرگزاری شب سومم  به او مربوط میشد:

خدایا شکرت که:

1. بهم دوباره فرصت عاشق شدن دادی

2.اون روز تو دانشکده مهندسی کامپیوتر برای اولین بار همدیگر رو دیدیم

3. تونستم بعد از 12 سال دوباره او رو ببینم

4. لذت در آغوش کشیدنش رو به من چشوندی

5. بخاطر اینکه مهرم بعد از این همه سال به دلشه

6.  بخاطر تمام مهربونی هاش

7. شکرت بخاطر اینکه همچنان امیدوارم به بودن و داشتنش

8. شکرت که انقدر فهمیده و محترمه

9. شکرت که بالاخره روزی رو دیدم که او نشست روبروم و برام شعر خوند

10. شکرت که این همه سال برای من نگهش داشتی

و...

4.

[ شنبه 30 تیر 1397 ] [ 14:23 ] [ ستاره ] [ ]

عشق زندگی من

;دوست دارم بدونی خیلی بهت افتخار میکنم عشق زندگی من

***

 اسمش رو سرچ میکنم و با دیدن این صفحه حسابی احساس غرور ...

***

دلم میخواد بهش بگم تو نه تنها یک هنرمندی، بلکه یک دانشمندی عزیزم

***

آغاز 32 سالگیت مبارک  رفیق روزهای سخت


[ شنبه 30 تیر 1397 ] [ 09:13 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

رویاهای ناتمام

چهارشنبه خواب دیدم دارم عقد میکنم، با او، 3 ساعت مونده به مراسم عقد و من هنوز دارم دنبال آرایشگاه میگردم، یهویی یاد آنی می افتم و بهش زنگ میزنم، میگم آنی جون من چند سال قبل عروسیم بود اومدم پیشت و خیلی راضی بودم، حالا دوباره عروسیمه و میخوام بیام پیشت، بعد سریع حرفمو اصلاح میکنم و میگم یعنی جدا شدم و امروز عقدمه، سه ساعته هم باید آماده باشم، میگه من کسی رو بدون نوبت نمیپذیرم، اما تو مشتریم هستی، فرق داری، بیا، تو کل این حول و ولاها مادر همراهم بود و خبری از او نبود...

***

پنجشنبه خواب دیدم 3 ماهه  باردارم و رفتم سونوگرافی تا ببینیم قلب بچه تشکیل شده یا نه، دکتر شکمم رو فشار میده و یه کیسه شبیه بادکنک کوچیک که داخلش جنین هست از بدنم بیرون میاد، دستگاه سونو رو میزاره روش و میگه قلبش خیلی ضعیف میزنه، یه لحظه گریم میگیره، اما سریع دستگاه رو دور اون بادکنک میچرخونه و یهویی صدای بلند تالاپ تولوپ قلبش اتاق معاینه رو پر میکنه، خیلی خوشحال میشم و بادکنک رو محکم بغل میکنم، با خودم میگم چقدر عجیبه که از الان انقدر دوستش دارم، بعد دوباره با فشار بادکنک رو وارد بدنم میکنه و شکمم یهویی قلنبه میشه، باز هم او اداره بود و همراهم نبود، حس فوق العاده ای داشتم تو خواب

***

آه خدایا خسته ام از صبر، تو که بنده ی بی طاقتت رو میشناسی، زودتر لطفا

خدایا مرسی که امیدم رو ناامید نمیکنی

[ شنبه 30 تیر 1397 ] [ 08:18 ] [ ستاره ] [ ]

نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم...

ﺑﯿﺎﯾﻢ ﻭ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ،

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺧﻮﺭﺩ...

ﮐﻪ ﺿﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻮﺳﯿﺪ

ﻭ ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.

ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ

ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ،

" ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﮕﺬﺭﺩ "

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ

ﺁﺏ ﺍﺯ ﺁﺳﯿﺎﺏ ﻭ ﻃﺒﻞ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺍﺯ ﻧﻮﺍ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

 ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ

ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ،

ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺼﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ،

ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ

ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻡ

ﻧﺬﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...

ﺗﺎ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﺣﺎﻻ

ﮐﻪ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻭ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ

ﻻﯼ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯾﻢ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺑﺨﻮﺍﻧﻤﺸﺎﻥ ﻭ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﮐﻪ،

ﻫﯿﭻ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﺑﯽ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﺰﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ

ﻭ ﻫﯿﭻ ﺁﺳﯿﺎﺏ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺑﯽ ﻃﻮﻓﺎﻥ...


 

 

[ سه‌شنبه 26 تیر 1397 ] [ 10:31 ] [ ستاره ] [ ]

عصبانیت

خیلی داغونم این روزها، دست خودم نیست، کلافه و عصبی، بد خلق و خو، همه خصوصیات منفی که میتونه در یک آدم جمع باشه این روزها در من خلاصه شده، یه اتفاق باور نکردنی افتاده و اون اینه که بعد از نزدیک 6 سال برگشتم به وزن و سایز دوران مجردیم، 50 کیلو گرم و سایز 36-34، شبیه یک رویاست بیشتر، مدام خودم رو تو آیینه برانداز میکنم و متعجب میشم، حالا شدم دقیقا نصف او، 50 کیلوگرم اختلاف وزنی و 25 سانت اختلاف قدی
راستش از بعد جدایی خیلی به بچه دار شدن و مادربودن فکر میکنم (کارم برعکسه حالا که شوهر ندارم )، نمیدونم اصلا هیچوقت دیگه بشه ازدواج کنم یا نه، اما با تجربه ای که الان دارم مطمئنم انتخابم این بار خیلی منطقی تر و هوشمندانه تر خواهد بود، و تصمیم دارم به محض ازدواج بچه دار بشم، اونم دو تا! یه دختر و یه پسر، اسماشونم انتخاب کردم، پسرم یارا و دخترم آوا  
خدایا میشه یعنی اون معجزه قشنگه رو برام بفرستی زودتر؟ مرسی
[ دوشنبه 25 تیر 1397 ] [ 10:19 ] [ ستاره ] [ ]

خواب شیرین

بعد از یک مناجات طولانی، خواب شیرینی دیدم، خواب دیدم با او تو یه جایی شبیه استادیوم نشستیم، پسرمون هم بین ما دو تا نشسته، یه پسر 13-12 ساله ی خیلی زیبا و قد بلند، با پوست سفید و موها و چشمای مشکی، ترکیبی فوق العاده از من و او، کاش این خواب واقعی بود...

پسرک بین ما دو تا نشسته بود، به او نگاه کردم، اونم به من پنهانی نگاه کرد و خندید، دقیقا همون نگاهی که چند وقت پیش وقتی رو مبل روبروی در نشسته بودم و او از در  وارد شد دیده بودم با  همون لبخند، وای که چقدر دلتنگم...

***

وقتی از خواب بیدار شدم اسم پسرک جذاب رو انتخاب کردم، یارا...


[ یکشنبه 24 تیر 1397 ] [ 08:31 ] [ ستاره ] [ ]

پاک سازی

فردا مادرجان و خواهر میان خونه من، بعد از جداییم اولین بار هست مادرجان میاد خونه ی من، چون من قبول نکردم برم خونه مادرجان بمونم قرار شده از این به بعد یک روز در هفته مادرجان و خواهر بیان پیشم بمونن، امروز باید برم ادله جرم رو مخفی کنم:

شناسنامه (که توش تاریخ جدایی ذکر شده) و سند طلاق ، دستبندی که برای تولد او خریدم به همراه جعبه موزیکال طرح گیتار، و مهمتر از همه بطری ودکا که از دو ماه قبل که او  آورده تا الان همچنان تقریبا دو سومش باقی مونده) خب این اولین تجربه الکل برای من بود اونم ودکای روسی 70درصد!  تجربه بدی نبود ولی از اون دست تجربیاتی هست که فقط در کنار او برام دلچسبه...

[ شنبه 23 تیر 1397 ] [ 14:19 ] [ ستاره ] [ ]

تنهایی

بیخیال آدمهای تنهایی شوید

که سالهاست در لاک تنهاییشان فرو رفته اند و کاری به کسی ندارند،

باور کنید اطرافتان پر است از آدمهایی که روز به روز یارشان را تعویض میکنند

بروید سراغ آن جماعت...

خیلی راحت خودتان را،

وضع مالی تان را،

ماشین زیر پایتان را،

محل زندگی تان را،

معرفی میکنید و با یار قبلی شان تعویض میشوید،

به همین راحتی...

اما جان عزیزتان،

بیخیال آدمهایی شوید که برای تنهاییشان حرمت قائلند،

اصرار نکنید وارد حریم شان شوید،

آنها یکبار،

یک روز،

یک نفر را وارد تنهایی شان کرده اند،

و از آنجا به بعد دیگر زندگی نکرده اند!

"علی قاضی نظام"


***


بوسیدمت،

بوسیدمت،

بوسیدمت،

از راه دور...


***


چند وقت نیستم، منتظر یه اتفاقی ام که میتونه بزرگترین  معجزه زندگیم باشه، دعا کنید برگردم، با یک سبد پر از معجزه ...

[ سه‌شنبه 19 تیر 1397 ] [ 13:03 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]

خبیثانه

*یه کار خبیثانه دارم انجام میدم، از الان میدونم اگر بگم چیه همه مخالفت خواهند کرد پس نمیگم، نتیجه اش هم فردا مشخص میشه، از انجامش راضی ام، راضی


* چقدر خوشحالم  رفتم دستبند رو خریدم، حالا بالا رفتن قیمتها به کنار، اما بازار یه طوری تعطیل شده بنظر نمیاد حالا حالاها قصد باز شدن داشته باشه، دنبال یه جعبه  موزیکال طرح گیتار میگردم که دستبند رو تو اون بزارم، چقدر رمانتیک میشه


* پاسپورتم رو بالاخره گرفتم، وقتی رسید دستم حس یه زندانی رو داشتم که نامه آزادیش رو بهش دادن،  تو این سالها همسرسابق بهم اجازه نداد برم سفر خارجی، تلخ ترین اتفاق این چند سال زندگی مشترک وقتی بود که دوست جان از انگلیس برام دعوت نامه فرستاد اونم تو شرایطی که دلار ارزون بود و با 5-6 میلیون میتونستم یکماه برم اونجا بمونم، رئیس هم با مرخصی یکماهه بدون حقوقم موافقت کرده بود اما همسر که تا چند وقت قبلش راضی بود درست وقتی قضیه جدی شد اجازه نداد برم، هنوز هم نتونستم بابت این موضوع ببخشمش، اون سفر سفری بود که شاید دیگه هیچوقت نتونم برم، آخه چرا بعضی ها مرد خونه بودن رو با زندانبان بودن اشتباه میگیرن؟ اگر با کسی ازدواج کردین سعی نکنید مالکش بشید، در عوض رفیق و همراهش باشین، این روزها سراغ انجام هر کاری میرم یه نفس عمیق میکشم و میگم آخیش، چه خوبه آزادی


*بعد از ازدواج تقریبا تمام مانتوها و لباس هام رو مجبور شدم ببخشم به دیگران، چون همسر میگفت نامناسب هستن! اما بعضی هاشون رو که خیلی دوست داشتم نگه داشتم به امید روزی که اخلاقش تغییر کنه که نکرد، حالا همشون رو دراوردم دوباره گذاشتم تو کمدم، خیلی حس خوبیه...


*دو روز شلوغ و عالی پیش رو دارم، فردا خونه مادرجان، خیاطی و تحویل گرفتن مانتوهای جدیدم، بعد از ظهر هم پیش فندوق دلبرم، جمعه هم از صبح تا شب یه دورهمی دو نفره ی دلچسب همراه با موسیقی زنده



[ چهارشنبه 6 تیر 1397 ] [ 10:01 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]