پست ثابت: آدرس وبلاگ قبلی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ پنج‌شنبه 4 شهریور 1395 ] [ 12:36 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

تنهایی

بیخیال آدمهای تنهایی شوید

که سالهاست در لاک تنهاییشان فرو رفته اند و کاری به کسی ندارند،

باور کنید اطرافتان پر است از آدمهایی که روز به روز یارشان را تعویض میکنند

بروید سراغ آن جماعت...

خیلی راحت خودتان را،

وضع مالی تان را،

ماشین زیر پایتان را،

محل زندگی تان را،

معرفی میکنید و با یار قبلی شان تعویض میشوید،

به همین راحتی...

اما جان عزیزتان،

بیخیال آدمهایی شوید که برای تنهاییشان حرمت قائلند،

اصرار نکنید وارد حریم شان شوید،

آنها یکبار،

یک روز،

یک نفر را وارد تنهایی شان کرده اند،

و از آنجا به بعد دیگر زندگی نکرده اند!

"علی قاضی نظام"


***


بوسیدمت،

بوسیدمت،

بوسیدمت،

از راه دور...


***


چند وقت نیستم، منتظر یه اتفاقی ام که میتونه بزرگترین  معجزه زندگیم باشه، دعا کنید برگردم، با یک سبد پر از معجزه ...

[ سه‌شنبه 19 تیر 1397 ] [ 13:03 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]

خبیثانه

*یه کار خبیثانه دارم انجام میدم، از الان میدونم اگر بگم چیه همه مخالفت خواهند کرد پس نمیگم، نتیجه اش هم فردا مشخص میشه، از انجامش راضی ام، راضی


* چقدر خوشحالم  رفتم دستبند رو خریدم، حالا بالا رفتن قیمتها به کنار، اما بازار یه طوری تعطیل شده بنظر نمیاد حالا حالاها قصد باز شدن داشته باشه، دنبال یه جعبه  موزیکال طرح گیتار میگردم که دستبند رو تو اون بزارم، چقدر رمانتیک میشه


* پاسپورتم رو بالاخره گرفتم، وقتی رسید دستم حس یه زندانی رو داشتم که نامه آزادیش رو بهش دادن،  تو این سالها همسرسابق بهم اجازه نداد برم سفر خارجی، تلخ ترین اتفاق این چند سال زندگی مشترک وقتی بود که دوست جان از انگلیس برام دعوت نامه فرستاد اونم تو شرایطی که دلار ارزون بود و با 5-6 میلیون میتونستم یکماه برم اونجا بمونم، رئیس هم با مرخصی یکماهه بدون حقوقم موافقت کرده بود اما همسر که تا چند وقت قبلش راضی بود درست وقتی قضیه جدی شد اجازه نداد برم، هنوز هم نتونستم بابت این موضوع ببخشمش، اون سفر سفری بود که شاید دیگه هیچوقت نتونم برم، آخه چرا بعضی ها مرد خونه بودن رو با زندانبان بودن اشتباه میگیرن؟ اگر با کسی ازدواج کردین سعی نکنید مالکش بشید، در عوض رفیق و همراهش باشین، این روزها سراغ انجام هر کاری میرم یه نفس عمیق میکشم و میگم آخیش، چه خوبه آزادی


*بعد از ازدواج تقریبا تمام مانتوها و لباس هام رو مجبور شدم ببخشم به دیگران، چون همسر میگفت نامناسب هستن! اما بعضی هاشون رو که خیلی دوست داشتم نگه داشتم به امید روزی که اخلاقش تغییر کنه که نکرد، حالا همشون رو دراوردم دوباره گذاشتم تو کمدم، خیلی حس خوبیه...


*دو روز شلوغ و عالی پیش رو دارم، فردا خونه مادرجان، خیاطی و تحویل گرفتن مانتوهای جدیدم، بعد از ظهر هم پیش فندوق دلبرم، جمعه هم از صبح تا شب یه دورهمی دو نفره ی دلچسب همراه با موسیقی زنده



[ چهارشنبه 6 تیر 1397 ] [ 10:01 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]

عجب جایی به داد من رسیدی...

عجب جایی به داد من رسیدی
تا من دنیا رو زیباتر ببینم
تا من اونقدر بخوام زنده بمونم
باهات رویامو تا آخر ببینم

***

عجب جایی به داد من رسیدی

تا من دنیا رو تنهایی  نگردم
تو تنها آدمی هستی که هیچ وقت
باهاش احساس تنهایی نکردم

***

تا از پیشت میرم دلتنگ میشم

مرورت میکنن حرم نفس‌هام
به هیشکی جز تو احساسی ندارم
به جز تو از خدا  چیزی نمی‌خوام

تا وقتی که تو رو دارم کنارم
چه فرقی میکنه کی هست و کی نیست
بگو داریم تو بیداری می‌‌بینیم
که بین دستامون هیچ مانعی نیست

***

پر از خوشحالی بی‌وقفه میشم
تا دستام توی دستای تو میره
شاید این لحظه باورکردنی نیست
که از خوشحالی من ‌گریه ام می‌گیره

***

ببین تا پر شدم از ناامیدی

غم و از تو دلم بیرون کشیدی
دارم دنیا رو زیباتر می‌بینم
عجب جایی به داد من رسیدی


* این آهنگ رو خیلی دوست دارم، تمام احساس این روزای من همین آهنگه

* اجرای آهنگ


[ سه‌شنبه 5 تیر 1397 ] [ 15:41 ] [ ستاره ] [ ]

شکرگزاری

خیلی ها وقتی شنیدن من جدا شدم یه نفس عمیق کشیدن و از اینکه زندگی خوب و خوشی با همسرشون دارن و جای من نیستن خدا رو شکر کردن،اما خیلی ها...

خیلی ها آه کشیدن و حسرت خوردن، که ایکاش من هم میتونستم جای ستاره باشم، با هیجان از من در مورد رابطم با او پرسیدن و بجای اینکه سرزنشم کنن تشویقم کردن،

مثلا دوست جان که چند شب پیش بهش زنگ زدم و ماجرای جدایی رو گفتم، دوست جان رفیق ایام دانشگاه هست و او رو بطور کامل میشناسه، وقتی بهش گفتم از همسر جدا شدم و در حال حاضر با او هستم خیلی هیجان زده شد، آخه اون وقتا هم خیلی موافق او بود و مدام سرزنشم میکرد که چرا باهاش نموندم، همیشه میگفت ستاره او حیف شد، صداش خیلییی قشنگ بود بهم گفت مگه آدم چند بار زندگی میکنه که بخواد شخصی رو به خودش تحمیل کنه؟ گفت خوب کاری کردی جدا شدی، نمیدونی خواهر من چقدر آرزو داره بتونه طلاق بگیره ولی نمیشه، قدر خودتو بتون که انقدر شجاعت داری و مطمئنم لیاقتت خیلی بیشتر از این حرفاست...

***

خاله کوچولو که اولین بار وقتی خبر رو شنید سردرد گرفت و بقول خودش از ناراحتی تا چند روز تب کرد و افتاد تو بستر بیماری  چند روز پیش بهم زنگ زد، گفت درسته من اولش ناراحت شدم ولی خیلی این چند وقت فکر کردم و دیدم کار درستی کردی، ما تو زندگی تو نبودیم و مطمئنم تو هم دلایل خاص خودتو داشتی برای این جدایی، اونطوری زندگی کن که خودت دوست داری و اینبار با کسی ازدواج کن که شباهتهای بیشتری به تو و تفکراتت داشته باشه، گفت کاش هممون مثل تو انقدر جرات و جسارت داشتیم...

***

مادرجان که دیگه تقریبا همه چیز رو میدونه و فکر میکنه تو این ماه وقت دادگاه دارم! گفت اگر منم مثل تو فکر میکردم باید خیلی سال قبل از پدرت جدا میشدم، بعد دوباره گریه کرد اما وسط گریه هاش من و خواهر مسخره بازی درآوردیم و خندوندیمش، گفت من که بهت گفته بودم این آدم به درد نمیخوره، گفتم بچه بودم اشتباه کردم شما که بزرگترم بودین نباید اجازه میدادین زنش بشم! (عملا توپ رو انداختم تو زمین خودش) ! دوباره گیر داد که باید مهریه ات رو بگیری! و  تهدید کرد باید خونه ات رو بنام من کنی چون نباید نفر بعدی فکر کنه میتونه راحت  بیاد و مال و اموالت رو بالا بکشه این بقول مادر و خواهرجان مال و اموال هم داستانی شده ها، یهطوری میگن مال و اموال انگار من شاهزاده ام و قراره زن گدا بشم بعد هم گفت دیگه نمیزارم ازدواج کنی، گیری افتادم ها، حتی مادر خودمم بهم شک داره که زیر سرم بلند شده بوده که جدا شدم از شما و خدا  پنهون نیست که بین من و او قبل از جدایی از همسر سابق هیچی نبود، اولین دیدارمون هم بعد از جداییم از همسر بود، و چه خوب که اینطوری شد...

***

امروز صبح تو این اوضاع گرونی سکه و دلار و موبایل، دیدم دو میلیون به حسابم واریز شده، فکری بودم که این پول از کجا واریز شده که همسر سابق اومد تو اتاقم، گفت تصمیم داشتم آخر سال برات گوشی بخرم اما حالا که میخوای بری .... (به زودی بهتون میگم کجا میخوام برم ) یه گوشی خوب برات خیلی واجبه، این پولو ریختم خودت هر مدلی دوست داری  برو بخر، گفتم نه نمیخوام، نمیتونم ازت قبول کنم (حالا تو دلم میگفتم آخه با دو میلیون که نمیشه یه گوشی خوب خرید ) ، بعد پرسیدم بابت چیه این هدیه؟ گفت تو خیلی برای خرید خونه ام راهنماییم کردی و زحمت کشیدی، این هدیه برای جبران زحماتت هست، با اخم گفتم من برای پول این کارو نکردم، چیزی نگفت، سرشو انداخت پایین و رفت...

***

خدایا شکرت که بعد از جدایی انقدر هوامو داشتی و نزاشتی آب تو دلم تکون بخوره، شکرت که این اتفاق رو باعث خیر قرار دادی دوستای واقعیم رو بشناسم، شکرت   روزایی رو که میتونست خیلی سخت باشه به شیرین ترین دوران زندگیم تبدیل کردی، خدایا خودت میدونی چی میخوام، فقط یه کم زودتر، مرسی 

***

همه تو فکر دلار و تورم هستن و من دلم گرم خنده های توست...

[ دوشنبه 4 تیر 1397 ] [ 10:28 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

هدیه

دیروز رفتم برای تولدش که حدودا یکماه دیگه هست دستبند بخرم، انقدر از این خرید ذوق و شوق داشتم که قابل وصف نیست، با یه حس خیلی خوبی رفتم تو مغازه ای که از قبل این دستبند رو نشون کرده بودم، گفتم از این طرح میخوام ولی میخوام طلاش سنگین باشه، فروشنده پلاک هاشو دونه دونه وزن کرد و سنگین ترینش رو برام پیدا کرد، نگران بودم که چرمش کوچیک باشه،  فروشنده گفت امکان نداره دستشون از دست من بزرگتر باشه و دستبند رو دستش کرد دیدم اندازست، با اینحال شرط کردم که اگر چرمش کوچیک بود تا یکماه آینده فرصت داشته باشم ببرم برای تعویض که قبول کرد، گفتم لطفا آدرس بدید ببرم میخوام روش اسم حک کنم (میخواستم اسم او رو به انگلیسی روش حک کنم) ، فروشنده که پسر جوونی بود یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و در حالیکه تن صداش رو پایین آورده بود گفت خانوم اگر از من میشنوید فعلا اسمی روش حک نکنید!

این حرفش انقدررر موج منفی بسوی من روانه کرد که قابل وصف نیست، اون همه حس شیرین و حال خوشی که داشتم  ناگهان پر کشید، با عصبانیت و ناراحتی پرسیدم چرا؟؟؟( احساس کردم میخواد بگه چون ممکنه تا یکماه دیگه با هم نباشید، هر چند گفته بودم برای همسرم میخوام ولی شاید از ذوق و شوقم و اینکه حلقه دستم نبود فهمیده بود برای دوستم میخوام، همه این تفکرات در عرض کمتر از 1 ثانیه از سرم گذشت)!!!

گفت چون ممکنه پسند نکنه و نخواد دستش کنه! عصبانی تر شدم و گفتم مگه دست خودشه، باید دستش کنه! وقتی این حرفو میزدم فکر کنم  از عصبانیت و این موج منفی فروشنده قرمز شده بودم، وقتی دید خیلی بهم برخورده یهویی حرفشو 180درجه عوض کرد و گفت منظورم این بود که شاید  بخواد روش  چیز دیگه ای حک کنه، مثلا اول اسم خودش و اول اسم شما!

حرفشو عوض کرد ولی فایده نداشت، چیزی رو که نباید میگفت گفته بود و متاسفانه تونسته بود فقط با یک جمله ی ساده حال خوشمو تبدیل به حالی بد کنه، دستبند رو خریدم و بدون اینکه اسمی روش حک کنم برگشتم خونه، با یه حال خراب، با یه تصور وحشتناک، تصور اینکه روزی بیاد که او تو زندگیم نباشه، به هر حال انقدر بزرگ شدم که باور کنم یه مرد اگر بخواد بره هیچ نیرویی جلودارش نخواهد بود و اگرم بخواد بمونه کسی نمیتونه جلوشو بگیره، شایدم حرف فروشنده تلنگری بود برای من، نمیدونم، دلمو سپردم به خدایی که تا اینجای راه تنهام نزاشته و ازش خواستم بعد از این هم تنهام نزاره که اگر اون نباشه، تمام دنیا هم کنارم باشن باز تنهام، دلم بدجوری گرفته، به هزار و یک دلیل، خیلی به دعاهاتون نیاز دارم...


*اینم عکس اون دستبند، تو رو خدا مراقب حرفهاتون باشید، بعضی حرفها خیلی دل آدمو خراش میدن، مثل حرف همون فروشنده، از دیروز هر وقت به دستبند نگاه میکنم دلم میگیره...







[ یکشنبه 3 تیر 1397 ] [ 18:04 ] [ ستاره ] [ نظرات (3) ]

تلخ ترین تصویر زندگی

فکر میکنم هرکسی تصویری تو ذهنش داره که تا این لحظه زندگی براش تلخ ترین تصویر ممکن باشه، منم تا قبل از امروز تصویری تو ذهنم داشتم که تلخترین تصویر زندگیم بود، امروز اما...

امروز با دیدن سلامی که بی جواب مونده بود و سالهای سال دیده نشده بود تلخ ترین تصویر زندگیم رو تجربه کردم، توضیحش خیلی پیچیدست، خیلی، اینکه یه سلام ساده چرا انقدر میتونسته همه چیز رو دگرگون کنه، و اینکه تا امروز ندیده بودمش چقدر عجبیه!  شاید یه وقتی سر حوصله پستی در موردش نوشتم، اما همینقدر بگم که با تبدیل تاریخ این سلام از میلادی به شمسی فهمیدم اگر این سلام رو همون وقت دیده بودم الان سرنوشتم کاملا متفاوت بود...


* سلام بعدی از جانب من بوده، البته 3 سال بعد! در موردش هم نوشته بودم، اما حتی همون روز هم  که ف.ی.س ب.و.ک رو زیر و رو میکردم این  سلام رو ندیده بودم...

*نظرات این پست رو بستم چون در این مورد خاص اصلا دوست ندارم کسی بهم بگه حسرت گذشته رو نخور، یا مثلا این یک سلام ساده بوده و چه ربطی داره به سرنوشت، چون هیچ کس (حتی او)  نمیدونه ندیدن این سلام چقدر زندگیم رو دگرگون کرد...

*فرستنده این پیام او هست








[ شنبه 2 تیر 1397 ] [ 09:30 ] [ ستاره ] [ ]

من همه محو تماشای نگاهت...

یادتونه گفته بودم هر وقت یادش میفتم اولین چیزی که تو ذهنم میاد چیه؟  خنده هاش! و همیشه تو دلم کلی قربون صدقه ی خنده هاش میرم، دوشنبه که اومده بود پیشم پشت میز نهارخوری روبروی هم نشسته بودیم  و داشت برام تعریف میکرد که رفته تولد پسرخواهرش و کلی رقصیده و با برادر و دامادشون مسخره بازی درآورده و همزمان با صحبتهاش میخندید، حرفهاشو میشنیدم اما بیشتر حواسم به لبخندش  بود، یه جورایی محو لبخند و مخصوصا دندونهاش بودم که بنظرم خیلی خوشگلن و تو دلم میگفتم قربون خنده هات برم انقدر قشنگه...

چند دقیقه بیشتر از این تفکرات نگذشته بود که لبخند زدم، یهویی گفت قربون خنده هات برم انقدر قشنگه (دقیقا همون جمله ای که خودم تو ذهنم بهش گفته بودم) اینو که شنیدم لبخندم عمیق تر شد...


***


بهم گفت خیلی دوستت دارم، پرسیدم چرا؟ گفت دوست داشتن که چرا نداره، یه عالمه دوستت دارم  بی دلیل...


***


همین که رسید و نشست رو مبل یه لیوان آب دادم دستش، خودمم نشستم کنارش، گفتم دلم برات تنگ شده بود، گفت منم همینطور، نمیزان که (منظورش اداره بود) امروز هم پیچوندمشون چون شب باید زودتر برم خونه آخه برادرم اونجاست، با اخم پرسیدم یعنی کی میری؟ گفت حول و حوش 10-10:30 میرم، خندم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم که 10 خیلی هم زود نیست (بعدش دیگه وقته خوابه خب)   آخه صبح زود باید میرفتم شرکت و احتمالا اگر خودشم نمیخواست 10 به زور راهیش میکردم


***


باهاش قهرم دوباره، چون دیروز که اعلام شد استادیوم برای تماشای فوتبال باز شده و بلیط هاشو میفروختن زنگ زدم بهش و این خبر مهم رو با ذوق و شوق دادم، گفت خودم خبرشو دیدم تو تلگرام ولی نمیتونیم بریم، چون باید تا ساعت 9 بمونم اداره! کار زیاد، همون چیزی که آزارم میده، فعلا سر سنگینم حالا تا ببینیم تو بازی پرتقال جبران میکنه یا نه

[ چهارشنبه 30 خرداد 1397 ] [ 13:30 ] [ ستاره ] [ نظرات (1) ]

اولین گریه

روز خیلی خیلی خوبی بود، به هر دومون خیلی خوش گذشت، اما یه کار بد کردم که هنوز هم ناراحتم بابتش! حدس بزنید چه کاری؟؟؟

تو بغلش گریه کردم، اولش فکر کرد دارم میخندم، وقتی شونه و بازوش خیس شد فهمید دارم گریه میکنم، دست و پاشو گم کرد، معذرت خواهی کرد، آشفته شد، رفت تو فکر، و در نهایت منو خندوند، خنده داره ولی علت گریه دیروزم مربوط به دلخوری و قهر 3 هفته پیشمون بود!  از اون روز هیچی در مورد اون ماجرا و دلخوریم بهش نگفته بودم، حتی گلایه هم نکرده بودم، دیروز هم وقتی گریه کردم نگفتم بخاطر اون روزه، تو شرایطی گریه کردم که بغلم کرده بود و تو گوشم زمزمه میکرد که خیلی دوستم داره، اون میگفت و من گریه میکردم، هرچی بیشتر میگفت گریه ام شدت بیشتری میگرفت،  چون صورتمو نمیدید اولش فکر کرد دارم میخندم! اصلا ازم نپرسید چرا دارم گریه میکنم ، خودش میدونست بجز اون دلخوری هیچی نمیتونه اینطوری اشکم رو دربیاره، بعد از اینکه منو خندوند و اشکامو پاک کرد حرفو عوض کردم و دیگه ادامه ندادم، اماحس میکنم خیلی کارم بد بوده، یه جورایی خیلی حالش گرفته شد...


***


به محض اینکه رسید خونه از اداره  بهش زنگ زدن، ازم معذرت خواهی کرد و جواب داد، بعد از قطع تماس گفت ستاره دیگه کلافم کردن، یه طوری شده وقتایی که خونه ام همش باید چشمم به گوشی باشه که اگر تماسی گرفتن یا تو تلگرام پیغام دادن سریع جواب بدم، تقریبا تمام تعطیلاتمو ازم گرفتن، گفت میخواد بره با رئیسش صحبت کنه، یه کم نصیحتش کردم و ازش خواستم این کارو نکنه، گفتم تو تازه یکساله رفتی اونجا و الان تو موقعیتی نیستی که بخوای اعتراض کنی، برای این اعتراضها حداقل باید 5 سال سابقه داشته باشی، گفت راست میگی ولی خیلی خسته شدم، بعد از چند دقیقه درد و دل گفت اصلا ولشون کن ستاره، گوربابای کار و بعد محکم دستمو گرفت، حس خوبی بود...


***


[ سه‌شنبه 29 خرداد 1397 ] [ 11:46 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

کنار تو فقط آروم میشم...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ سه‌شنبه 29 خرداد 1397 ] [ 10:07 ] [ ستاره ] [ ]

on time

همیشه تو زندگیم آدم خیلی منضبط و وقت شناسی بودم، معمولا پیش نمیاد با کسی قراری بزارم و دیرتر از موعد مقرر رسیده باشم، بعد از ازدواج با همسر سابق تمام معادلات زندگیم به هم ریخت، راست میگن که آدم شبیه اطرافیانش میشه، انقدر بدقولی کرد که منم شدم مثل خودش، حالا اما دوباره خودم رو پیدا کردم، خیلی رفتارهام تغییر کرده ، همه اینا بخاطر معجزه حضور او هست تو زندگیم، یکی از خوش قول ترین و منظم ترین مردایی که تو زندگیم دیدم، همیشه زودتر از زمانی که اعلام کرده میرسه، عاشق این اعلام ساعت حضورش هستم و همیشه تو دلم کلی قربون صدقه ی این on time بودنش میشم!

وقتی میگه 5:30 میرسه میدونم از 5:15 باید آماده باشم و 5:30 زمان محاسبه شده توسط او با درنظر گرفتن احتمال ترافیک خاص یا تصادف در مسیر هست

اینم آخرین پیغام امروز صبحه، دیگه تو اداره بند نمیشم که، تا 5 نمیدونم چطوری صبر کنم



***


یه مصیبتی دارم من با این تایم last seen، یعنی هر وقت وارد تلگرام میشم اولین چیزی که چک میکنم آخرین بازدید ایشون هست، اگر یکساعت از آخرین بازدیدش بگذره سریع کنجکاو میشم که چرا یکساعته انلاین نشده، یا مثلا بعضی وقتا (مخصوصا آخر شبها) آنلاین هست پیغام میدم ولی پیغامم تا فردا صبح تیک دوم نمیخوره،  اونوقت فرداش اوقات تلخی میکنم که چرا پیغاممو ندیده، اونم با تعجب میگه  خواب بوده ، و من با لحنی حق به جانب: پس چرا آنلاین بودی؟ خلاصه از اون انکار که آنلاین نبوده و از من اصرار...

این قصه ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش متوجه موضوع عجیبی شدم، خودتون ملاحظه کنید:

ساعت موبایل من 9:43

آخرین بازدید او در همان روز 9:54

و بعد از کمی دقت این اتفاق رو به وفور مشاهده کردم و اینچنین بود که تمام دلخوری های من به پایان رسید...

راستی شما هم مثل من به این آنلاین و آفلاین بودن آدمهای مهم زندگیتون حساسیت دارین؟ یا فقط من اینطوریم؟؟؟




***


دیشب خواب دیدم زلزله اومده، خیلی ترسناک بود، همه جا خراب شده بود، امیدوارم اینطوری نشه هیچوقت...


[ دوشنبه 28 خرداد 1397 ] [ 09:27 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

تحقیقات!

یکی از آهنگهایی که او خونده برای خواهر جان گذاشتم، اولش متوجه نشد خواننده اصلی نیست، گفتم قشنگه صداش؟ گفت آره، بعد از چند ثانیه  دوزاریش افتاد گفت به صداش میخوره معتاد باشه، اصلا همه خواننده ها معتادن (خواهر خیلی به قضیه اعتیاد حساسیت داره و از نظرش همه معتادن مگر اینکه خلافش ثابت بشه) بعد عصبانی تر شد و گفت قطعش کن ستاره بعد هم خیلی جدی شروع کرد به خط و نشون کشیدن برای من و گفت ستاره این بار بخوای ازدواج کنی من کاری به مادرجان و پدر ندارم، خودم شخصا به مدت دو ماه میرم تحقیقات و نتیجه هر چی باشه تو باید به حرفم گوش بدی، بعد عصبانی تر شد و گفت ستاره چشماتو خوب باز کن، تو دیگه فرصت اشتباه نداری، یعنی من این اجازه رو بهت نمیدم، نکنه پسره معتاد باشه؟ نکنه بخاطر خونه و مال و منالت میخواد بگیرت؟ اصلا چکارست این پسره؟ خونه و ماشین داره؟ خونشون کجاست؟ تحصیلاتش چیه؟

منم که از خنده غش کرده بودم رو تخت و نمیتونستم جواب هیچ کدوم از حرفاشو بدم، گفتم حالا تو بزار بیاد خاستگاری بعد انقدر برنامه ریزی کن، خندم که بند اومد براش تعریف کردم که هم دانشگاهی خودم بوده و ارشدش رو شریف خونده، خونشون نزدیک خونه مادرجان هست و شغلش رو گفتم، عکسش رو هم به خواهرجان نشون دادم، گفتم خیلی دوسش دارم ...

عکسش رو که دید و حرفهای منو شنید یه کم آرومتر شد انگار


***


قرار بود تعطیلات عید فطر با او بریم دوچرخه سواری و شب هم با هم فوتبال ببینیم، اما نشد، هم جمعه و هم شنبه مجبور شد بره شرکت، از صبح زود تا 10 شب،بهم خیلی بد گذشت این دو روز


***


همسر جمعه صبح زود زنگ زد،  گفت خواب دیدم دزد اومده خونه ات نگرانت شدم، هم عصبی بودم که از خواب بیدارم کرده هم از خوابی که دیده خنده ام گرفته بود، گفتم تعبیرش اینه که برام خاستگار میاد! گفت پس با زنش میاد خاستگاری چون یه مرد با یک زن اومده بودن دزدی، گفتم نخیر مادرش بوده، فکر کنم از تعبیرم ناراحت شد سریع خدافظی کرد


***


خیلی بدم میاد از آدمهایی که فکر میکنن خیلی زرنگن و همیشه دنبال سوء استفاده هستن، ماجرا از اونجایی آغاز شد که قبل از اینکه امید برام دلار بخره به یه دوستی زنگ زدم که میدونستم آشنا و واسطه زیاد داره برای دلار، قرار شد برام جور کنه، فرداش زنگ زد و یه قیمت پرت گفت که تشکر کردم و گفتم نه خیلی بالاست، بعد دوباره زنگ زد و گفت یورو میتونه برام جور کنه که بازم جوابم منفی بود، اما خب چیزی که فهمید این بود که من یه مبلغی پول نقد دارم، چند روز پیش زنگ زده بود ازم 40 میلیون قرض بگیره! گفتم برای چی میخوای این همه پولو؟ گفت میخوام ماشین ثبت نام کنم 40 تومن کم دارم، پرسیدم مگه ماشینی که میخوای بخری چنده؟ گفت 150 میلیون، که 70 تومن اولش میگیرن بقیش هم قسطیه، 30 تومن خودم دارم 40 تو بهم بدی جور میشه! هم خندم گرفته بود و هم چندشم شده بود از شخصیت این آدم، کلا 30 میلیون داره میخواد بره ماشین 150 میلیونی بخره گفتم خوبه والا، جیب خالی و پز عالی، من پولهامو دلار کردم و اگرم 40 میلیون داشتم به تو نمیدادم، تو هم مجبور نیستی وقتی پول نداری ماشین این قیمتی بخری، تو بهتره بری پراید بخری خیلی بهش برخورد و از اون روز هم دیگه بهم زنگ نزد، اگرم میزد جوابشو نمیدادم، چون از چشمم افتاد، جالبه همین آدم چند سال قبل 2 میلیون ازم قرض گرفت و با زور و مصیبت و بعد از هزار بار پیگیری از طرف خودم پولمو پس داد، حالا اینکه چطور فکر کرد من قضیه 2 میلیون رو فراموش کردم نمیدونم...


***


بالاخره میم برگشت، دیروز مراسم خاکسپاریش بود تو قطعه شهدای ارگ، پیکرش تقریبا سالم و کامل بود


***


یه خواب شیرین دیدم، کاش زودتر تعبیر بشه ...


[ یکشنبه 27 خرداد 1397 ] [ 11:39 ] [ ستاره ] [ نظرات (4) ]

تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ یکشنبه 27 خرداد 1397 ] [ 10:53 ] [ ستاره ] [ ]

دلخوشی ها کم نیست...

 این روزا، دلم به چیزایی خوشه  که یه روزایی (قدیم ترها که مجرد بودم)  اصلا فکر نمیکردم بتونه دلیلی برای دلخوشی و خوشحالی باشه، اینکه در هر ساعتی از شبانه روز که دوست داشته باشم میتونم به او زنگ بزنم و نگران این نباشم که ممکنه نتونه جوابم رو بده، اینکه  دست در دست هم هر جایی که دلم میخواد باهاش برم و نگران این نباشم که کسی ما رو با هم ببینه، اینکه وقتی پیشش هستم و موبایلش زنگ میخوره نگران جواب دادن یا ندادنش نباشم چون میدونم نفر سومی (از نظر رابطه) پشت اون خط نیست،  اینکه زمان دیدارهامون معمولا خیلی طولانی هست و هیچکدوم نگران چیزی نیستیم، و مهمتر اینکه از عذاب وجدان و خیانت خبری نیست...

همه اینا وقتی به ذهنم رسید که او طبق روال همیشه بهم زنگ نزد، منم نزدم و با خودم گفتم شاید جایی باشه که نتونه صحبت کنه، وقتی تماس گرفت و بهش گفتم منتظر بودم زنگ بزنی گفت خیلی سرم شلوغ بود فراموش کردم و بعد با تعجب گفت خب خودت زنگ میزدی عزیزم! بهش گفتم نزدم چون فکر کردم حتما جایی هستی و نمیتونی صحبت کنی، گفت نه عزیزم، چرا نتونم صحبت کنم؟ تو هر ساعتی از شبانه روز خواستی و هر وقتدوست داشتی باهام تماس بگیر، نمیدونید شنیدن این چیزی که  احتمالا تو همه رابطه ها خیلی معمول هست برای من چقدررر شیرین بود 

***

دیروز رفته بودم دانشگاه قبلی برای انجام یه سری کارهای اداری، رفتم دانشکده سابق او، همون جایی که سایت کامییوتر بود و برای اولین بار همدیگر رو دیده بودیم، حالا تبدیل شده بود به سالن مطالعه، وقتی وارد شدم یه جورایی تمام کساییکه اونجا بودن سرشون رو برای لحظاتی بالا آوردن و نگاهم کردن، فکر کنم یه حرکت ناخودآگاهه که وقتی فرد جدیدی وارد میشه همه نگاه میکنن به امید دیدن یک اشنا، شاید به همین دلیل بود که او منو دید و چه خوب که من رو دید 

***

یک عکس قدیمیش رو که از ف.ی.س ب.و.ک.ش برداشته بودم براش فرستادم، عکس مربوط به همون سالی بود که برای اولین بار همدیگر رو دیدیم،  بعد نوشتم چطور دلم اومد بهت نه بگم؟ گفتم دلم برای اون روزات تنگ شده، عکس قدیمی خودمم براش فرستادم، ازش پرسیدم تو هم اون روزای منو بیشتر از الانم دوست داری؟ گفت نه فرقی نداره! گفتم اما من دیگه مثل اون روزا دوست ندارم، با تعجب پرسید چرا؟ گفتم چون الان خیلی بیشتر دوستت دارم، حسابی خوشحال شد فکر کنم


[ پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ] [ 09:17 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

صدای تو، صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستیم خراب میشود

شراره‌ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب میشود

* *

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره میکشانیم

فراتر از ستاره مینشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره‌ها جدا مکن

* **

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود

به روی گاهواره‌های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب میشود


[ سه‌شنبه 22 خرداد 1397 ] [ 17:02 ] [ ستاره ] [ ]

تولد

جدیدا خیلی خواب میبینم، چند شب پیش خواب دیدم مثلا او کلید خونه ام رو داره، منم بیرون بودم وقتی وارد شدم دیدم چراغها خاموشه و همه چیز عادیه، یهویی یه زیر سیگاری و سیگار نیمه که روشن بود وسط پذیرایی نظرم رو جلب کرد، فهمیدم قراره سورپرایز بشم، رفتم تو اتاق خواب دیدم اونجاست و یه بوسه طولانی داشتیم، خواب خوبی بود...

***

بعد از سالها که خواب پدر بزرگ مرحومم رو ندیده بودم طی 3 روز گذشته دو بار خوابش رو دیدم، و یکبار هم خواب دایی مادرم رو دیدم که به تازگی فوت شده، چقدر عجیب...

***

این همه پست میزارم تو تایم کاری، واقعا کاری برای انجام دادن ندارم، حوصله ام سر رفته خب

***

تولدش نزدیکه، در واقع  یکماه مونده اما انقدر برام این روز مهمه که از الان سخت ذهنم درگیر هدیه و سورپرایز کردنش هست، احتمالا او فکر میکنه من تاریخ تولدش رو یادم رفته، اما واقعیت اینه که تو تمام این سالهای دوری هر وقت تاریخ تولدش میرسید دلم آشوب میشد و غصه میخوردم که ایکاش میشد تولدش رو تبریک بگم، در مورد هدیه به 3 تا گزینه اصلی رسیدم: ادکلن، ساعت و دستبند چرمی طلا، خب ادکلن که محاله بگیرم چون بدجوری معتقدم جدایی میاره و حس خوبی به هدیه دادن ادلکن ندارم ساعت هم یه جورایی انتخاب سختیه، چون او خیلی خوش سلیقست و همیشه ساعتهای خیلی قشنگی دستش میکنه، با این اوصاف  تنها گزینه ای که برای ساعت میمونه ساعت هوشمند اپل بود که قیمتش فکر کنم حدود 2 میلیون باشه و بنظرم یه ذره غیرمنطیقه قبل از اینکه او بهم هدیه ارزشمندی بده من پیش دستی کنم، یه مدل دستبند چرم که روش طلا داره دیدم که خیلی شیکه و چون او معمولا زیاد  از دستبندهای چرمی استفاده میکنه مطمئنم خوشش میاد، قیمت دقیقش رو ندارم ولی فکر کنم بسته به وزن طلاش بین 600 تا 1 میلیون باشه، شما گزینه چهارمی دارید برای پیشنهاد دادن؟ که قیمتش بیشتر از یک میلیون نشه؟؟؟

***

راستی یه متن خاص و کوتاه برای روی کیک تولد سراغ دارین؟ که کلیشه ای نباشه؟

[ یکشنبه 20 خرداد 1397 ] [ 10:49 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

خاطرات تلخ

اشک رازی ست،

لبخند رازی ست،

عشق رازی ست...


***


دیروز بعد از سالها دوباره ف.ی.س ب.و.ک.م رو تو موبایل فعال کردم، رفتم یه دوری زدم، عکسهای او رو دیدم و کلی تو دلم قربون صدقه اش رفتم که تو تمام عکسها از همه یه سر و گردن بلندتره، تمام عکسهاشو سیو کردم و بارها و بارها به تماشا نشستم، شب موقع خواب دوباره رفتم تو ف.ی.س ب.و.ک تا عکسهای زندگی قبلی رو پاک کنم، رفتم تو قسمت پیامها، باورم نمیشد مکالمه ی 5 سال قبل من و او هنوز اونجا باشه، در تمام این مدت فکر میکردم آخرین بار تو وایبر باهاش صحبت کردم، اما اشتباه بود،  احساس میکردم ته این نوشته ها و جمله ها یه تلخی عجیبی هست، یه عشق ممنوع، یاد حرف همین دو سه هفته پیش او افتادم که گفت خیلی میومدی تو ذهنم ولی هر بار سعی میکردم از ذهنم دورت کنم، مهمترین جمله ای که از این دیالوگ تو این سالها تو ذهنم مونده بود این بود که بهش گفتم برام رزومه بفرسته بدم به همسر، ولی اگر استخدام شد به همسر نگه یه روزی خیلی دوستش داشتم، گفت نگران نباش، به همسرت نمیگم یه روزی خیلی دوستت داشتم، حرفهامونو خوندم، و بعد با یادآوری اون روزها تا ساعتها گریه میکردم و گریه ام بند نمیومد، شانس آرودم او خوابیده بود چون اگر بیدار بود زنگ میزدم بهش، و مسلما با شنیدن صدای گریه من اوقات اونم تلخ میشد...


حرفهای 5-4 سال قبل...















* به پیشنهاد او تصمیم داشتیم آخر هفته که تعطیلات هست با دالاهو بریم تور سوباتان، گفت قبلا رفته و خیلی جای قشنگیه، امروز که رفتیم تو سایت دیدیم پر شده

 پروانه خدا نکشتت با اون پیش بینی عجیب غریبت در مورد عید فطر که فکر کنم داره به واقعیت میپیونده

[ یکشنبه 20 خرداد 1397 ] [ 08:31 ] [ ستاره ] [ نظرات (4) ]

روی دیگر زندگی

زندگی گاهی خیلی عجیبه، دقیقا مثل آینه ای میمونه که بازتاب درون آدمی رو به خودش منعکس میکنه، درست از زمانی که تصمیم به تغییر گرفتم و بزرگترینش یعنی جدایی از یک زندگی نمایشی رو اجرا کردم رویاهایی که طی این سالهای کسل کننده زندگی فقط تو خواب میدیدم دونه دونه روبروم قد کشیدن و زنده شدن،

مهمترین و بهترینش حضور او توی زندگیم بود، تو روزها و شبهایی که با  وجود همسر با بی عشقی تمام به سر میشد، گاهی خوابهای شیرینی میدیدم، مثلا خواب یک عشق، تو خواب مردی (که معمولا تو بیداریم وجود خارجی نداشت و غریبه بود) رو  میدیدم که با تمام وجود عاشقمه، گاهی انقدر این حس دوست داشته نشدن در من شدت میگرفت که با دیدن هر زوجی تو محیط بیرون ناخودآگاه آه میکشیدم، انقدر بی مهری دیده بودم که یادم رفته بود میشه محبت کرد، حتی یادم نمیومد آخرین باری که به همسر گفتم دوستت دارم کی بوده، الان که فکر میکنم میبینم واژه ی عزیزم و دوستت دارم کلا " از دامنه لغاتم حذف شده بود! واژه هایی که این روزها از صمیم قلب و خیلی زیاد به زبونم میاد،

اما از بیرون اومدن از این زندگی و مواجه شدن با خودم به تنهایی وحشت داشتم، از واکنش اطرافیان، از اینکه نتونم از پس هزینه های خودم بربیام و مهمتر از همه ترس از تنهایی، ترسهایی که واقعا بی مورد بودن، تمام اون روزهای تلخ به ترس از چیزهایی گذشت که هرگز اتفاق نیفتادن،

به محض جدایی دور و برم پر شد از آدمهایی که تازه فهمیدم در تمام این سالها براشون مهم بودم، هر کس به نحوی سعی کرد هوامو داشته باش، خواهر هر روز برام خوراکیهای رنگارنگ میخرید و غصمو میخورد که چرا لاغر شدم، مادرجان مدام و بی دلیل پول به حسابم واریز میکرد، مهندس بعد از سالها به دیدنم اومد، برام عینک آورد و موقع خداحافظی گفت فقط اومده چون نگرانم بوده و میخواد بدونم هیچوقت تنها نیستم، او بدون اینکه کلامی از همسر بگه منو برد به دل طبیعت، کوه و جنگل و پارک و سینما و تمام سعیشو کرد نزاره زیاد وقت خالی برای غصه خورن پیدا کنم، شاید خودش هم نمیدونست بزرگترین خلا این سالهای من یعنی عشق رو پر کرده، دوست خوشگلم پروانه از دورترین جای دنیا یعنی امریکا هر روز باهام تماس تصویری داره، گاهی حتی زمان صحبتمون به 4-5 ساعت هم میکشه و واقعا وقتی با هم میگیم و میخندیم انگار کل دنیا از یادم میره، خاله کوچولو که تازه 10 روزی هست هست از ماجرا خبر دار شده مدام فندوق رو میاره پیش من، میدونه با وجود فندوق تمام غمهای دنیا یادم میره، امید خودشو به آب و آتیش میزنه تا برام دلار تهیه کنه اونم به پایینترین قیمت ممکن، چون میدونه داشتن این دلارها یه کم از دغدغه های مادی من کم میکنه، خلاصه همین چند نفر اندکی که میدونن حال منو برای من کفایت میکنن و نشانه های خدا هستن که بهم میگه تو شروع به تغییر کن تا دنیا رو برات تغییر بدم،

هرچی این چند وقت دوستای حقیقی دور و برمو بیشتر پر کردن دوستای مجازی کمرنگ و کمرنگ تر شدن، این همه بازدید و دریغ از یک کامنت! من خاطره نگاری رو اول از همه برای خودم انجام میدم ولی خب اینطوری پیش بره ترجیح میدم کلا بجز خودم کسی نخونه نوشته هامو، اینطوری راحتترم فکر کنم...

[ شنبه 19 خرداد 1397 ] [ 17:27 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

دیوونه بازی

موقع خواب بهش  زنگ زدم ، بی مقدمه گفتم ... (اسمش)؟ گفت جونم؟

-تو دوست دختر داری؟

- نه!!!

با تعجب گفتم پس من چی ام؟ خندید گفت فکر کردم منظورت یکی بجز خودته، بجز تو نه   خب سوال بود دیگه ذهنمو درگیر کرده بود نصفه شبی!

***

جمعه ساعت 9 صبح خوابه خواب بودم، زنگ زد گفت من نزدیک خونه ات هستم، همه خیابونا رو بستن (راهپیمایی بود آخه) ، ماشینو گذاشتم جلوی پارک ... دارم پیاده میام، قرار بود یه امانتی برام بیاره اما نه این ساعت، با حالتی خواب و بیدار رفتم صورتمو شستم و مسواک زدم، لباس خوابمو درآوردم و پیراهن پوشیدم، و فقط وقت شد موهامو بالای سرم جمع کنم و یه رژ لب بزنم، وقتی دیدمش اولین جمله ای که بهش گفتم این بود: میدونستی قدیما این مدلی میرفتن خاستگاری؟

***

دوشنبه بی نظیر و رویایی بود، به هر دومون خیلی خوش گذشت، تو آغوش هم دلتنگی هامونو به در کردیم، از سفرهامون برای هم تعریف کردیم، یه کوچولو خوابیدیم، فیلم مارمولک رو برای nامین بار دیدیم و کلی خندیدیم، کنار او بودن آرامش محضه

[ جمعه 18 خرداد 1397 ] [ 22:09 ] [ ستاره ] [ نظرات (1) ]

رویا در بیداری

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ پنج‌شنبه 17 خرداد 1397 ] [ 08:38 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

سفر

سه شنبه طی یک تصمیم یهویی  با خواهرجان رفتیم قشم راستش اصلا دلم به رفتن نبود مخصوصا که از قبل با او برنامه ریزی کرده بودیم برای سه شنبه و یک روز طولانی عاشقانه، اما دوشنبه خواهرجان تماس گرفت   که بیا بریم قشم و خیلی هم اصرار کرد، انقدر که دیگه راضی شدم، دوشنبه وقتی به او گفتم دارم میرم سفر خیلی جا خورد، و متاسفانه نتونست بیاد پیشم چون تو اداره خیلی درگیر بود و تا دیروقت اونجا بود، اما در کل خیلی خوش گذشت و حال و هوامو عوض کرد این سفر،دیدارمون موکول شد به تعطیلات 14 خرداد

***

یادتونه گفته بودم امید قرار بود برام دلار بگیره و نشد، دیروز تماس گرفت و گفت اکی شده، بعد هم کلی اصرار کرد که منو ببینه،  اصلا دلم نمیخواست ببینمش، با وجود او تو زندگیم دلم هیچ کس رو نمیخواد، گفتم روزه ام و خیلی خسته، خلاصه که  از اون اصرار بود و از من انکار، گفت میخواد شنبه بره امارات و تا مهر برنمیگرده، گفتم باشه مهر ماه ببینیم همو،  اما به حرفم گوش نداد گفت دارم میام و خدافظی کرد، نزدیکای افطار تماس گرفت که بیا پایین بریم افطاری بخوریم، انقدر خسته و بی حال بودم که برای افطاری هیچی درست نکرده بودم، از طرفی اصرارهای امید و اینکه به هر حال روزگاری عاشقش بودم  و  در هر صورت برای تحویل گرفتن دلارها باید میدیدمش دست به دست هم دادن تا قبول کنم باهاش برم بیرون، وقتی منو دید چشماش برق میزد، گفت خیلی دلتنگم بوده، من همینطوری مثل آدم اهنی به حرفاش گوش میدادم و سر تکون میدادم، بهش نگاه میکردم و بنظرم بیگانه ترین آدم روی زمین میومد، کی اینقدر عاشق او شدم که کل دنیا از یادم رفت؟ خودمم نمیدونم فقط میدونستم وجودم از او پر شده و هیچکس حتی امید برام اهمیتی نداره، گفت دلت برات شده بود ستاره؟ گفتم نه، گفت کاملا مشخصه! بعد علتش رو پرسید، گفتم امید من برای کسی تب میکنم که برام بمیره (ضرب المثل رو از قصد برعکس گفتم) اما تو که برای من نمردی که من برات تب کنم،  هر چند وقت یکبار میای و میری، اگر دوستم داشتی هیچوقت احلام رو نمیگرفتی! بهش حمله ور شده بودم و هر چی تو دلم بود میگفتم، با چشمانی متعجب با این روزهای ستاره ای مواجه شده بود که دیگه خودشم خودش رو نمیشناسه، گفت تو خسته ای ستاره، روزه بودی و حرفات رو میزارم به حساب همینا، برای اینکه موضوع صحبت رو عوض کنه از سفرم پرسید، براش تعریف کردم که یه شب با خواهرجان رفتیم روستای هولور برای مادرجان طلای اماراتی خریدیم گفت خب برای خودت هم میخریدی، گفتم یه مدل دستبند دیدم که خوشم اومد اما سایز یک برام بزرگ بود و آقای فروشنده گفت این سایز دست من صفر! هست (اولین بار بود میشنیدم النگو و دستبند سایز صفر وجود داره، تو تهران چنین چیزی ندیده بودم هیچوقت!)  اما دستبند صفرش رو همین شب قبل فروخته و در حال حاضر فقط النگوش رو داره،منم که از النگو خیلی بدم میاد، حس خفگی بهم دست میده!  بعد با یه حسرتی اضافه کردم ولی امید خیلی خوشگل بود ، گفت عکسش رو داری؟ عکسش توی گوشیم بود نشونش دادم، گفت برام تلگرام کن عین همین و حتی خوشگل ترش رو برات میخرم!

یه کم اوقات تلخیم کم شد و عکس رو براش تلگرام کردم، من در مورد طلا با کسی تعارف ندارم اینم از ماجرای شنبه شب من...

***

شوهرخواهر رفته سفر و امشب یه دورهمی دخترونه با مادرجان، خواهر، خاله کوچولو و فندوق دارم، آخر شب برمیگردم خونه چون فردا روز من  و او هست

***

وقتی با امید رفتم بیرون حس وحشتناک خیانت داشتم، من بارها و بارها وقتی متاهل بودم با امید بیرون رفته بودم و هیچوقت حس بدی نداشتم، اما اینبار با همیشه فرق داشت، عصبی و کلافه بودم از این دیدار، و حس تلخ و خیلی بدی بود...

***

به امید گفتم چرا دفاع نمیکنی تموم بشه؟ (منظورم تز دکتراش بود)، گفت میخوام یک ترم دیگه تمدیدش کنم، پرسدیم چرا؟ گفت دلم نمیاد دفاع کنم، دوست ندارم برای همیشه از ایران برم...

***

یه چیزی بگم؟ حالا که تمام پولهای ایرانی ام رو به دلار تبدیل کردم یه حس امنیت خاصی دارم، شایدم دلار ارزون بشه (که البته خیلی بعیده) اما مهم همین حس این لحظه هست...

***

جنگل حرا، برای اولین بار هست خرچنگ میگیرم دستم، اولش بلد نبودم چطوری بگیرمش چنگکش رو فرو کرد تو دستم و جیغم رفت هوا، البته فقط دستم قرمز شد، اما بعد یاد گرفتم چطوری بگیرمش که گازم نگیره، تو چشماش یه فحش خاصی هست موهام بخاطر شدت رطوبت هوا این شکلی شده


[ سه‌شنبه 8 خرداد 1397 ] [ 11:07 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

ازشنبه گذشته با او سر سنگین بودم، سر یه موضوع بنظر خودم واقعا بچگانه و الکی ازش ناراحت بودم، او هم از جمعه یعنی روز قبلش سرمای بدی خورده بود و از طرفی درگیر فروش ماشینش و تحویل گرفتن ماشین جدید بود و همه اینا باعث شده بود بی حوصله بشه، خلاصه هفته گذشته یه جورایی به تلخی گذشت، همه امیدمون به آخر هفته بود که خیلی ناگهانی ماموریت کیش قطعی شد و او پنجشنبه و جمعه تهران نبود، دیروز هم من تا ظهر جلسه بودم و ساعت 12 که از جلسه اومدم  دیدم از آخرین تایم آنلاین بودن او نیم ساعت گذشته، گفتم شاید درگیره و خودم هم تماس نگرفتم،

تا اینکه بعداز ظهر حدودای 4 تماس گرفت، وقتی صداشو شنیدم باورم نمیشد او باشه، صداش از ته چاه در میومد و حالش واقعا بد بود، انقدر بد که نرفته بود اداره و مونده بود خونه، گفت تقریبا کل روز رو خواب بوده و هنوزم خوابش میاد!  خلاصه یه کم حرف زدیم و چون خیلی مظلوم شده بود دیگه حرفی از دلخوری و قهر نزدم و رسما آشتی کردیم، هرچند سرماخوردگی خیلی  خر است اما خب این بار استثناعا به نفع او شد 


***


به امید زنگ زدم که اگر آشنایی داره تو صرافی ها برام دلار بگیره، با تعجب گفت دلار خریدن که آشنا نمیخواد، بگو چقدر میخوای من برات بگیرم! گفتم ده هزار تا! برام قیمت بگیر شماره حساب هم بده پولشو برات واریز کنم، چند ساعت بعد بهم زنگ زد، گفت ستاره حق با تو بود، نتونستم برات دلار پیدا کنم! نیست که چند وقته ایران نبوده خبر نداره اینجا ما چه بدبختی میکشیم اینکه این همه دلار برای چی میخوام هم مربوط به حس آینده نگری من هست، میخوام اگر خواستم از ایران برم حداقل اول کار به مقدار کافی دلار داشته باشم...


***


خدایا خیلی دوستت دارما، اما یهویی همه درهای رحمتتو به روم باز نکن، میدونی که من جنبشو ندارم 

[ یکشنبه 6 خرداد 1397 ] [ 09:18 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

خواهر بهم زنگ زد، گفت مادرجان پنجشنبه میخواد بیاد خونه ات، حواست باشه ، کاملا متوجه منظورش شدم از اطلاع رسانی در خصوص این اخبار سری! هرچند از وجود او خبر نداره ولی حدس میزنه خواهرش حتی تحمل یک روز تنهایی رو هم نداره، فکر میکنم اینو گفت که پنجشنبه مثل یک دختر خوب تک و تنها بشینم توی خونه تا مادرجان بیاد!


***


میخوام به مادرجان بگم قصدم برای جدایی جدیه ، فقط گیر داده که مهریه بگیر، اینو چکار کنم؟ و اگر بگن نباید تنها بمونی و باید بیای با ما زندگی کنی چی بگم؟ البته با شناختی که خانوادم از من دارن و شناختی که من از خانوادم دارن بعید میدونم چنین چیزی رو از من بخوان، اگر هم بخوان من فکرام رو کردم،  با توجه به اینکه پدر و مادرجان همزمان تو 3 تا آپارتمان ساکن هستن (که خب دلیلش اینه که پدرجان به اجاره دادن خونه اعتقادی نداره) و یکی از اونا نزدیک منزل خانواده ی او هست و تقریبا اساس خاصی هم داخلش نیست، من فکرامو کردم و اساسامو میبرم اونجا، خونمم اجاره میدم کرایه میگیرم در عمل بازم تنهام، چون پدر و مادرم ماهی یکبار هم به اون خونه سر نمیزنن


***


چالش بزرگیه برام تموم کردن این قضیه با پدر و مادرم، زیر بار این همه تغییرات زندگیم دارم واقعا خم میشم، داستان سرایی جدایی، تغییر محل کارم بعد از نزدیک 8 سال، وجود او، مهندس، امید، مهاجرت، شروع کلاسهای خصوصی زبان، و خیلی چیزای دیگه که تو وبلاگ نمیتونم ازشون صحبتی کنم، بخاطر همین احتمالا چند وقتی نباشم دوستان، تو این روزهای خاص، سر سفره افطار منو فراموش نکنید...


[ سه‌شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 15:09 ] [ ستاره ] [ نظرات (5) ]

چی شده؟

این همه دوست داشتن رو کجای دلم بزارم آخه؟ چقدر عجیبن آدمها، حالا که جدا شدم فکر میکنن میتونن به من ابزار علاقه کنن و من هم ...

اما نه، تصمیمی برای سهل الوصول بودن خودم ندارم، امید، مهندس و البته همسر آدمهایی هستن که خیلی دوست دارن از این آب گل آلود ماهی بگیرن، البته این برداشت من هستا، شایدم واقعا اینطور نباشه، همسر که خیلی مستقیم بهم گفت دوست داره با من باشه! گفتم دیگه خواب منم نخواهی دید،  فکر کردی خیلی زرنگی؟ مهرمو بخشیدم جدا شدم که باز دوباره با تو باشم، اگر میخواستم باهات باشم که همسرت میموندم، نه اینکه این همه خانوادمو عذاب بدم و باز دوباره با تو باشم،

دیروز هم تو اداره معده درد شدید گرفتم، فکر کنم بخاطر روزه بود، نمیتونستم رو صندلی صاف بشینم از شدت درد، ناچارا رفتم تو اتاق همسر (تو اتاقش یه مکان سری و  مخفی برای خواب داره) و اونجا یه کم دراز کشیدم تا بهتر بشم، بعد  این اس ام اس رو از ایشون دریافت کردم:

امروز تو اداره که دیدمش بهش گفتم مگه نمیدونی من شبا گوشیمو آفلاین میکنم که اس ام اس زدی؟ گفت چرا ولی خیلی نگرانت بودم گفتم شاید بیدار باشی! (اس ام اس رو نصفه شب که گوشیمو روشن کردم دیدم)، من نخوام کسی بهم توجه کنه باید کی رو ببینم؟

چطوری باید بگم فقط و فقط توجه او برام مهمه! حالا خوبه هنوز هیچ کس از اقوام و همکارام نمیدونن جدا شدن و قرار هم نیست فعلا بدونن، از دوستانم هم فقط پروانه، مهندس، او و امید از ماجرا خبر دارن، خدا کنه همین چند نفر پشیمونم نکنن از گفتن...


***


این همون پاهایی هست که روزی هزار بار قربون صدقه اش میرم، فقط نمیدونم اون دستبندش رو کجای دلم بزارم آخه

[ دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ] [ 16:06 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

صدای تو

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ] [ 15:36 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

دهه سوم زندگی

دهه سوم زندگی، یعنی فاصله 20 تا 30 سالگی دهه ی عجیبیه، فکر میکنم تغییرات بنیادین در دیدگاه آدمها در همین دهه اتفاق میفته و تصمیماتی که در این دهه گرفته میشه تقریبا تمام سالهای باقیمانده عمر رو متاثر میکنه، من طی این 10 سال تصمیمات زیادی گرفتم که میتونم بگم تقریبا همشون اشتباه بودن:


ترک یک عشق واقعی و دو طرفه (او) ترم 2 کارشناسی، دوباره ترک یک عشق واقعی و دوطرفه ترم 7 کارشناسی فقط و فقط بخاطر ادامه تحصیل در مقطع ارشد (قبلا در مورد این ماجرا گفتم (عنوان پست عشق هست) آقای عاشق که برای ادامه تحصیل رفت سوئد و مادرجان بخاطر تمکن مالی زیاد ایشون رو رد کردن، چون از نظر مادرجان مردهایی که زیادی پولدارن فاسدن!)، انتخاب رشته نامناسب در مقطع ارشد، دوباره ترک یک عشق واقعی و دوطرفه (امید)،  کنار گذاشتن علم و انتشار مقاله و مهاجرت برای همیشه همزمان با دریافت اولین حقوق کاری، دوباره کنار گذاشتن یک عشق واقعی و دوطرفه همزمان با ترک اولین شغل (مهندس که بعد از یکسال دوستی همزمان با خاستگاری همسر رسما و از طریق خواهرش درخواست ازدواج کرد) ، شروع به کار مجدد علیرغم تلاشهام برای مهاجرت و آشنا شدن با همسر، ازدواج عجولانه و احساسی، و طلاق نگرفتن درست زمانی که باید اینکار رو انجام میدادم (4 سال قبل وقتی به خیانت همسر پی بردم و عشقم بهش در یک لحظه و برای همیشه نابود شد)...


***


این حرفها رو کسی میزنه که مدرک کارشناسی و ارشدش رو در مقطع روزانه از یکی از بهترین دانشگاههای تهران گرفته، دو سال عضو بنیاد نخبگان بوده، کاردولتی و با امنیت شغلی بالا و درآمد نسبتا خوبی داره، و نسبت به همسن و سالاش از نظر مالی میشه گفت شاید یک سر و گردن بالاتره! ولی شکست خورده دوستان و با وجود آدمهای زیادی که دور و برش هستن بدجوری احساس تنهایی میکنه، تنها توصیفی که در حال حاضر از خودم دارم همینه، یک آدم شکست خورده که تازه تو سن 31 سالگی دستاش رو گذاشته رو زانوهاش و میخواد بلند بشه، اگر بتونه، اگر بزارن...


***


* همه این اراجیف وقتی اومد تو ذهنم که مهندس دقایقی قبل از نوشتن این پست تماس گرفت و گفت برام عینک آفتابی گذاشته کنار که مطمئنه  زیباترین عینکی هست که تو تمام زندگیم داشتم!(شغل دوم مهندس واردات عینک آفتابی هست)، ازش خواستم هر موقع مسیرش افتاد طرف اداره عینک رو برام بیاره که گفت روزه هست! و من واقعا داشتم شاخ درمی آوردم! روزه؟ نماز؟ آدمی که به همه اینا میخندید، کلی قسم خورد تا باورم شد، گفت فلسفه روزه گرفتن و نماز خوندنش خیلی مفصله و وقتی منو دید برام تعریف میکنه، منم که این روزها رسما" رد دادم، هرکی میخواد منو ببینه نه نمیشنوه ازم، چرا؟ نمیدونم، احساس میکنم  با طنابهای نامرئی به گذشته ها وصلم و فقط و فقط یک نفر میتونه منو از بند گذشته ها رها کنه، فکر کنم لازم نیست بگم اون یک نفر کیه چون همتون میدونید...


* ذهنم درگیر اراجیف و توهمات عجیبیه این روزها، انقدر که برای اولین بار تو زندگیم  حتی به خودکشی  هم فکر کردم، مادرجان و پدر نگرانم هستن، هر چند نمیدونن من جدا شدم ولی میدونن تنها زندگی میکنم،  با این وجود حتی حاضر نشدن یکبار بیان دیدنم، (تو همین مدت خواهرجان دو بار اومد)، چرا نیومدن؟ نمیدونم، ولی شاید لازمه، دیگه باور دارم بجز خدا هیچ کس، مطلقا هیچ کس رو ندارم، و از خودش خواستم کسی رو به زندگیم بفرسته که با وجودش هرگز به کسی نیاز نداشته باشم، حتی به خانوادم،


* تک تک این خط ها رو با بغض نوشتم، خیلی دلگیرم، نپرسید چرا و از چه کسی، فقط بگم از دیروز صبح تا الان اشکام بند نمیاد، واقعا بند نمیاد


[ دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ] [ 12:25 ] [ ستاره ] [ نظرات (7) ]

باز هوام ابریه...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ] [ 09:59 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]

تلخ مثل زهر...

امید اومده ایران،  زنگ زد محل کارم، بهش گفتم جدا شدم، اول باورش نشد، بعد دعوام کرد و شروع کرد به نصیحت کردن، اون حرف میزد و من بی صدا اشک میریختم، خیلی چیزا گفت، گفت تو فکر کردی همه زن و شوهرا تو زندگیشون خوشحال و خوشبختن؟ فکر پدر و مادرتو کردی وقتی داشتی جدا میشدی؟ فکر کردی بعد از این چطوری میخوای تو ایران زندگی کنی؟ گفتم نمیخوام تو ایران زندگی کنم! برام مهم نیست دیگران چه فکری در مورد من میکنن، حتی برام مهم نیست تو دیگه دوستم داشته باشی یا نه! گفت با این کاری که کردی دیگه دوست ندارم، گفتم عالیه، پس منم دیگه دوست ندارم!
اینو که گفتم یه کم ملایم تر شد، گفت ستاره عزیزم یه کم بیشتر فکر کن، فکر کردی من خوشبخت و خوشحالم؟ فکر کردی همه زن و شوهرا با هم خوبن فقط تو مشکل داری؟ تو فقط زندگی خودتو خراب نکردی، زندگی پدر و مادرت رو خراب کردی، نباید خودخواه باشی، باید به اونا هم فکر کنی، گفتم فکر کردم، 5 سال فقط بخاطر مادرم تحمل کردم، اگر بخاطر مادرم نبود همون روزی که من رو تا سر حد مرگ کتک زد جدا میشدم، گفت یکبار این اشتباهو کرد و بعدش دیگه اتفاق نیفتاد، گفتم امید قبول داری یه چیزایی حتی یکبار هم نباید اتفاق بیفتن؟ گفت آره قبول دارم، ولی میدونم تو بی دلیل جدا شدی،  همچنان اشکام جاری بودن ولی بی صدا، صحبتمون که تموم شد گفت برو صورتتو بشور تو اداره خوب نیست کسی بفهمه گریه کردی! و با این حرفش گریه ام شدید تر شد، هنوزم دارم گریه میکنم، بطور اتفاقی و شانسی امروز هیچ کدوم از همکارام نیستن و تو اتاق تنهام، انقدر گریه کردم سرم بشدت درد میکنه، دلم از همه ی دنیا گرفته...
[ یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 ] [ 10:50 ] [ ستاره ] [ نظرات (9) ]

این نیز بگذرد...

مادرجان به پدر قضیه قهر همسر رو گفته، پدر پرسیده علتش چیه؟ مادرجان گفته همسر به ستاره گفته دیگه نمیخوامت، پدر هم بشدت عصبانی شده و گفته به جهنم که نمیخواد!

دیشب اونجا بودم پدرجان بیرون بود وقتی اومد داخل و منو دید یه لحظه احساس کردم از دیدن من با تمام وجودش شکست، گفت باباجان هر جا نیاز به دخالت من بود من هستم، گفتم نه فعلا نیازی نیست...

مادرجان از صبح نشسته داره گریه میکنه، میگه حالا که نمیخوادت باید مهرتو بده! گفتم مادر من منصف باش خونه و ماشینو کی برای من خریده؟ این سالها هر چی کار کرده داده به من و از خودش هیچی نداره، مهر میخوام چکار؟

حالا خوبه پدرجان قضیه خیانت همسر رو  نمیدونه اگر میدونست شک ندارم بلایی سرش می آورد، مادرجان گفت به همسر بگو طرف ما و پدرت آفتابی نشه، پدرت ازش خیلی عصبانیه و اگر ببینش بلایی سرش میاره، بشدت نگران مادرجان هستم، خیلی داغونم، خیلی...

[ جمعه 28 اردیبهشت 1397 ] [ 12:27 ] [ ستاره ] [ نظرات (2) ]

نجوا

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397 ] [ 12:01 ] [ ستاره ] [ نظرات (0) ]