X
تبلیغات
رایتل

پست ثابت: آدرس وبلاگ قبلی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ پنج‌شنبه 4 شهریور 1395 ] [ 12:36 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

بانو

موقع جدایی به همسر گفتم ازخانوادش بخواد به هیچ وجه برای وساطت و اینجور چیزا با من یا خانوادم تماس نگیرن، گفتم اگر تماسی گرفته بشه جوابشون رو نمیدم، گفتم از بین افراد خانوادت تنها کسی که دلم براش تنگ میشه بانو هست و همزمان با این حرف اشک تو چشمام حلقه زد...

حالا که همسر ماشینمو گرفته قرار شده صبحها که قبل از شروع طرح میاد، بیاد ماشین رو بزاره تو پارکینگ خونه من  و دوتایی با هم بریم اداره که همکارا چیزی رو متوجه نشن، دیشب هم بهم زنگ زد، گفت بانو بهش گفته تا وقتی ستاره تنهاست و خانوادش رو در جریان نذاشته هر شب باید بهش زنگ بزنی کاری مشکلی چیزی نداشته باشه، میخواستم ازش بخوام دیگه بهم زنگ نزنه اما بی خیال شدم و چیزی نگفتم، دلم میخواست بگم خیلی خوشم این روزها ولی خب دیدم لزومی نداره ناراحتش کنم،

امروز تو راه اداره حال بانو رو از همسر پرسیدم، گفت خیلی گریه میکنه، میگه ستاره خیلی خوب و مهربون بوده با هممون، گفت رفته امامزاده صالح برامون دعا کرده، شبش قیمه پخته بوده و سر سفره یهویی زده زیر گریه، گفته ستاره قیمه های منو خیلی دوست داشت

دلم برای بانو تنگ میشه و ناراحتم که باعث غصه خوردنش شدم...

[ شنبه 1 اردیبهشت 1397 ] [ 10:28 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]

بهار تویی...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 1 اردیبهشت 1397 ] [ 08:32 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

روز خوب، حال بهتر

پنجشنبه آخرای شب او تماس گرفت، داشتم براش تعریف میکردم که از صبح کجاها رفتم و چکارا کردم، البته قسمت اومدن همسر به خونه و بردن وسایلش رو سانسور کردم، گفت میخواستم بگم صبح بریم دربند البته اگر بتونی صبح زود بیدار بشی، خندم گرفته بود از پیشنهادش، در جریان کوه رفتن های جمعه صبح همسر و ترس از ارتفاع من که هستید دیگه، اما نخواستم بگم کوهنوردی دوست ندارم، برام مهم با او بودن بود حتی در کوه!

گفتم من زیاد کوهنورد خوبی نیستم ها تازشم وقتی صبح زود از خواب بیدار میشم زشت میشم،  گفت مهم نیست، تا هر جایی که دوست داشتی میریم بالا، صبحونه میخوریم و برمیگردیم، ضمنا تو همیشه خوبی عزیزم، هیچوقت زشت نمیشی، راستش خیلی دلم به کوه رفتن نبود، اما نمیخواستم انقدر زود به نقطه ضعفهام اعتراف کنم، بخصوص که عکسهای پروفایل تلگرامشو دیده بودم و متوجه شده بودم زیاد کوه میره،

ساعت 6 صبح قرار بود بیاد دنبالم، مثل همیشه (اون وقتا) کمی زودتر رسید، منم که از 5 صبح بیدار بودم، وقتی همدیگر رو دیدیم تازه فهمیدیم تو این چند روزه چقدر دلتنگش بودم، خیابون ولیعصر بی نهایت خلوت بود، آهنگ گوگوش (من و گنجشکای خونه) رو گذاشته بود و با صدای بلند میخوند، وقتی آهنگ پخش میشد به روبرو خیره شده بودم و محو صدای او و خوشبختی اون لحظه بودم، دستمو گرفت گفت خوابت میاد عزیزم؟ گفتم نه، داشتم به آهنگ گوش میدادم...


***


حدودای 6:15 رسیدیم دربند و همون پایینا یه جا پارک پیدا کردیم و این یعنی شروع غصه ی من، با خنده گفت ببینم تا کجا میای، گفتم نهایتش میدون دربنده راستش با همسر فقط یکبار رفته بودم دربند، وقتی ماشینو پارک کردیم و حرکت کردیم به میدون که رسیده بودم خسته شدم و گفتم دیگه نمیام که نمیام، با عصبانیت گفت باید بیای، بعد هم به زور تا یه جاهایی منو برد و منم واقعا سرگیجه گرفته بودم و حالم بد شده بود این شد که برگشتیم و به همسر گفتم دیگه هیچوقت باهات کوه نمیام...

این رفتار رو خودتون مقایسه کنید با رفتار او، که از اول بهم گفت مهم نیست اصلا و تا هر جایی که دوست داشتی میریم، خیلی خیلی آروم حرکت میکرد و به منم میگفت اصلا عجله نکن، میخوایم از مسیر لذت ببریم نه مقصد، فقط یه انگیزه خوب بهم داد، گفت هتل اوسون اون بالاست و صبحانه خوردن اونجا خیلی مزه میده،

شاید باورتون نشه و حتی او هم باورش نمیشد که چقدر راحت تا هتل اوسون رفتیم، او میگفت از من هم بهتر اومدی بالا، ساعت 8 تو هتل بودیم، در حالیکه کل مسیر رو حرف زده بودیم و به من خیلی خیلی خوش گذشته بود، تازه فهمیدم چقدر از کوه خوشم میاد البته به شرط داشتن هم پیمای خوب


***


در کل مسیر او بشدت مراقبم بود، مدام سئوال میکرد که اگر خسته شدی استراحت کنیم یه کم، یه جاهایی از پشت سرم میومد که اگر سر خوردم منو بگیره، یه جاهایی جلو تر میرفت که دستمو بگیره، و جاهایی که عریض تر بود دست همو میگرفتیم و دوتایی میرفتیم، اینطوری شد که فهمیدم چیزی که باعث شده از کوه متنفر بشم رفتارهای همسر بوده نه خود کوه...


***


تو هتل بعد از خوردن صبحانه نشستیم به حرف زدن، بدنم خیس بود و سردم شده بود، سویشرتش رو انداخت رو شونه هام، او خیلی قشنگ حرف میزنه، آدم اصلا سیر نمیشه از حرفهاش، میگفت ستاره بنظرم زندگی لحظه هایی نیست که نفس میکشیم، زندگی لحظه هایی هست که نفسمون بند میاد، اونجا کنار پنجره ای که ویوی کوه رو داشت نشسته بودیم و انقدر غرق همدیگه بودیم که نفهمیدم نزدیک از 2 ساعته داریم حرف میزنیم

دیگه حدودای 10 بود که برگشتیم ، تو مسیر هم چند تا عکس گرفتیم، به او گفتم با گوشی من بگیر اگر خوب افتاده بودم برات میفرستم شاید باورتون نشه اما از دیروز تا حالا فکر کنم بالای صدبار عکسها رو نگاه کردم و هر بار غرق لذت شدم...


***


برگشتنه مثل دفعه پیش دوباره حواسش پرت من شد و مسیر رو اشتباهی رفت، یه جایی خواست دور بزنه خوردیم به بن بست، گفتم عزیزم نیتت چیه منو آوردی اینجا؟ گفت میخوام بدزمت، گفتم هیچ کس نمیاد دنبالما، گفت چه بهتر، من که از خدامه


***


تو راه حرف کشیده شد به گذشته هامون، گفتم شاید اون زمان حق با من بوده و اگر اون زمان با هم میموندیم الان اینجا پیش هم نبودیم، گفت شاید ولی شاید هم الان ازدواج کرده بودیم! یه آهی کشیدم تو دلم و از اشتباه خودم در گذشته ها در شگفت بودم ...


***


تو راه در مورد کلاس  خوانندگی که میره و اینکه بیشتر ترجیح میده اگر در آینده خواست اجرایی داشته باشه گروهی باشه صحبت میکرد، با خنده گفتم پس منم ببر تو گروهت منم بخونم، گفت  نمیدونم موقع خوندن صدات چطوریه ولی حرف میزنی که صدات خیلییی قشنگه، خلاصه که هی قند بود که حبه حبه تو دلم آب میشد


***


میخوام یه عکس بزارم ، عکس خودم و او با شکوفه های بهاری، به چند نفری که تو ذهنم بود و خودشون خواسته بودن رمز رو دادم، اگر کسی هست که از قلم افتاده برام کامنت بزاره ...


برای حال دلم دعا کنید که همینطوری بمونه ...

[ شنبه 1 اردیبهشت 1397 ] [ 08:04 ] [ ستاره ] [ نظرات (13) ]

رویا

یه چیزی بگم؟ تو دورترین رویاها هم این روزا رو نمیدیدم ...

***

یه کم معذبم از نوشتن این هیجانات، نکنه کسی دلش بگیره، نکنه کسی با خوندن احوال این روزای من هوای جدایی به سرش بزنه؟ خدا خودش میدونه که برای حفظ این زندگی تمام تلاشمو کردم اما نشد، نخواست، نمیدونستم قراره بعدش او بیاد تو زندگیم، حداکثر تصوراتم امید بود، اما او تمام معادلات زندگی منو به هم ریخت، احساس میکنم زندگی رو خیلی دوست دارم، بخاطر همین غیر قابل پیش بینی بودنشه گمونم ❤❤❤

[ جمعه 31 فروردین 1397 ] [ 16:47 ] [ ستاره ] [ نظرات (6) ]

آرامش

یکساعت پیش همسر اومد  وسایلش رو جمع کرد و برد، ماشینم رو هم بهش قرض دادم فعلا، وقتی رفت از تو تراس صحنه ی رفتنش رو تماشا میکردم، خیلی دلم براش سوخته بود، هر چی که باشه با هم تلاش کرده بودیم و این زندگی رو ساخته بودیم، بعدش گریه امونم نداد، در حال غصه خوردن بودم که او تماس گرفت، 

گفت فردا 6 صبح میاد دنبالم بریم کوه، مدام عزیزم خطابم میکرد، از روزی که دوباره همدیگر رو دیدیم تا الان حتی یک کلمه راجع به زندگی قبلیم و همسر کنجکاوی نکرده، رفتارش با رفتار 13 سال پیش که یک دختر مجرد 18 ساله بودم ذره ای فرق نداره،

 باورم نمیشه خدا انقدررر با من مهربانی کنه، وجود او تو زندگیم اونم تو این شرایط و روزها بزرگترین معجزه ی زندگیمه، خدایا هزاران بار ممنونم و خیلی دوست دارم...

[ پنج‌شنبه 30 فروردین 1397 ] [ 21:33 ] [ ستاره ] [ نظرات (9) ]

...

نخست دیر زمانی در او نگریستم، 

چندان که چون نظر از او بازگرفتم در پیرامون من همه چیز به هیات او درآمده بود، 

آنگاه دانستم که مرا دیگر

از او

گریزی نیست...


***


"شازده کوچولو"

[ پنج‌شنبه 30 فروردین 1397 ] [ 09:45 ] [ ستاره ] [ ]

من و او (2)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ سه‌شنبه 28 فروردین 1397 ] [ 12:07 ] [ ستاره ] [ نظرات (10) ]

من و او (1)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ سه‌شنبه 28 فروردین 1397 ] [ 08:16 ] [ ستاره ] [ نظرات (4) ]

دلنوشته

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 27 فروردین 1397 ] [ 09:57 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

فصل پنجم زندگی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 25 فروردین 1397 ] [ 17:07 ] [ ستاره ] [ نظرات (8) ]

ستاره 140: معجزه

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ جمعه 24 فروردین 1397 ] [ 12:31 ] [ ستاره ] [ ]

او

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 18 فروردین 1397 ] [ 00:56 ] [ ستاره ] [ نظرات (8) ]

سردرگم

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ یکشنبه 12 فروردین 1397 ] [ 00:12 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]

پایان 96

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 23 اسفند 1396 ] [ 10:23 ] [ ستاره ] [ نظرات (6) ]

ستاره 138: آخرین برگ سفرنامه ی باران این است، که زمین چرکین است...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 12 اسفند 1396 ] [ 16:06 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

ستاره 137: یک هفته سخت

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ یکشنبه 6 اسفند 1396 ] [ 10:54 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

ستاره 136: ...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 30 بهمن 1396 ] [ 09:05 ] [ ستاره ] [ نظرات (7) ]

ستاره 135: ؟؟؟

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 25 بهمن 1396 ] [ 16:49 ] [ ستاره ] [ ]

ستاره 134: سفر

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 23 بهمن 1396 ] [ 11:52 ] [ ستاره ] [ نظرات (4) ]

ستاره 133: برف

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 9 بهمن 1396 ] [ 13:06 ] [ ستاره ] [ نظرات (7) ]

ستاره 132: او

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ یکشنبه 8 بهمن 1396 ] [ 13:45 ] [ ستاره ] [ نظرات (1) ]

ستاره 131: تیر خلاص

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 7 بهمن 1396 ] [ 13:37 ] [ ستاره ] [ نظرات (6) ]

ستاره 130: سردرگم

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 4 بهمن 1396 ] [ 16:30 ] [ ستاره ] [ نظرات (7) ]

ستاره 128: اعتراف

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ یکشنبه 1 بهمن 1396 ] [ 10:10 ] [ ستاره ] [ نظرات (4) ]

ستاره 127: صندلی داغ

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 27 دی 1396 ] [ 15:35 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

ستاره 126: تولدم

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ شنبه 23 دی 1396 ] [ 11:05 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

ستاره 125: دی ماه شیرین

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ یکشنبه 17 دی 1396 ] [ 11:52 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

ستاره 124: روز عجیب، اتفاقات عجیبتر

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ سه‌شنبه 5 دی 1396 ] [ 14:41 ] [ ستاره ] [ نظرات (1) ]

ستاره 123: فانتزی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 4 دی 1396 ] [ 09:43 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]